تبليغاتX
واژگان خیس

هر لحظه  جایی  منفجر می شود

زیرشیروانی همیشه یک نفر راه می رود

زیر درختان سایه ای مچاله می شود

کوچه نفس هایش را حبس  میکند

می ترکد جناغ سینه ام

عربده سر میدهد گلوئی

یکی ماه را خاموش کند تا

یاس را پنهان کنم

عده ای برای زمستان  روبرو

درختان را می شکنند

 

***

رندان ماه دسامبر بروز شد .

شعر تازه ای را اینجا بخوانید .

 

+ نوشته شده توسط مینو نصرت در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 و ساعت 23:44 |

پرده ها بغض

گیسوان حنائی سپیدار بر رودخانه

باران آغاز می شود

بید پیراهن لیلی را در می آورد

با جنون چشمانش

خیره به دور دست

سیب سرخاب گونه هایش را پاک میکند

 من پنجره و پلک ها را

یک نفرباید که بیاید

فقر را بروبد

از فرشته ها بخواهد

تا گل آدم را لمس کنند

بهشت را از نام من  بگیرد

قسمت کند میان همه

و  جریمه امان کند تا

از روی منشور کوروش

چهل بار بنویسیم

 

***

 

برهوت کاهی رنگ به روایت

شهرنوش پارسی پور در

رادیو زمانه

و

پیراهنی از دریا

***

 

 رندان  ماه نوامبر به روز شد

شعردیگری را اینجا بخوانید.

 

***

 

در سرزمینی که تنبیه فراوان است و تشویق اندک

ادامه ی مقاله در

والس ادبی

+ نوشته شده توسط مینو نصرت در پنجشنبه هفتم آبان 1388 و ساعت 1:19 |
 

چه تازی باشم چه سامی

چه سومری باشم چه سلتی

قند دلم برهوت را آب میکند

مهم نیست ماهیانم

کفتر باز باشند یا

مرغ  عشق بفروشند  به حساب حافظ

اما

گوش کن به صدای روح باستانی ام

بخوان

از روی خطوط میخی حک شده بر پیشانی ام

خاتون نقشه ی جهان ام من  

قنات به قنات

در قعر این چاه کبیر

آتش اگر بزنم 

تار مویی از زال شاهنامه ام را

تا نخ نازک شمایل خضرت

خاکستر می شود

به من نگاه نکن

مرا ببین

 

***

 

 

وصلم کن
به شانه هایت
به سینه ات
به دنج آهاری یقه ی سفید ت


ادامه ی شعر در

ماه مگ 

 

 نقد و نگاه کیوان اصلاح پذیر برشعر منتشر شده در ماه مگ

چیزی سرریز می کند ، تیله ها را می غلتاند و راه را بر حرف های نگفته باز میکند . اما پیش از سرریز شدن " من " به " تو " وصل میشود . " من " به " تو " وصل میشود و سرریز آغاز می گردد. پس ابتدا وصل است و آنگاه حرکت . " من " با شانه و سینه و یقه ی آهاری " تو " به راه می افتند و بهمن وار می غلتند . اما نه ! تیله به تیله راه می افتند . تیله بازی ! قانونش را باید بدانید تا رفتن تیله ها را ببینید . یک تیله نشانه است و یک تیله فشنگ . تیله که به تیله می خورد تیله فشنگ می ایستد و تیله هدف به راه می افتد . پس هیچگاه دو تیله با هم به راه نمی افتند . و یک چیز دیگر . اگر تیله فشنگ به تیله هدف بخورد جایزه اش تیله ی هدف است . و یک نکته دیگر . تیله دیده اید ؟ چیزی مثل مردمک گربه در آن است . تیله یک چشم است . چشم شیشه ای . حالا به شعر برگردیم . چرا حرکت " من " و " تو " تیله وار است . این همان تداعی آزاد نیست ؟ تیله ی من به تیله ی تو میخورد و یکی می ایستد و دیگری به راه می افتد . خاطرات در این شعر از تیله ای به تیله دیگر منتقل میشود . تیله بازی البته بازی بچه های قدیمی است . پس ما با تداعی آزاد خاطرات کودکی روبرو هستیم .

خاطرات نگفته ای که با تلنگری آزاد میشود. شاید . در ادامه خواهیم دید . از تیله به مروارید میرسیم . مروارید دیگر برای بازی نیست . مروارید در صدف می روید و پنهان است . مروارید تمثیل زنانه ای است که با گشودن صدف زیبایی خود را به رخ میکشاند و البته مروارید زیور زنانه است . خوش رنگ و گران بها . پس ما از خاطرات کودکی به زن و مرد میرسیم . به فصل عشق بلوغ . تشبیه بکار رفته بسیار گویا ست . جفت گیری سنجاقک ها . اما داستان به این سادگی نیست . سنج که از سنجاقک استخراج شده است نشانه چیست ؟ سنج آلت موسیقی است که همیشه برای اعلام بکار میرود . حتی در گذشته جارچی ها از سنج استفاده میکردند . در سمفونی ها هم سنج به معنای پایان یک مرحله و شروع مرحله دیگری است . سنج همان اعلام حرف های نگفته است .

