حوا صدايم مى زنند/ نام من ليلى ست
شهرنوش پارسی پور
.
مينو نصرت، شاعر جوانی است که در "حوا صدايم مى زنند/ نام من ليلى ست" مجموعه اشعارى را گرد آورده كه ساختارى بسيار زنانه دارند. او مى كوشد منطق حيات زنانه را شكل بخشد و به ابعاد تفكر زنانه هويت بخشد. مينو نصرت در اين مجموعه كوچك خود را نسبت به ساختار اساطير آشنا نشان مى دهد. او از نام دو همسر حضرت آدم الهام گرفته است. مى دانيم كه بر طبق اسطوره نخستين همسر آدم ليلا نام داشته. اين نام كه به معنى شب است انسان را وسوسه مى ند تا باور بدارد كه آدم و ليلا در اصل نمادى از يك حركت ديالكتيكى بوده اند، كه در قالب مفاهيم روز و شب عمل مى كرده اند. جالب است كه حوا (ايو) نيز در زبان هاى اروپائى به معناى شب است. البته ميان ساختار شخصيت مستقل ليلا، و شخصيت مطيع و پيرو حوا تفاوت زيادى هست كه نمايانگر دو عصر پدر سالارى و برزخ پايانى عصر مادر تبارى ست. به هر تقدير شعر مينو نصرت خود را از مقوله شعر شعور نشان مى دهد.
برای شنیدن فایل صوتی اینجا را کلیک کنید .
متن پیاده شده از روی فایل صوتی :
سلام بر شنوندگان عزیز رادیو زمانه . امروز در باره ی شاعر جوانی به نام مینو نصرت برای شما صحبت خواهم کرد . در شناسنامه ی کتاب نوشته شده که مینو نصرت در سال 1340به دنیا آمده ، بد بختانه به جز این مشخصه چیز دیگری در باره نویسنده یا در مقدمه ی کتاب یا در موخره ی کتاب وجود ندارد .من همینجا میخواهم به این نویسندگان جوان و شاعران جوانی که کار ادبی می کنند این نکته را تذکر بدهم ، که بدون آن که خجالت بکشند ، اگرحتی اولین کارشان است ، حتما یک مقدمه ی کوچکی بدهند که چندساله هستند در کجا به دنیا آمده اند. و یک مشخصاتی از خودشان را در شناسنامه ی کتاب بگذارند . این مسئله کمک میکند برای کسانی که روی کتاب آنها کار میکنند ، تا بتوانند جایگزینشان کنند در جای معینی که به اصطلاح متعلق به خود آنها است .من مطمئنم که نویسنده ها و شاعران جوان ما فکر میکنند ، اگر یک همچین کاری کنند به آنها خواهند گفت که از خودشان راضی هستند .در حالیکه چنین چیزی نیست و این جزو آداب کار است .مثلا الان من نمیدانم مینو نصرت به جز این کتاب آیا کتاب دیگری هم عرضه کرده است یا نه . چرا که هیچ درمشخصات کتاب در این مورد ندارد . اسم کتاب است : « حوا صدایم می زنند ، نام من لیلی ست . »
البته همینجا بد نیست ما به اسطوره ی آدم و حواو لیلی یک اشاره ای بکنیم . داستان آدم و حوا را همه می شناسیم و میدانیم ، خداوند حوا را از دنده ی چپ آدم خلق کرد و بهش گفت باید مطیع مرد باشی و مطیع شوهر ت باشی و هر چی او می گوید انجام دهی ، وچون او آدم را بعد گول میزنه و از بهشت بیرون میاره ، بهش میگن : باید مثل مار روی زمین بخزی وموقع زایمان درد شدید بکشی ، تا همیشه یادت باشد که موجود گناهکاری هستی .اما خیلی جالب است که لیلایا لیلی به اصطلاح شاید بشود گفت هما ن لیلی ، همسر اول حضرت آدم است . تا انجائیکه من متوجه شدم در خواندن اساطیر، چنین به نظر می آبد که لیلا و آدم از دو پایه ی مختلف ساخته شده اند .یعنی به صورت دو آدم مجزا از گل بر آمدند .بعد خداوند به اینها گفت : نباید از درخت معرفت بخورند و لیلا بر خلاف حوا حرف خدا را گوش کرد و هرچه آدم التما س کرد که بیا به هم نزدیک شویم . لیلا گفت : نه ، من به فرمان خدا هستم وخدا گفته نباید به تو نزدیک شد .آدم میره و پیش خدا وند شکایت میکند که من تنها هستم و این زن اصلا به من توجهی ندارد .خداوند می گوید : خیلی خب من او را از تو می گیرم . لیلا را از او می گیرد و بعد حوا را از دنده ی چپش خلق میکند ، حوا مطیع و مطاع آدم می شود .
