تبليغاتX
واژگان خیس
 

راه که  می افتم

قیامت از کف پاهایم بیرون می زند

از خواب می پرند مرده گانم

روی کمر خمیده ی پل

چینوات

دردرازی دستان زیبایش

مدام  نازک تر می شود

زنی در گرد و غبارجا میماند

سایه اش را بر میدارم

می پیچم دور گردنم

اینجا در داغ ترین روز ها هم

نه تگرگ  اجازه می دهد

به آسمان برگردی

نه زمهریر تعارف میکند  ته نشین شوی

 

***

محمد مراد یوسفی نژاد

تلواسه 

در مکاشفات ماورائی ، انسان  مفتون همواره به دنبال گم گشته های زمینی خویشتن خویش طی طریق میکند . جهان بعد در همه ی مذهب و آئین ها ، تصوریست از زیبائی های جهان فعل ، افتادن پرده های رنگ و ریا ، وجود نوشیدنی های گوارا ! چشم نواز ها و گوش نواز های زمینی ، آرامش روح و تن کالبدی و اثیری ، محظوظ شدن از تلذذات نفسانی  زمینی !! و ...

در واقع جهان ماورا ، همان جهان گمشده ی میان تولد و مرگ ماست ، همان معبود دست نایافتنی زمینی ، انسان همواره رد آنچه درزمین به آن دست نمی یابد را در جهان بعد می جوید .

با این شعر بانو نصرت که راه می افتی ، پاهایت چشمه ی قیامت می شوند و ارتباطت با جهان قطع می گردد، عصای لاهوتی ات را به دست میگیری و از گردنه های صعب میرسی به کمر کش پل صراط که از بار گناه زمینیان  کمرش خمیده و هر لحظه باریک تر می شود ، باید عبور کنی در حالیکه همه ی مردگان  بپا خواسته اند  ، همه ی تصاویر ترسیم شده  اشاره به محشری دارد که همواره دل بندگان خیر و شر از آن لرزیده و ترسیده !

راوی در ساحتی لاهوتی ترا میبرد تا دقیقا نقطه ای برزخی ، مات و مبهوت رهایت میکند همانجا که میگوید : نه تگرگ اجاز میدهد به آسمان بر گردی / نه زمهریر تعارفت میکندته نشین شوی /آنجا که دیگر راه باز گشتی نیست و مقابلت هم طریقی جز مانده با اندوخته های زمینی ات .

سراینده با سیر و سلوک ماورایی خود در این شعر برگ دیگری بر نوسانات و معلق ماندن انسان در جهانی که هست با انچه دوست دارد باشد ، می افزاید.

مینو نصرت بر تجربه ی مکاشفات خود بار ها بر شهود زمینی  و عینی پای فشرده است  : " زخم ها عمیق تر می شوند / و مرهم معجزه می خواهند / حرفی از پیامبری که می آید / نیست / شاعر با امید مرهم و وحی و معجزه دل خود را خوش کرده  ، اما ناگاه مانند کسی که از خواب برخاسته باشد ، چشمانش را می مالد و پس از بتن کردن پیراهن زمینی  میگوید : " برای گرفتن زندگی از دستان مرگ / ترفند ی تازه باید آموخت  " یا آنجا که قاطعانه  چراغی بر میدارد : " کجاست ؟/ آن سوار همیشه / که می آمد  و دختران کوچک را /از صلیب قبیله ها باز  می گشود / و  "دوعا "را نیز/

او با چیدمانی زیبا و قرار دادن "آن سوار همیشه" تکلیف خود را با ناجیان آسمانی روشن و بدنبال همان سواران همیشگی زمینی ، فانوسش را می چرخاند .

او در همین طریق است که میسراید:"باروت خنده هایم را چخماقی نیست/تا بیفروزد/
این تاریکی /ادامه ی شب اول است . !!؟

شاعر بدون آنکه نیاز به توضیح بیشتری باشد مخاطب را با یک علامت سوال بدون مجهول مواجه میکند ، هم تاریخ را بزیر علامت سوال میبرد هم جبر طبیعت را !؟

و اینها همه در هاله ای از یاس و نومیدی خواننده را رها میکند ، اساسا خانم نصرت شاعریست که مخاطب را زیر تابش و گرمای شعرش ودر حالیکه عطش سرتا پایش را فرا گرفته رها میکند تا خود برای مجهولاتی معلوم تصمیم بگیرد و این چیزی نمی تواند باشد جز سخاوتمندی فطری شاعر.

اوج عرفان زمینی بانو نصرت را میتوان در این سروده یافت:"بی خیال می چرد آهو دشت را /آه...از پلنگی که به کمین نشسته/مرگ وضو میگیرد / و رنگ از رخسار زندگی می پرد/
و بدینگونه مینو نصرت زمین را بدرستی مرقد محتوم ساکنانش میداند ، زیباییها ی اندیشه و نگاه حقیقت محور نصرت بدین سیر و

سلوک زمینی آنجا هویدا تر می شود که می گوید :" در حاشیه ی جهان ایستاده ام / به حادثه ی عظیمی که به من انجامید / طوری نگاه میکنم / که انگار در برابر چهار راه / به ناپدید شدن / پرنده ای کوچک /زیر چرخ های تریلی

مینو نصرت در نوسانات سهودی خود گاه در لاک تفکرات نیچه ای بسط می نشیند و جهان را از رواق خیام نظاره میکند و گاه ساقی کوثر است و تشنگان این سرا را به آن انهر گوارا بشارت می دهد در حالیکه از روی چینوات با دلهره عبورت می دهد .

او در برهوت کاهی رنگ بر سبیل و طریق خیامی چنین می سراید :

"مینگرم /نمودار عمرم را /نه سود / نه زیان/سنگی ست پرتاب شده از دستانی دور /افتاده در دنجی بی ثمر / نه شیشه ی چشمی را شکسته / نه بال پرنده ای/ نه بر سنگسار !!/ نه بر گنجشکی قرود آمده بر درخت بادامی/بی هیچ ردی ورازی / .......
فقط به قصد شکستن اعتبار مترسکی در مزرعه ی گندمی/

وخیام چنین گفته :
ازآمدنم نبود گردون را سود
وز رفتن من جاه و جلالش نفزود
وز هیچکسی نیز دو گوشم نشنود
که ین آمدن و رفتنم از بهر چه بود ؟
یا
یک قطره ی آب بود و با دریا شد
یک ذره ی خاک با زمین یکتا شد
آمد شدن تو اندرین عالم چیست؟
آمد مگسی پدید و نا پیدا شد

البته باید اعتراف کرد که مینو نصرت در آخرین سطر شعرش یک قدم از خیام پیشی میگیرد و به کشفیات زمینی زیبایی نائل میشود ، او در فرود این سروده ی خیامی انسان را به رسالت ابراهیمی اش ، ظريف و زيبا ، متذكر ميشود.

از شاعري خرد گرا كه بايد و ميتواندبا المانهاي زميني و ناسوتي پيوند محكمتري ميان خود و شعرش با مخاطب برقرار كند ، همواره اتنظار ها بالاست اما به زعم من آنچه اين شاعر نو پرداز را گاهي به كلاف بلا تكليفي مي كشاند شوريدگي بي حد و حصر اوست اگرنه :
مدح اين آدم كه نامش ميبرم
قاصرم گر تا قيامت بشمرم

 

**

 

دوشعر دیگر در

رندان

 

**

تاملی بر مجموعه ی " برهوت کاهی رنگ "

سعید نصار یوسفی

 


+ نوشته شده توسط مینو نصرت در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 و ساعت 1:33 |