حرف هایی که هنوز هم نگفته شده اما شبیه سنج نوازی است . از نوع جار کشیدن است . افشاگری است . و چقدر زیباست این سنج کوبی وقتی با سنجاقک بی صدا ترکیب میشود . حرف هایی که شکل سنج کوبی هستند اما از جنس سکوت اند . جارکشیدن سکوت . در بند بعدی هم همینطور است . عقاب ها در ارتفاع پرواز میکنند اما صدای بال هایشان بگوش نمیرسد. عقاب اصلا بال نمی زند . روی امواج ها سرمیخورد . بازهم با سکوت مواجه هستیم . سکوتی که از صفت بلند و بالا و شکوه ارتفاع برخوردار است . برعکس سنجاقک ، عقاب نماد قدرت است . سنجاقک نماد ظرافت و عقاب نماد قدرت . این حرف های نگفته در عین ظرافت از شکوه و قدرت فراوانی برخوردارند . این ها همه تشبیه است هنوز حرف ها را نشنیده ایم . فقط میدانیم از چه جنسی هستند : از جنس سکوت و ظرافت و قدرت .

در بند بعدی از عشق به وسوسه می رسیم . حالا از مروارید غلتان به بادام می رسیم . بادام هم نشانه ای زنانه است . در ادبیات کهن زیبایی چشم زنان به بادام تشبیه شده است . تشبیهی که علاوه بر شباهت ظاهری از نکته ی دیگری هم خبر میدهد . مثل مروارید و صدف ، بادام هم پوست و مغزی دارد . دوباره همان پوشیدگی زنانه و زیبایی که با خروج مغز از پوست رخ می نماید . از بادام به نکته پنهان شعر میرسیم . چشم . تیله و مروارید و بادام به چشم می رسند . پس عشق با نگاه آغاز میشود . از حرف نگفته به نگاه پرتاب شده میرسیم . و وسوسه از نگاه آغاز میشود . وسوسه ای که با سرمه همراه است . سرمه هم آرایش چشم برای جلب نظر مرد است هم برای درمان چشم بیمار بکار میرود . نوعی خماری . حرف گفته نشد تا چشم دیده شود . در اینجا جهنمی برپاست .

جهنم به معنای داغی محض و البته اگر به وسوسه هم نگاه کنیم از ترکیب این دو به عشق ممنوع می رسیم . آیا حرف نگفته همین بود ؟ خاموشی ؟ و سرانجام شاه بیت شعر . من شهید نخستین طعم جهان ام . نخستین طعم جهان چیست ؟ لابد عشق است دیگر . وقتی شهید عشق باشی دیگر نه حرفی برای گفتن می ماند نه چشمی برای نگریستن . طعم همان حس چشایی است که از ابتدایی ترین حس هاست . حواس پنجگانه یک به یک تعطیل میشودتا طعم عشق درک گردد . در اینجا اگر به آغاز شعر برگردیم معنای دنج آهاری یقه سفیدت را شاید درک کنیم . این یقه سفید آهاری مرا به یاد لباس داماد ها می اندازد . نظر شما چیست ؟

 

و نگاهی دیگر به همان شعر

پرستو ارسطو

 

اين كوله‏بار عاشقی را را تا كجا با خود خواهی برد ؟ كوله‏باری از ژنده‏خاطرات خسته . نمیخواهم شعر را بند بند بخوانم چون جناب اصلاح پذیر به زیباترین وجه ممکن آنرا باز شکافی کرده اما بنظرم آمد این اندوه سيزيفی جاری در کلام ات ‏را مدت ها در صندوقچه ا ی بردوش‏كشيده ای .
اولین نگاهی که در هم گره شد معطوف به آرزوها ی شیرینی بود واحساسی که در آن نهفته. تمام سنگینی این کوله بار از سنگینی آن نگاه است که در دور دست پنجره ی زمان خشکیده و هنوز گرمای عشق در آن نهفته پشت پیچک زردتنهایی عواطف که با همه نگاه های امروز ی فرق می کند . نگاهی که وداعی کهنه را تداعی میکنددر ذهن زندگی و لبهای شعر آنرا سوت میزند و صدایش هنوز در طپش قلب منعکس می شود.
عجیب ، عجیب و دلچسب
به حرارتی که از این واژه های غریب زیر پوستم می دوید , دلسپرده ام
کتابی در همریخته را میخوانم و شعر های ناگفته ا ی را که اطاق ذهن را بارانی کرده شعری به بلندا ی یلدا که نگاه مرا هم میدزدد
چقدر ارامش میبخشد در دالان نا بالغ و ساده ی این احساسات با کلام ات همراه شدن
و با باد در جنگل های خسته آرزو تا شکستن شاخسار نارون های خیال .
در تلاقی دور دست دو نگاه که در انجماد بلورین مردمک اضمحلال پرنده ی حسرت را هنوز به مهمانی چشمان ات میخواند
در دنج آهاری یقه ای سیگاری روشن میکنم و تلخی درون ات را مزه مزه دود میکنم
ودر تماشای جفتگیری سنجاقکها که در نطفه ی عقیم شب پرپر میشود چشمانم ترا و کوله بار مرموز بر شانه ی دل ات را آرزو میکند 

*

*
 

نگاهی به مجموعه شعر " برهوت کاهی رنگ "

علیرضا عباسی

در

پیراهنی از دریا

 

+ نوشته شده توسط مینو نصرت در جمعه هفدهم مهر 1388 و ساعت 16:50 |

نگاهی به مجموعه شعر (( برهوت کاهی رنگ ))مینو نصرت

 

علیرضا عباسی " یکدیگری " 

                                

 

مجموعه شعر ((برهوت کاهی رنگ)) متشکل از 153 اثر مجموعه ای ست از سروده های مینو نصرت که در سال 1387 توسط نشرثالث به چاپ اول رسیده است.

