سواری در خاکی چشمانم یورتمه می رود
سلامی چند قدم دور تر
تا بر می گردم
شولائی ریخته است
پیراهنی از هم گسیخته
پیش از آنکه نای به حرف در آید
چوپان در نینوایش گم می شود
بره گرگ ها را میخورد
و
در سپیده ای دور از دسترس
زنی قطره قطره بخار می شود
تحلیل و نگاه شهلا نصرت
قرن هاست که ادبیات بازتاب رنج ها و شادی های بشراست و آنها را هر بار به شیوه ای بازگو می کند. مینو نصرت اما کلمه و روح ان را در خدمت زن ستمدیده یا نگاه سالارانه ی مرد قرار نمی دهد چون نگاه او به این مقوله تاریخی نگاهی ست خطی که طناب را دارای دو سر می بیند( گفتگوی شاعر با آقای ذیحق) هر چند که شعر هایش خطی نیستند واین ابعاد پنهان آنهاست که شعر او را متمایز میکند . به تصور من این شعردر میان پارادوکس های( تناقضات) ملموس آن پیامی فراتر از روابط یک زن و مرد را به تصویر میکشد. سوار این شعر چهار نعل نمی تازد تا خاک بر چشم معشوق به جا مانده بپاشد او یورتمه میرود. یورتمه میتواند در قالب پارودیک آن ( تقلید مضحک یک اثر یا عملی جدی) حرکتی نمایشی و نمادین از شهسواران حماسی را در خاکی چشمان راوی به تصویر بکشد. اما این تصویر قبل از اینکه حزنی از بدرقه معشوق را داشته باشد اشاره ظریف و شاعرانه ای ست به چشمان "مادر زمین" در مفهوم کل ان و یا مام وطن در مفهوم جزئی آن. اشاره ای است همزمان به مکان و زمان . سلامی که دورتر یورتمه میرود هم سمبل آشکاری ست از آشنائی ها ازآغازها, چرا که جدائی نشانه های خاص خود را دارد یا با خداحافظی بیان میشود ویا با کاسه ای آب که بدرقه راه مسافر میشود پس این شعر داستان جدائی های خطی نیست. شولا به دلیل فرم خاصش مترسک را تداعی میکند که در مقابل چشم راوی فرو ریخته است و نمی گوید پیراهنی پاره شده است که نمادی از خشونت را الغا کند بلکه از گسیختگی حرف میزند از بند بند شدن همان نماد های پارودیک انسانی. مینو نصرت شولا و پیراهن را مردانه یا زنانه نمی بیند بلکه از این نشانه ها برای بیان انسان که هم میتواند مرد باشد و هم زن مدد می جوید تا بتواند از دور شدن او( انسان) از آرمانهایش حرف بزند و این تصاویر او را به ابتدای آفرینش میکشاند و به "کلام". او دنیای ارمانی اش را با پارادوکسی بی مانند و خاص خود به نمایش میگذارد: "چوپان در نینوایش گم می شود" " بره گرگ ها را میخورد" و در این دو بیت رازی وجود دارد. خرد و انسان خردمند نیازی به چوپان ندارد تا گناهانش را بخرد همانند مسیح. و بره از این پس به یمن" کلام" انچنان خردمند است که گرگ را میخورد که این خوردن هم نمادی ست از دیالوگ و نه عمل دریدن و بلعیدن. همانگونه که گم شدن چوپان در نوای نی نشانه ای ست از آسایش و عدم نگرانی, کلمه نینوا نیز در جای خود اسطوره خیر و شر, یا خقیقت و دروغ را به تصویر میکشد. اگر چنین شود و اگر خرد و کلمه جایگزین تمام کشمکش های بشر شوند در انصورت در سپیده ای دور از دسترس یعنی در افقی آرمانی" زنی" که نمادی ست از آفرینش, از" مادر زمین" قطره قطره بخار میشود تا ابرهای تازگی ببارند.