لیلا جاودانه می شود و بر طبق آنچه در اسطوره ها می گویند ، زن تنهائی است ،که گه گاه بر مردی ظهور میکند .ممکن است عاشق او شود در این حالت با او درمی آمیزدو بعد حامله می شود . باردار می شود مرد را ترک میکند و می رود . همیشه هم دختر می زاید و دخترانش همه لیلا نام دارند .و دخترهای لیلا درروی زمین سرگردان هستند . این اسطوره البته بسیار گسترد ه تر از این حرف ها هست .در جائی دیگری گفته می شود لیلا با آدم بر سر اینکه چگونه باید عشق بازی کرد ، مشگل داشت و با هم دعوا میکردند سر این قضیه ولی لیلا به میل خودش بهشت را ترک میکند و بیرون می رود .در اسطوره ی دیگری گفته می شود لیلا از بهشت که می رود بیرون با هیولا ها در می آمیزد و بالاخره ما در اساطیر عرب می دانیم که وقتی مرد عرب در بیابان گیر افتاده است و گرما دارد دیوانه اش میکند و تشنه است زنی به اسم " لی لیس " بر او ظاهر می شود و این ثانیه های قبل از مرگ است .
حالا با تمام این تفاضیلی که در باره لیلا دانستیم و حوا را هم که می شناسیم .به این شعری که به اصطلاح عنوان کتاب « حوا صدایم می زنند ، نام من لیلی ست . » توجه بکنید که این شعر به این مناسبت این نام را گرفته است .
سر آغاز اندوهم نبودی
تا قامت ستر گ رنجم
هم قد شانه های تو باشد!
باری:
به فریادی شوقناک
دریچه ی تمام روز ها را بستی و
کو زه ام
تکیه بر تنهائی داده
به پیامبر چشمانت خیره ماند
به هفت روز و
هر روز با نامی منسوب به قبیله ای که می خواستی
کو زه ام را به سنگ شکستی
نه نیمکت نشین کلیسا و کنیسا بودم
نه مسجد
نه از قوم لوط بودم نه گمورایی
تنها
می شنیدم
حوا صدایم می زنند
و
می دانستم
نام من لیلی ست
من تازه به این زندان نیامده ام
دیریست با پیراهن عشق بر تن
عریانی را به نماز ایستاده ام و
رنج طویل من
زندان روزهایی است که تو برای عشق بریده ای
آه...
دروغ نبود
وقتی گفتم
" دوستت ... "
حالا مشخص نیست دوستش دارد یا ندارد . به هر تردید این شعر بسیار زیبائی است که مینو نصرت عنوان کتابش را از آن بر گرفته .