این مجموعه شامل آثاری ست که با نگاهی کلی می توان اشتراک در معنا مداری و نزدیکی به سلامت نحوی و روانی موسیقایی را از آنها استنباط کرد و گرایش سروده ها به ژانر شعر کوتاه قابلیت ورود به دغدغه های مولف برگرفته از جهان بینی شاعرانه اش را به نحو قابل توجهی افزایش داده است .

وجود اندیشه ی خارج شده از وضعیت شخصی و قابل انطباق با خرد عمومی برای همذات پنداری و نیز امکان دریافت شاخصه های شعریت از برخی آثار مجموعه سطح توقع مخاطب را در جایگاه روبرو شدن با شاعری قرار می دهد که از قابلیت های  درونی ، اکتسابی و عمومی خاصی برخوردار است که ممکن است مربوط به تجربه های حسی ، زیستی و یا ذهنی وی باشند .

(اگرزلال بودم/اگرآسمان در من بود/سبویت را باکدام پرمی کردی؟/آب/آسمان/یامن/که گودالی بیشتر نیستم.)ص62

(بیا برهنه شویم /ویک فصل تمام/خیره به چشمان هم/بیاد بیاوریم/نسل منقرض شده مان را)ص85

معنا محوری قابل درک از آثار بر اثر نظام مندی عناصر ، انسجام در ساختار با حفظ یکدستی فضا و دریافت نشانه های دال و مدلولی رخ داده است و شیوه ی بیان مولف ، زبان را در خدمت معنا قرار داده است.

(نخستین رویای آدمی/غوطه ور شدن در برکه ای بود/که او اقیانوس اش می پنداشت/آخرین رویای آدمی/ فرو شدن در اقیانوسی است / که او برکه اش می پندارد)ص28

اگرچه معمولا در آثاری که به سادگی در زبان گرایش دارند و نیز ویژگی اندیشه گری در آنها از مرتبه ممتازی برخوردار است ، ممکن است با افت محسوسی در گسترش فضا ، سیالیت ذهن و آنیت های شاعرانه مواجه باشیم اما در مجموعه ی ((برهوت کاهی رنگ)) وجود عمق در تصاویر و گاهی تخیل نافذ در واقعیات به تشخص شعریت آثار روح تازه ای بخشیده و معمولا خواننده با فضایی استعاری نسبت به واقعیات قابل درکش روبروست.

(محکوم شده ام/به تکه ای خاک/آسمان/چه ابری/چه آبی/چاره ای جز سبز شدن ندارم)ص72

بدلیل گرایش سروده های این مجموعه به ژانر شعر کوتاه معمولا با استحکام قابل توجهی در وجه تلنگر و کشف در پایان بندی ها روبرو هستیم و عصاره ی معنایی در روند عمودی به پایان بندی ارجاع داده می شود که تیز هوشی و تجربه ی مولف امکان خروج از گرفتار شدن در نتیجه گیری را ایجاد کرده و تعلیق معنایی را برای خواننده محفوظ داشته است. 

وجود آشنا زدایی در برخی سطرها به زیبا شناختی هنری اثر کمک شایانی کرده اند.

(...تنگ ها به عادت هرساله/ آنقدر زنده می مانند/ تا ماهیان بشکنند.)ص43

در کنار ویژگی های برجسته ای که می تواند این مجموعه را به توفیق رسانده باشند و تا حدودی به آنها اشاره شد ، می توان با دقت نظر به آسیب پذیری های متوجه برخی آثار و کلیت آن اشاره کرد.

نکته ای که مربوط به کلیت مجموعه می باشد تفاوت فضای سروده ها به لحاظ برخورداری از نگاه تازه و عناصر نو می باشد ، اینکه تقدم تاخر سرایش آثار در چیدمان آنها در مجموعه قابل استنباط است ، به نظر می رسد که آثار آغازین مجموعه از پختگی بیشتری در تجربه و نگاه نوتری در پرداخت برخوردارند و با جلورفتن مجموعه ذهن مربوط به دوره های گذار مولف برجسته تر می شوند که از نشانه آن بکارگیری عناصر آرکائیک (شرحه شرحه،رکعت،چینه دان،هرم،کفایت،...) ، ترکیبات و تتابع اضافاتی هستند که حامل ذهنیت کلاسیک (نشان مهر سکوت، یوسف پیراهنم، سینه ریز جمله های صمیمی ، طلوع  صدایت،و...) نسبت به عمده ای از دیگر آثار در ابتدای مجموعه می باشند.

برای نمونه ای قیاس در فضا شعر به صفحه 40 و شعر صفحه 151 توجه کنیم:

(درحاشیه ی جهان ایستاده ام/به حادثه ی عظیمی که به من انجامید/طوری نگاه می کنم /که انگار در برابر چهارراه/ به ناپدید شدن/پرنده ای کوچک/زیر چرخ های تریلی.) ص40  ، شعری دارای ظرفیت های تصویری ، تخیلی و معنایی با نگاهی مدرن و عناصری امروزی.

(تا این موهای ریخته / بر شانه ها/ بوی لیلی دارند/واین چشم ها /بوی کبوتر/محال است/این مجنون عاقل شود.)ص 151 ، شعری دارای فضای کلیشه با نگاه کلاسیک و عناصر کهنه .

نکته ی قابل توجه دیگر در ابتدا و انتهای مجموعه ، قیاس تجربه در فضاهای ذهنی،عینی که به صمیمیت ارتباطی و دریافت زیبایی هنری کمک می کنند با تجربه های انتزاعی که به فضای معلق برمی خورند و خواننده چاره ای جز عبور ازآنها را ندارد، می باشد.

