نویسنده : حبیب شوکتی نیا
مينو نصرت شاعري ست با دو شناسنامه يِ مطمئن . زني با كوله باري از
تجربه ، در حوالي ي ِچهار دهه زيستنِ شاعرانه .گزيده گوي و پسنديده جوي
.كسي كه ادبياتِ كلاسيك را به خوبي درك كرده و توانِ بريدن از بسيارگفته
ها را داشته . آشنا با فرهنگ و زبانِ ديگرانِ همسايه كه دستي هنرمندانه در
ترجمه نيز دارد . مينو نصرت به معني يِ اخصِ كلمه شاعرست . نگاهِ شاعرانه يِ او به
جهانِ پيرامون و طبيعتِ زندگي ، لطيف و نرمخوست .و واژه گانِ روشنش
پيامبرِ مهرباني اند .او شاعري ست كه خواننده را به پاشيدنِ مهرباني سفارش
مي كند برايِ فورانِ گنجشك بر زمين (شعر248) و حتا اگر فريادي بر كاغذ مي
پراكند ، فريادي زمخت و از سرِ بيدردي نيست . چرا كه از اهالي يِ
فريادهايِ ناچشيده به دورست . فريادش اگر هست ، از دردي ست كه ديده و لمس
كرده . و اين چند سطر از بابِ نگاهي ست كلي بر برهوتِ كاهي رنگ ، دومين
مجموعه شعرِ شاعر :
برهوتِ كاهي رنگ دومين شناسنامه يِ شعري يِ مينو نصرت ، نشان از
دغدغه هايِ شاعري دارد كه به طبيعت عشق مي ورزد. بدون اينكه ادايِ
ناتورآليستي داشته باشد. او به زيبايي عناصرِ طبيعت را در شعرش جان مي دهد
و خواننده را با ساده ترين كلام به فلسفه يِ زندگي آشنا مي كند : شاعر كه مي شوم / چشمانِ خاك مي جوشد / آهوان ، پونه ها را از خواب بيدار مي كنند / پونه ها ، جهان را . (شعر 104)
و به راستي كه او شاعرِ زنبق ها و سوسن هاست :
........ سحر / پرنده ها در حاشيه يِ چشمانم / فرود مي آيند / آب مي
نوشند / و سوسن ها از پستان هايم / شيرِ تازه ( قسمتي از شعر 229)
او از پونه ها و پروانه ها مدد مي گيرد در سرودنِ خود و خودهايِ جاري در جهان :
من و اين پروانه / چه بي شباهتيم به هم / او در بهار / پيله مي شكافد / من پيله مي تنم (شعر 140)
در آثارِ او با خطوطِ ساده ترين كلمات به دنيايِ فلسفي يِ شاعري وارد
مي شويم كه جهان را زيبا مي بيند و زيباتر مي خواهدش . زشتي ها در نظرگاهِ
او آنقدر بي اهميت اند كه ديده نمي شوند . پرنده يي در نگاهِ تو / مزرعه يي در چشمانِ من / مترسكي نيست ( شعر 186)
ولي اشاره به اين نگاهِ لطيف و شاعرانه ، به اين معنا نيست كه شاعر
رسالتِ انساني يِ خويش را در خروشيدنِ انسانِ دردمند از ياد برد .اوكه حتا
ناپديد شدنِ پرنده يي كوچك را در زيرِ چرخ هايِ تريلي حادثه يي عظيم مي
داند ( شعر 127) هميشه يادش هست كه شاعران به انسانيت انديشي يِ خويش
شاعرترند :
كجاست آن سوارِ هميشه ؟ / كه مي آمد و دخترانِ كوچك را / از صليبِ
قبيله ها باز مي گشود / و «دوعا» را نيز (شعر 119) [ دوعا چنانكه در حاشيه