بد نیست به آثار دیگر یعنی شعر های دیگر این شاعر توجه کنیم . نکته ی جالب در شعر های مینو نصرت این است که اسم ندارند ، بلکه شماره دارند . درمجموع در صفحه ی راهنمای کتاب ما با شصت شعر روبرو هستیم .من شعر چهار م را برایتان میخوانم :
4
آه .. عریانم کن
راز زیبای عجیبی امشب
نغمه ی گنگ در اعماقم را
می تکاند در باد
راز وارونگی و راز سفر
راز پرواز فراسوی ازل
لحظه ای بین دو آغاز
و مرزی بی نام
من:
دلم می خواهد
طول این فاصله را
پا برهنه بدوم در باران
آه..........عریانم کن
میبینم که این شاعر جوان یک سبک خیلی خاصی برای شعر گویی دارد .میشه گفت شعر در او می جوشد . شاعریست خودجوش و حقیقتا شاعر است . من همیشه فکر می کردم بعد از فروغ فرخزاد آیا شاعری میتواند در ادبیات معاصر ایران به عنوان یک شاعر زن گل کند ؟ چون فروغ به براستی سنگ تمام گذاشته، یعنی کاری که به نظر من فروغ و سهراب سپهری در ادبیات معاصرایران کرده اند ، همانند کاری است که حافظ کرده است .حافظ پرده ی غزل را به کمال رسانده ، آنهائی که بعد از حافظ شعر گفته اند ، همیشه میشه گفت در حاشیه ی حافظ شعر گفته اند .ولی خیلی جالب است که بعد از فروغ و شعرزیباش ، زنان ایران تکان شدیدی خورده اند . مثلا خانم سیمین بهبهانی الان به عنوان غزلسرای معاصر ایران کار فوق العاده ای عرضه میکند . یا مثلا لعبت والا که مقیم انگلستان است و یا خانم ژاله ی اصفهانی که شعرشان بی نظیر است . ولی شاعران زیادی ما داریم که باز هم دارند کار میکنند و نسل جوان تر از این شاعرانی که اسم بردم مثل گراناز موسوی ، ماندانا زندیان یا مریم هوله که این ها هم شعر می گویند وهم شعرشان فوق العاده زیبا است . اما مینونصرت را من به تازگی کشف کردم و به نظرم میاد یک جور شعر فلسفی می گوید یعنی با اینکه شعرش خیلی شعره ولی پیامی فلسفی دارد .به کشعر شماره ی 13 گوش میکنیم .
13
خاک را به اندازه
با نیاز های کوچک خود
شخم می زنی
به اندازه / آب و دانه می دهی
به اندازه /نا ن گرم می خوری
به اندازه
بازهم
گرسنه ای
امامن:
تنها ترین گرسنه ی این مرز کوچکم
که دلش نانی می خواهد
با وسعت تنور جهان
ببینید این شعر نه تنها به عنوان شعر قابل بحث است بلکه به عنوان ایده ای انسانی که پشتش عرضه میکنه ، به عنوان ایده ی که قابل بحث فلسفی و اجتماعی ست ، خودش را مشخص و ممتاز میکند در میان شعر های معاصر زبان فارسی .
در شعر شماره 25میگوید :
تنگ است راه حوصله
تنگ است ای عزیز
می ترسم عاقبت
باران ناتمام
سیلی به پا کند
باید شبانه
خورشید کوچکی بدوزم
روی لحاف خویش
نمیدونم من هرچی شعر های این شاعر جوان را میخوانم ، بیشتر لذت می برم .
به شماره 31 گوش کنید :
نگفته بودم:
پیش از خداحافظی
حافظه ی باران را مرور کنی و
از میان تمام رویاهایش
سلام ها را به خاطر آوری؟!
نگفته بودم:
واژه ها مقدس اند
احساس می شوند
می ترسند
می تر سانند
حادثه
هیچ وقت خبرت نمی کند
حالا رفته ای و
من در کوچه های قهو ه ای کویری
که سواد خواندن ابر ها را ندارد
تشنه ی یکی سلامم
تا بار دیگر
سبز شوم
خب اندوه نوعی حس مهاجرت در این شعر است ، ظاهر ا شاعر تنها شده ، یک ماجرای عاشقانه به پایان رسیده با بیانی بسیار زیبا این رابطه ، این حس تمام شده مطرح میشه و وارد گفتگو قرا ر می گیره .
شعر کوتاه 54 هم حامل پیام زیبائی است .
نگاهت را
ناگهان می کشی
آنقدر که پاره می شود
چشمانم معلق و زخمی می مانند
گویا
شهابی از مدار گریخته
در گودال چشمانم فرود می آید
من ویران می شوم
این خیلی زیباست و من دوباره آن رامیخوانم .