به شعر صفحه ی 102 و شعر صفحه ی 155 توجه کنیم:

(اگر پرنده بودم/ هرگز/ بر/ زمین/ فرود/ نمی آمدم.)ص 102 ، شعری دارای فضای عینی ملموس و دارای قابلیت تاویل در به چالش کشیدن تناضات در واقعیات.

(زیر رگبار بوسه هایت / یک جفت کبوتر چاهی / بهت زده /آسمان کبود را می نگرند/ آمده بودی / تا دهان سیب شاید/ بوی ما را بگیرد.) ص 155 ، شعری دارای سطرها و کلیت انتزاعی که به فضای معلق بر می خورد.

و آخرین نکته ی قابل ذکر در برخی آثار قابلیت فرود شعر می باشد که در مقاطع مختلف اثر احساس می شود  و گویی مولف در آنها قانع نشده و برای ادامه ی شعر کوشیده است و نیز در برخی آثار احساس می شود ، پایان بندی  صورت گرفته نیازی به پیش دادهای مولف و فضاسازی ما قبل خود ندارند.

شعر ص 15 می توانست در سطر (...همچنان که انتظار من ذائقه ی جهان را...) فرود مناسبی داشته باشد.

و شعر صفحه 49  بدون 3 سطر پایانی نیز به پایان بندی مناسبی  رسیده است.و یاشعرصفحه ی 125

دارای همین قابلیت می باشد.

در شعر صفحه ی 22 دو سطر پایانی زیبایی و قابلیت یک اثر کوتاه و کامل را در خود دارند.

(...هیچ کس برای گشودن پنجره / به زمستان نزدیک نمی شود.)

و یا پایان بندی شعر صفحه ی 27 (.../اینجا هیچ چیز جز / رنگ پیراهن تو و/ نام خیابان ها / عوض نمی شود.) ظرفیت های یک اثر کوتاه را بطور مستقل از بیش داده های اثر دارد.

در پایان باز هم به ظرفیت های تصویری ، خیالی و معنایی آثار در مجموعه ی ((برهوت کاهی رنگ )) و نیز تجربه ی شاعرانه ی مولف برای  خروج از وضعیت های شخصی در فضای رمانتیسم ،  اعتراضی و یا مفهومی بعنوان نکته ی قابل تحسینی اشاره و تاکید می شود و بهمین نسبت سطح توقع خوانندگان این مجموعه برای مجموعه های بعدی  خانم نصرت افزایش خواهد یافت.

 

 

+ نوشته شده توسط مینو نصرت در جمعه دهم مهر 1388 و ساعت 16:39 |

محکوم شده ام

به تکه ای خاک

آسمان

چه ابری

چه آبی

چاره ای جز سبز شدن ندارم

 

***

پرنده ای خوش آواز این شعر را با زبان آلمانی میخواند :

 

Gefesselt an ein stück erde


Verurteil an diesem ort auf ewig

Ein himmel

Ob wolkig

Oder heiter

Lässt mir keine ausweg und keine wahl

Grüne muss ich sein und wachsen

 

ترجمه : پرستو ارسطو

 

***

 

نگاه آزاده دواچی به " برهوت کاهی رنگ "

در سایت  ادبی پیاده رو

 

رندان اکتبر به روز شد

ماه مگ

ترتیزک

 

آثار راه یافته به مرحله ی داوری دومین دوره ی خورشید

 

+ نوشته شده توسط مینو نصرت در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 و ساعت 12:48 |
 

راه که  می افتم

قیامت از کف پاهایم بیرون می زند

از خواب می پرند مرده گانم

روی کمر خمیده ی پل

چینوات

دردرازی دستان زیبایش

مدام  نازک تر می شود

زنی در گرد و غبارجا میماند

سایه اش را بر میدارم

می پیچم دور گردنم

اینجا در داغ ترین روز ها هم

نه تگرگ  اجازه می دهد

به آسمان برگردی

نه زمهریر تعارف میکند  ته نشین شوی

 

***

محمد مراد یوسفی نژاد

تلواسه 

در مکاشفات ماورائی ، انسان  مفتون همواره به دنبال گم گشته های زمینی خویشتن خویش طی طریق میکند . جهان بعد در همه ی مذهب و آئین ها ، تصوریست از زیبائی های جهان فعل ، افتادن پرده های رنگ و ریا ، وجود نوشیدنی های گوارا ! چشم نواز ها و گوش نواز های زمینی ، آرامش روح و تن کالبدی و اثیری ، محظوظ شدن از تلذذات نفسانی  زمینی !! و ...

در واقع جهان ماورا ، همان جهان گمشده ی میان تولد و مرگ ماست ، همان معبود دست نایافتنی زمینی ، انسان همواره رد آنچه درزمین به آن دست نمی یابد را در جهان بعد می جوید .

با این شعر بانو نصرت که راه می افتی ، پاهایت چشمه ی قیامت می شوند و ارتباطت با جهان قطع می گردد، عصای لاهوتی ات را به دست میگیری و از گردنه های صعب میرسی به کمر کش پل صراط که از بار گناه زمینیان  کمرش خمیده و هر لحظه باریک تر می شود ، باید عبور کنی در حالیکه همه ی مردگان  بپا خواسته اند  ، همه ی تصاویر ترسیم شده  اشاره به محشری دارد که همواره دل بندگان خیر و شر از آن لرزیده و ترسیده !