يِ كتاب آمده ، دخترِ نوجوانِ كردي از اهالي يِ بشيقه عراق است كه در سال
2007 به جرمِ عشق توسطِ قبيله اش سنگسار شد] و يا :
اينجا جايي ست كه / دختران به سرعت پير مي شوند / بي آنكه بدانند / از خرمنِ گلِ سرخ / چگونه گلاب مي گيرند ( شعر 122)
هر چند در اين قطعه شايد مخاطب حس كند كه شاعر دلش بيشتر برايِ عقيم
ماندنِ گلِ سرخ مي سوزد تا فرتوتي يِ پيش از موعدِ دختران ، ولي شاعرانه
گي يِ اثر در همين مابه ازايِ دروني يِ متن اتفاق مي افتد . يعني شاعر با
حسنِ تعبيري تمثيلي اين عقيم ماندنِ گلِ سرخ را به پير شدنِ دختران تعميم
داده.زيبايي يِ كارِ مينو نصرت در سرودنِ زنانه گي ها ، اين است كه نشانِ
فمينيستي در آثارِ او نيست . مينو با هدفي اومانيسمي خودش را از صنفِ
فمينیست ها ! بيرون مي داند و فريادي اگر بر دردهايِ زنانه مي زند ، خروشي
بر دردِ انسان است و بس .و اين باورِ زنْ انساني از ديدگاهِ بلندي سرچشمه
مي گيرد كه به زن نه به عنوان مبتلايِ انساني ، بلكه انساني مبتلا مي
نگرد.سروده هايِ دردمندانه يِ او روايتِ دردهايِ مشترك است . و او با بذله
بخشي يِ خاصِ خود مخاطبينش را به چشيدنِ اين اشتراكِ زخمين به مهماني دعوت
مي كند: بيائيد جشن بگيريم / تولدِ زخم هايِ تازه را / در جذامِ خانه يِ
چشم ها (شعر 183)
گاه حتا اين خروشيدنِ دردمندانه به فريادي بدل مي شود:
مي خواهم / آنقدر مقابلِ اين مترسكِ هيز / برهنه برقصم / تا فصلِ خرمن بگذرد / و چينه دانِ آسمان / پر شود از پرنده (شعر237)
و گاه از حسرتِ فريادي فروخفته دم مي زند :
هيچ پري از آسمان نمي افتد / بر كفِ دستانِ به قنوت ايستاده ام /
نشانِ مُهرِ سكوت را بر پيشاني يِ فريادم بنگر ! و خيال كن / مرده يي
خاموش / زبانِ گفت و گويش / هميشه كفن پيچ ست / باري / اين جسد ،
باقيمانده يِ پيكري ست / كه روزي / زيبايي اش فريادي بود (218)
در ميانِ اين همه فرياد و خروشيدن ، گاه نيز به مدعيانِ فريادگر مي تازد و در محكمه يِ وجدانِ خويش به محاكمه مي كشاندشان :
بي خيال مي چرد / آهو ، دشت را / آه ... از پلنگي كه به كمين نشسته /
مرگ وضو مي گيرد / و رنگ از رخسارِ زندگي مي پرد / تنها / من و تو مي
نويسيم ( شعر 249)
عاشقانه هايِ مينو نصرت نيز از جنمي ديگرند. عشقِ او پاك و ملكوتي ست
. او به عشق از دريچه يِ نيازِ بشري مي نگرد و نسبت به آن ديدگاهي عرفاني
دارد . دوستت دارم / آفتابِ گرداني ست / مشعلي در انتهايِ تاريكِ جهان /
خودسوزي يِ قشنگي ست / تا راه گمكرده گان بدانند / سر به راه شده اند /
دوستت دارم / معجزه يي ست / در خسوفِ ابدي يِ انسان (شعر 228)
اما عرفانِ او همرنگِ عرفانِ مسموم و رايجِ جامعه يِ كنوني نيست.