نقد و نگاه کیوان اصلاح پذیر
سواری در خاکی چشمانم یورتمه می رود / سلامی چند قدم دور تر
تا بر می گردم
شولائی ریخته است / پیراهنی از هم گسیخته
پیش از آنکه نای به حرف در آید / چوپان در نینوایش گم می شود / بره گرگ ها را میخورد
و
در سپیده ای دور از دسترس / زنی قطره قطره بخار می شود
آیا با حادثه ای روبرو هستیم ؟اول شخص شعر کیست ؟ زن ؟ سوار؟ چوپان ؟ بره ؟ گرگ ؟
شولا و پیراهن از آن کیست یا از آن چه کسانی است ؟ نای چه کسی قرار است به صدا درآید ؟
چرا بره گرگ ها را میخورد و چرا زن بخار میشود ؟ سپیده ی دور از دسترس کجاست ؟
شعر سراسر سئوال است . آیا باید مثل یک داستان پلیسی به دنبال سرنخ بگردم ؟
شولا چیست ؟
شولا. [ ش َ / شُو ] (اِ) کولا. کپنک . جامه ٔ نمدین خشن کردان و لران و کشاورزان . نمد. دلق گونه ٔ پشمین از نسیجی خشن فقرا را. جبه گونه ...
پس شولا جامه چوپان است . پیراهن پاره از آن کیست ؟ از آن چوپان ؟ نه اینطور نمیشود پیش رفت . مسیر را عوض میکنم .
بانو نصرت این بار همه رد پاها را پاک کرده است . انگار از فضولی ناقدانی همچون من که در شعرهایش دنبال حادثه ای ، آدمیزادی ، چیزی می گردند دلخور است . اصلا چرا باید زحمت این همه سئوال را بر خود هموار کنم . آیا چون بانو نصرت هم به شعرهای من سر می زنند و مفصل مینویسند باید جبران مافات کنم و چیزی بنویسم به رسم ادب ؟
می خواهم برگردم و بگویم این بار بدون نقد و نظر خداحافظ اما
اما چوپانی که در نی نوایش گم میشود مرا صدا میزند : من در نی و نوا گم شده ام . در نینوا گم شده ام .
سرنخ را به پلیس بده و بیا . آیا من شعر نیستم ؟
و قدمی آنسو تر . سپیده ای در حال دمیدن است که از شدت گرما زنی را قطره قطره بخار میکند . زن مرا در مه خود می پیچاند : ببینم ؟ این همه در وصف زن شعر گفته اند. در وصف نازک اندامی و سپیدی و سرخی اما آیا تابحال زنی را دیده ای که واقعا بخار شده باشد . می بینی ؟ من شبیه بخار نیستم خود بخارم . نامرعی ام . همه جا هستم مثل عطر . همین الان ترا پوشانده ام . خوب نظرت چیست ؟ من شعر نیستم ؟
چوپان و زن هردو گم شده اند . یکی در صدا یکی در نگاه . صدای نی می آید و صحرایی سراسر خون . خورشید سرنزده زن را به قل قل انداخته . این خورشید از آن خورشیدهای بیابان ساز است . وقتی سپیده اش چنین داغ باشد پس ظهرش همان صحرای نینوا ست .
در همین شش و بش ها بودم که دیدم بره ی کوچولو روبرویم ایستاده است .
بره کوچولو! بی چوپان چه میکنی ؟ از گرگ ها نمی ترسی ؟ بره زبانش را دور دهانش می چرخاند و به من می نگرد . خون سیاه روی زبانش دور دهانش را قرمز میکند : گرگ خیلی خوشمزه بود . مزه مادرم را میداد . پدرم و اجدادم .
خود را عقب میکشم : باور کن آدمیزاد تلخ ترین گوشت جهان است . باور نمیکنی ؟ به شعرها نگاه کن . بره بروبر نگاهم می کند : من خودم شعرم . می فهمم شعر خوشمزه ترین خوراک دنیاست .
حرفم را پس می گیرم و آرام آرام چشم در چشم بره ی گرگخوارعقب عقب از وبلاگ خارج میشوم .
سایت ادبی رندان به روز شد .
نگاهی به آثار سیلویا پلات در سایت اثر