راوی در ساحتی لاهوتی ترا میبرد تا دقیقا نقطه ای برزخی ، مات و مبهوت رهایت میکند همانجا که میگوید : نه تگرگ اجاز میدهد به آسمان بر گردی / نه زمهریر تعارفت میکندته نشین شوی /آنجا که دیگر راه باز گشتی نیست و مقابلت هم طریقی جز مانده با اندوخته های زمینی ات .

سراینده با سیر و سلوک ماورایی خود در این شعر برگ دیگری بر نوسانات و معلق ماندن انسان در جهانی که هست با انچه دوست دارد باشد ، می افزاید.

مینو نصرت بر تجربه ی مکاشفات خود بار ها بر شهود زمینی  و عینی پای فشرده است  : " زخم ها عمیق تر می شوند / و مرهم معجزه می خواهند / حرفی از پیامبری که می آید / نیست / شاعر با امید مرهم و وحی و معجزه دل خود را خوش کرده  ، اما ناگاه مانند کسی که از خواب برخاسته باشد ، چشمانش را می مالد و پس از بتن کردن پیراهن زمینی  میگوید : " برای گرفتن زندگی از دستان مرگ / ترفند ی تازه باید آموخت  " یا آنجا که قاطعانه  چراغی بر میدارد : " کجاست ؟/ آن سوار همیشه / که می آمد  و دختران کوچک را /از صلیب قبیله ها باز  می گشود / و  "دوعا "را نیز/

او با چیدمانی زیبا و قرار دادن "آن سوار همیشه" تکلیف خود را با ناجیان آسمانی روشن و بدنبال همان سواران همیشگی زمینی ، فانوسش را می چرخاند .

او در همین طریق است که میسراید:"باروت خنده هایم را چخماقی نیست/تا بیفروزد/
این تاریکی /ادامه ی شب اول است . !!؟

شاعر بدون آنکه نیاز به توضیح بیشتری باشد مخاطب را با یک علامت سوال بدون مجهول مواجه میکند ، هم تاریخ را بزیر علامت سوال میبرد هم جبر طبیعت را !؟

و اینها همه در هاله ای از یاس و نومیدی خواننده را رها میکند ، اساسا خانم نصرت شاعریست که مخاطب را زیر تابش و گرمای شعرش ودر حالیکه عطش سرتا پایش را فرا گرفته رها میکند تا خود برای مجهولاتی معلوم تصمیم بگیرد و این چیزی نمی تواند باشد جز سخاوتمندی فطری شاعر.

اوج عرفان زمینی بانو نصرت را میتوان در این سروده یافت:"بی خیال می چرد آهو دشت را /آه...از پلنگی که به کمین نشسته/مرگ وضو میگیرد / و رنگ از رخسار زندگی می پرد/
و بدینگونه مینو نصرت زمین را بدرستی مرقد محتوم ساکنانش میداند ، زیباییها ی اندیشه و نگاه حقیقت محور نصرت بدین سیر و

سلوک زمینی آنجا هویدا تر می شود که می گوید :" در حاشیه ی جهان ایستاده ام / به حادثه ی عظیمی که به من انجامید / طوری نگاه میکنم / که انگار در برابر چهار راه / به ناپدید شدن / پرنده ای کوچک /زیر چرخ های تریلی

مینو نصرت در نوسانات سهودی خود گاه در لاک تفکرات نیچه ای بسط می نشیند و جهان را از رواق خیام نظاره میکند و گاه ساقی کوثر است و تشنگان این سرا را به آن انهر گوارا بشارت می دهد در حالیکه از روی چینوات با دلهره عبورت می دهد .

او در برهوت کاهی رنگ بر سبیل و طریق خیامی چنین می سراید :

"مینگرم /نمودار عمرم را /نه سود / نه زیان/سنگی ست پرتاب شده از دستانی دور /افتاده در دنجی بی ثمر / نه شیشه ی چشمی را شکسته / نه بال پرنده ای/ نه بر سنگسار !!/ نه بر گنجشکی قرود آمده بر درخت بادامی/بی هیچ ردی ورازی / .......
فقط به قصد شکستن اعتبار مترسکی در مزرعه ی گندمی/

وخیام چنین گفته :
ازآمدنم نبود گردون را سود
وز رفتن من جاه و جلالش نفزود
وز هیچکسی نیز دو گوشم نشنود
که ین آمدن و رفتنم از بهر چه بود ؟
یا
یک قطره ی آب بود و با دریا شد
یک ذره ی خاک با زمین یکتا شد
آمد شدن تو اندرین عالم چیست؟
آمد مگسی پدید و نا پیدا شد

البته باید اعتراف کرد که مینو نصرت در آخرین سطر شعرش یک قدم از خیام پیشی میگیرد و به کشفیات زمینی زیبایی نائل میشود ، او در فرود این سروده ی خیامی انسان را به رسالت ابراهیمی اش ، ظريف و زيبا ، متذكر ميشود.