در عشقِ عرفاني يِ او هويتِ انساني به اندازه يِ ماهيتِ الهي ارزشمندست :
با همين وصله هايي كه زيرِ پيراهنم / جغرافيايِ مرا نشان مي دهد /
برايت قاليچه يِ سليمان مي شوم / مي كشانمت به ساحلي / كه هنوز / دريايش
را رو نكرده است (شعر246)
اگر بي حاشيه / از كوچه عبور مي كردي / كفايت مي كرد / تا تو را /
كه در تمامِ آينه ها مي خنديدي / به فالِ نيك بگيرم / اگر بي حاشيه ....
(شعر 233)
مينو در بيانِ دلواپسي هايش گاه به دامانِ اسطوره ها مي خزد. اما حتا
همين اسطوره هايِ اغلب ديني، جوهره يِ ماوراالطبيعي ندارند . بلكه برايِ
او ابزارِ كلام اند در بيانِ مقصود و لاغير :
گريستن را هديه كردي / تا لبخندت را بياموزم / اكنون / در من / تبسمي كم سوست / كه دلم را بودا كرده است (شعر156)
گيجم مي كند/ تردي يِ موهايت / گاه يهودايم / زماني مريم / يوسفِ پيراهنم را دريده اند ........
و خود را مي پوشانم از ياجوج هايِ ايستاده بر شانه هايم ( قسمتي از شعر 194)
و اين ذهنيتِ ابزاري دانستنِ اسطوره ها و شخصيت هايِ ديني چنان شاعر
را درگيرِ منطقِ عقلي كرده ،كه يكباره به همه يِ باورهايِ رايج پشتِ پا مي
زند و حسِ تازه يي بروز مي دهد :
زخم ها عميق تر مي شوند / و مرهمِ معجزه مي خواهند / حرفي از پيامبري
كه مي آيد / نيست / براي گرفتنِ زندگي از دستانِ مرگ / ترفندي تازه بايد
آموخت(شعر121)
يكي ديگر از ويژه گي هايِ شعري يِ مينو نصرت، زبانِ كنايي يِ او در گفتنِ برخي حقايقِ تلخ
است.زباني كنايه آميز كه گاه به طنزي گزنده بدل مي شود:
آقا جانم وقتي دلتنگ مي شود / قلبش از كار مي افتد / مادرم وقتي دلتنگ مي شود / خونش شيرين تر مي شود (شعر 250)
چه كسي مي گويد / محبوبه يِ شبِ حياطِ ما حرف نمي زند ؟ / آدم هايي كه تن شان بو دارد و / حس شان نه (شعر245)
آخرِ كلام اينكه در كنارِ همه يِ اين زيبايي ، خرده چيزكي نيز مي توان از نبايدها ديد .
لزومِ مصرع بندي هايِ اصولي در شعرِ سپيد ، امري ست كه كمتر به آن
توجه مي شود . هرچند كه اين ايرادات جزيي باشند و به ساده گي در ويراستاري
يِ مجموعه مرتفع مي شوند ، ولي برايِ شاعري كه گاه ساختارِ بيروني يِ شعرش
، پيام رسانِ اصلي ست (شعر 203 ، 229 ،240 و ...) اين التزام بيشتر حس مي
شود . ديگر اينكه اغلبِ اشعارِ برهوتِ كاهي رنگ در حيطه يِ كوتاهه سرايي
خانه دارند ، و مينو نصرت به خوبي اين قالب را به نمايش گذاشته ، اما در
يكي دو منزل ايجاز را از ياد برده و صد البته اينها كه آمد ذره يي از
توانمندي يِ هنري يِ مينو نصرت در مني كه چند صباحي بر برهوتِ كاهي رنگ
رويا بافته ام ، كم نمي كند. او شاعري ست كه محوِ زيبايي هايِ جهان ست و برايِ اينكه ما را به
تحيرِ تجاهل العارف گونه اش بكشاند، در پايانِ كتاب از خواننده گان شعرش
مي پرسد : در پاشويه يِ كدام روز / سرم را بريده اند ؟ / كه تمامِ برگ هايِ اين دفتر / بويِ گلِ سرخ مي دهد / (شعر148)
+ نوشته شده توسط مینو نصرت در یکشنبه دهم خرداد 1388 و ساعت
20:56 |