نگاهت را
ناگهان می کشی
آنقدر که پاره می شود
چشمانم معلق و زخمی می مانند
گویا
شهابی از مدار گریخته
در گودال چشمانم فرود می آید
من ویران می شوم
زیبا بود .
شعر دیگری دارد . شعر شمار ه 56
آب را روشن کن
شیار های دستانم عمیق شده اند
می خواهم
نگاه را از عصر یخبندان عبور دهم
پیاده از کویر عبور کنم
تنها با قطره ای که فانوس راهم شود
اینجا
اصحاب بی شماری به خواب رفته اند
آب را روشن کن
و تمام آبادیهای جهان را خاموش
کویر می خواهد
حرفی بزند
من از شعر هائی که جغرافی دارند ، بسیار لذت می برم . این کلمه ی جغرافی ممکن است کمی به نظر عجیب بیاید . ولی واقعیت این است که شعر جغرافیا دارد . یعنی شعر خوب جغرافیا دارد . پیام مثلا بیابان بسیار تفاوت میکند از پیام جنگل یا دریا .ایران یک کشور بیابانی است و پیام بیابان باید در شعر به چشم بخورد و تاپیام بیابان به چشم نخورد شعر واقعا ، شعر نمیشه .من تصورم این است که این پیام در این اشعار مینو نصرت به خوبی قابل ملاحظه است و ما میتوانیم بینیم که بیابان در شعر های او نقش قابل ملاحظه ای دارد ، بیابانی که بی سواد است و ابر را نمیتواند بخواند .
حالا همینطوری کتاب را باز میکنم . چون یک شعر هائی را من علامت گذاشته بودم .
شعر اول را بخوانم :
1
سه شمع روشن می کنم
به خاطر خروسی که سه بار خواند
به خاطر "پطروس"
به خاطر اینکه :
تو وارد خانه ی بازی های من شوی
شمع اول
برای آنکه تاریکی نترسد
شمع دوم
برای آنکه راه گم نشود
شمع سوم را
برای عشق
که بر بازوان تو مصلوب می شود
خب، زیباست فقط میتونم بگم زیباست . شخصیت پطروس هم نمیدونم شاید از مسیحیت وارد این شعرشده .
چطور است که حافظ وار نگاه کنیم به شعر . همینطوری باز میکنم شعر 30 میاد .
در اشتیاق عطش
کم کم کویر می شوم
با جست و خیز بارانی ات
تنها
من وتو
راز دیوار ها را گشودیم
تشنگان
دیریست
رویای آب را از خاطر برده اند
و بعد ، بخونیم 31 را.
نگفته بودم:
پیش از خداحافظی
حافظه ی باران را مرور کنی و
از میان تمام رویاهایش
سلام ها را به خاطر آوری؟!
نگفته بودم:
واژه ها مقدس اند
احساس می شوند
می ترسند
می تر سانند
حادثه
هیچ وقت خبرت نمی کند
حالا رفته ای و
من در کوچه های قهو ه ای کویری
که سواد خواندن ابر ها را ندارد
تشنه ی یکی سلامم
تا بار دیگر
سبز شوم
خیلی جالب است من این شعر را در اوایل این برنامه خواندم و شعر خودش را دوباره تحمیل کرد و ظاهر شد اشکالی هم ندارد . ما دوبار خواندیمش .
و به بالاخره این شعر آخر را بخونیم و برنامه را تمام کنیم .
تنهائی روشن است
عقربه ها با چرخش آتشدان اعداد بر دستان
گیج شده اند
به دنیا آمده ام
به جهانی که تو ترسیم کرده ای
پشت همه ی پنجره ها باران پرسه می زند
میان همه ی دیوارهای محدود
تنهائی بزرگ می شود
تنها منم که
پرچم تو را بر فراز خویش به اهتزاز در آورده ام
و مقابل چشمان ابدی ات
می رقصم
" حوا صدایم می زنند ، نام من لیلی ست . " سروده های مینو نصرت بود که برای شما خواندم .
شب و روز بر شما خوش باد .