از شاعري خرد گرا كه بايد و ميتواندبا المانهاي زميني و ناسوتي پيوند محكمتري ميان خود و شعرش با مخاطب برقرار كند ، همواره اتنظار ها بالاست اما به زعم من آنچه اين شاعر نو پرداز را گاهي به كلاف بلا تكليفي مي كشاند شوريدگي بي حد و حصر اوست اگرنه :
مدح اين آدم كه نامش ميبرم
قاصرم گر تا قيامت بشمرم

 

**

 

دوشعر دیگر در

رندان

 

**

تاملی بر مجموعه ی " برهوت کاهی رنگ "

سعید نصار یوسفی

 


+ نوشته شده توسط مینو نصرت در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 و ساعت 1:33 |

نگاهی به مجموعه شعر

برهوت کاهی  رنگ  نوشته مینو نصرت

آزاده دواچی

 

مجموعه شعر" برهوت کاهی رنگ " نوشته مینو نصرت از مجموعه اشعار معدودی ست  که نویسنده ی آن  توانسته خط فکری و اندیشه خود را از همان ابتدا مشخص کرده  و پختگی خود را در طول مجموعه به اثبات برساند . از ابتدای خوانش این مجموعه خواننده می فهمد که شاعر هویت حقیقی خودش را اعلام می کند که شاعری  واقعی است و رسالتش همان رساندن صدای انسانیت به مخاطب خود می باشد . شاعر بر محیط زندگی خود اشراف کامل دارد ، و از  ورای  مرزهای معمول اذهان  سخن می گوید ؛ او  مخاطب خود  را  به دیدن و گواه گرفتن آنچه که دیگران پس زده اند ، دعوت می کند   . شاعر با فلسفه خاصی در لابه لای هر سطر  پیش می رود . نگاه اش به رموز طبیعت و اکتشافهایش از نایافتنی های گم گشته و پیرامونش عمیق است . او جهانی را به تصویر می کشد که گویی تنها برای او خلق شده  و دردستان اوست ، پیش می رود و در حین  خلق دنیای   آرمانی اش ، رمزهای زیادی را آشکار می سازد .

 

شاعر که می شوم

هیچ کس بوی مرده نمی دهد

خواب ها زنده به دنیا می آیند

و

در همه فصلها می توان برهنه شد

شاعر که می شوم

سخت ساده است زندگی

و من فراموش می کنم

آدمها را

که با رنگها محدود شده اند

 

شعرهای این مجموعه اغلب کوتاهند و شاعر با همین سروده های کوتاه  به خوبی با مخاطب خود ارتباط برقرار می کند . و همین کوتاه بودن اشعار و جملات  شعر را قصارتر کرده است  ، که  اگر شاعر می خواست با طویل کردن اشعار، شعر خود را پر رنگ تر کند ،  چه بسا از شدت  تأثیرش بر  مخاطب  کاسته می شد .   فضای بیرونی و درونی شعر با هم آمیخته و نوعی یگانگی را در موضوعیت شعر به نمایش می گذارد . شاعر از آب گذشته از کشف کوچکترین جزء از هستی پیرامونش نمی گذرد

 

از نخستین روز آمدنم

تاکنون

در انتظار شعاعی نازکم

که بیاید

بنشیند

و نپرسد

 

مینو نصرت با پیرامونش نوعی رابطه عاطفی برقرار کرده و به تمامی عناصر طبیعی دلبستگی خاصی دارد . فلسفه ی زندگی شاعر که از نگاه محرض و مشخص  و عمیق وی به زندگی و حیات شکل گرفته است در بستر شعر مدام در جریان است . شاعر بیشتر از آنکه دل نگرانیهای خاص خود را داشته باشد ترجیح داده است تجربه زندگی انسانی اش را در سطور شعر به تصویر بکشد . تجربه ی او از نوع تجارب تعریف شده ی معمولی نیست  ، بلکه با سمت و سوئی مشخصاّ فلسفی و اجتماعی شکل می گیرد و در نتیجه روند اجتماعی شعر را پر رنگ تر می سازد . طیف وسیعی از شعرهای شاعر، بازگشت منکسر و متداوم به طبیعت است . به عبارت دیگر طبیعت در بازی های زبانی و نگاه شاعر نقش ممتازی را بازی می کند . برداشت شاعر از طبیعت پیرامونش و انتقال آن به خواننده نوعی گیرایی  در چیده مان شعر به وجود آورده است ، و  روایات تاریخی  با ارجاع آنها  به طبیعت در سطر های شعر تکرار می شوند .

شمعدانی ها سوخته ایوان

به شبتاب ها خیره اند

من

به آخرین ستاره ای

که روزی

روی طلوع آن

با زندگی شرط بسته بودم

 

نگاه فلسفی شاعر به دنیا ،  به مرگ ، تولد و حدیث نفس ، نگاهی  عمیق و اگاهانه است ، شاعر باظرافت و با دقت خاص هر کلمه را انتخاب  و بار معنایی هر کلمه را با شیوایی تمام منتقل می کند . تولد و مرگ ، زندگی و عشق به هستی از بن مایه هایی هستند که شاعر به وفور در پرداخت به آنها موفق بوده است تصویرهای متفاوتی که وی از هریک از این بن مایه ها ترسیم کرده است ، گستره ذهنی وی را عمیق تر  ودر نهایت این وسعت دید را با مخاطب خود نیز به اشتراک می گذارد . شاعر در حین سفر فلسفی خود با مخاطب خود در تجارب زندگی اش همدردی می کند و به او پیشنهاد می کند که در این اکتشافات با او همراه شود . شاعر مخاطب را به دنبال خود می کشد و فضای بیرو ن و درون شعر  را درهم می آمیزد .

رؤیای مسخره ایست تولد

خطی سیاه

که عین مردن یکنواخت کشیده می شود

و کوتاهترین خط جهان است  انگار

کابوس مسخره ای است مرگ

 

نوعی یأس شیرین در لابه لای سطور شعر فوق  به چشم می خورد که این یأس تلخ نیست و اما  یأسی ست که باری از واقعیتها را به دوش می کشد و مخاطب را در فضایی ملموس از محیط پیرامونش قرار می دهد. همچنین این یأس و پریشانی ، تجربه ی " من ِ " شاعر نیست بلکه همان تجربه اندوه و حسرت  عمیق بشر است که مدام در طول شعر  تکرار می شود .  دل نگرانیهای شاعر از روایتهای جداگانه زندگی اش این نکته را روشن می سازد که وی درگیر بایدها و نبایدهای روزمره خویش است و چاره آنها را با نوعی اعتراض  در شعرهایش بیان می کند . گذر زمان و نگاه به آن از فرآیندهای قطعی شعر مینو نصرت است ، به گونه ای که خواننده خود را در تقابل و در برابر جهانی از پیش تعیین شده می بیند .

 

حصیر اشک بر پنجره ها آویخته است

با این منقارهای کج

اهلی تر از آنند

این پرندگان

که بن بست را بشکافند

دیگر از این پرده های یأس

نوری عبور نمی کند

نگاه شاعر نسبت به محیط پیرامونش دوگانه است  و در تضاد با هم . شاعر هم امیدوار است و هم نا امید . دنیای او مجموعه ای از این تناقضهاست که روح شا عرانه ی او را تحت تأثیر قرار داده و او این دو را به هم آمیخته و به مخاطب خود انتقال می دهد . همچنین  اتکا بر روایت  نیز در خطوط شعری به چشم می خورد و شاعر با نگاهی  به گذشته ، حال و آینده و انعکاسشان بر شرایط خود را محکمتر بیان می کند

 

کجاست ؟

آن سوار همیشه

که می آمد و دختران کوچک را

از صلیب قبیله ها باز می گشود

و دوعا را نیز

باروت خنده هایم را

چخماقی نیست تا بیفروزد

این تاریکی

ادامه شب اول است

 

کلمات در ترکیبات و سطرهای شعر به خوبی جای می گیرند ، هر سطر از شعر معنایی واحد و جداگانه را در خود دارد که در بعضی از موارد می تواند به تنهائی  یک شعر  محسوب شود . هم نشینی واژگان با یکدیگر و توصیف آنها از دیگر مشخصه های شعری اوست .

کنار هم می نشینیم

کسی را وسط نمی آوریم

حتی ، نیم واژه ای  را

که دلش برای جمله شدن

لک زده باشد

 

شاعر درد کشیده  و رنج زمان را با چشم خویش دیده است ، آنچه  او می نویسد بازتابی از رنجهای بشر است  . شاعر نگران چنین  سرنوشتی  ، گویی همچون پیامبری  میخواهد ، لحظه های انسانی را به مخاطب خود یاد آوری کند . طبیعت ، زمان و روایت در بستر شعر جاریست ، گویا شاعر به گونه ای شعر اعترافی نوشته و در حاشیه از تجارب شخصی خود نیز بهره برده است ،  سرگذشت اخلاقی و نگاه تجربی و ویژه ی او به صورت باری از تجارب در مقابل مخاطب  قرار داده شده است .  شعر او تنها برای ذکر و یا روایت خاصی از زمان و با زبان خاص نیست ، بلکه واگویه ای است از تجارب بشری و توصیه های عالمانه ای که مخاطب پس از خواندن شعر در مورد سرگذشت و هستی خود به فکر فرو می رود .

 

دیگر سفر به ابتدای سلام

از مد افتاده است

کسی به خاطر صلح

مقابل عمارت جنگ

خود را آتش نمی زند

امروز هسته تمام زردالوها

پر از باروت است

 

 

بیشتر بخش روایی شعر که به نوعی شعر های معترض این دفتر است ، مربوط است   به دل نگرانیهای شاعر از محیط پیرامونش  ، واژگانی  که شاعر به کار می برد اکثرا دارای بار مثبت معنایی هستند اما این بار مثبت در بعضی از سطرهای شعر نوعی بار تردید و یأس را بر دوش می کشند و فضای تازه ای  را خلق می کنند .

 

چادر سیاه

ما ل مادرم

سفید و گلدار

مال تو

دلت که تنگ شد

سرکن و بچرخ

به یاد باغچه ای که بی اختیار

خنده اش بر گونه ها می غلتد

و چاک سینه را داغ می کند

 

هرچند که شاعر می کوشد ، تا جهان بینی  و در عین حال واقع بینی  مخصوص به خود و  زندگی  اش را ارائه دهد، اما با این حال جنیست وی در بعضی از اشعار آشکار است ، هرچند که این تظاهر در جنسیت تغییری در باور پذیر بودن شعر و تأثیر آن بر مخاطبش نمی گذارد .

بلند شوید

تا سکوت بنشیند

خسته می شود

وقتی شبیه حروف اضافه

وزن مهربانی را برهم می زنید

و روی این همه دل راه می روید

 

کلمات میان مرز تخیل و واقعیت سرگردان هستند  . او  تا جائی در واقعیت پیش می رود و بعد آن را با تخیل و تجارب شخصی خویش در هم می آمیخته ، نگاهی مختص  خود  را درشعر هایش  بیان می کند . واقعیت گرایی به عنوان اصل در اکثر شعر ها  هویداست  ، واقعیتی که تا مرز تخیل فاصله چندانی ندارد . واقعیت گرایی و تلفیق آن با تصویر سازی های درونی  ، فضاهائی خلق کرده ، که  شعر ها را ملموس تر و جذاب تر  کرده است  . شاعر به  عنوان انسانی  از جامعه خویش ، مرزهای گوناگونی را در نوردیده  و بیشتر از آنکه در برابر این واقعیتهای تلخ طغیان کند  ، آنها را به چالش کشیده است  .

 

قرار نبود

مقابل این همه آب بی سرگذشت

تشنگی را شوخی بگیریم

از آن روزی که

بالها را قیچی کرده اند

دیگر

بوسه ها پرواز نمی کنند

نماز این صف طویل هم

رنگ کبود مرده ام را بر نمی گرداند

 

تصویر سازی قوی و استفاده از کلماتی که فرم و محتوایی جامع وروشن و در عین حال سنگین دارند شعر شاعر را غنی تر   ساخته است  . شاعر از من حقیقی خود فاصله نمی گیرد بلکه آن را بی آنکه زیاد و یا کم کند در سطور شعری اش به تصویر می کشد . شاعر نشان می دهد که نگاهش  به جهان پیرامونش نگاهی مادی گرای نیست و برعکس عمیق و معنی گرای و ژرف اندیش است .سطرهای مختلف شعر وی بی آنکه خودنمایی زبانی را به رخ مخاطبش بکشند و بدون ارجاع مستقیم به وقایع ،حاوی نشانه های مشخصی از عقاید و باورهای او می باشند .

 

اینجا شب است

ایستگاه تمام رؤیاهایی

که هنوز به مقصد نرسیده ند

و خواب

آن مهاجم همیشه که چشم ها را تصاحب می کند

و من

که چونان پلی خمیده هنوز

آرزوهایم را برپشت می کشم

 

شاعر در اجرای خطوط  شعر، خطی از خاطرات خود را برمی دارد و آن  را با مخاطب خود قسمت میکند . هر قطعه از شعر رجعت به گذشته دارد  ونشان از رویکردهایی  دارد  که در گذشته به وقوع پیوسته اند . شاعر گذشته اش را دوست دارد و تنها خاطرات خوبی از آن را  بر میدارد تا زیباییهای زندگی خود را با مخاطب شعرش به صورتی رازگونه  در میان بگذارد . گذر زمان و حسرت بر آنچه که از دست رفته نیز از سطور شعری او هویداست.  تمامی تلاش شاعر برقراری ارتباط با خاطرات و هویتش است . مینو نصرت هویتی منحصر به فرد دارد و هرگز در فکر آن نیست که از هویت واقعی خودش فاصله بگیرد . در واقع  با اجرای هر کلمه هویت خودش را برای مخاطب به آشکار می کند  . ارجاع او به گذشته و بازگشت و حرکت در این مسیر ،شعر را روایی کرده و نگاه او را ثابت تر از قبل می کند . شکل روایی مرور خاطرات و فضای واقعی که ایجاد کرده به مخاطب خود این باور را می رساند که تمامی من روایی شعر به جای شخصیت پردازی خود ِ واقعی شاعر است  ، در واقع من ِ موجود در شعر او همان منِ جهانی و جامعی است که هر انسانی در ناخودآگاه خود تجربه میکند . شاعر در بیشتر اشعارش از ضمیر اول شخص استفاده کرده  تا با این من  خویشتن  خود را در طول شعر پررنگ تر سازد .

 

سالهاست که از تو می گذرد

هر شب برای یک مشت رؤیا

مسافتی طولانی راه می روم

صورتم دیگر شبیه دخترکی نیست

             که دیروز

در گندم زار چشمانت می دوید

و بوسه هایش را بر لب جا می گذاشت

 

شاعر رموز شخصیت خود را با توصیفات و دگردیسی هایی که در شعرش به وقوع پیوسته  نمایان می سازد هرچند که این رمز و رازها خیلی واضح نیستند ولی  با این حال وجود اصلی شاعر از فضای میان کلمات مشخص می شود . نمایه های ذهنی وی کاملا منطبق بر هویتی است که وی می خواست به مخاطبش منتقل کند .

دل ها هم صدا می خوانند

دست ها هماهنگ می نوازند

آب می شود

قندیل ها

و بدن سپید بوم

با آسمان یکی می شود

 

در نهایت کتاب با ترازدی مرگ پایان می پذیرد . شاعر در انتهای کتاب می گوید که آمده بود و حرفی برای گفتن داشت و در نهایت آنچه را که می خواست به مخاطب خود رساند ه است  . شاعر از تولد و زندگی و مرگ گفت و شعر را در نقطه ای تمام می کند که گویی حرفی برای گفتن نمانده است :

 

به پیوست این شعر

خود را

در باقی مانده کاغذ سپیدی می پیچک

بگو

حضرت مرگ بیاید

دیگر زندگی شعر تازه ای ندارد

 

مینو نصرت در این کتاب توانسته است جایگاه خود را به عنوان یک شاعر محکم کند . کلمات و واژهایی که در طول شعر تکرار شده اند نشان از تجربه وتوانایی شاعر در انتقال عینتهای زبان و زمان می باشند و شاعر با هنرمندی وزبانی محکم ،هرچند ساده توانسته است مخاطب خود را پیدا کرده و با آن ارتباط عمیقی پیدا کند . در پایان می توانم بگویم آنچه در این کتاب خواندم به مفهوم واقعی شعری است فلسفی که بهتر از این فلسفه زندگی نمی توانست از مرزهای کلمات بیرون بیاید و جهان شاعر را با کلامی آهنگین به مخاطبش منتقل کند .

 

+ نوشته شده توسط مینو نصرت در سه شنبه دهم شهریور 1388 و ساعت 16:37 |

اگر پرنده بودم

هرگز

بر زمین

فرود

نمی آمدم

+ نوشته شده توسط مینو نصرت در جمعه بیست و سوم مرداد 1388 و ساعت 1:9 |

    تاملی بر مجموعه شعر " برهوت کاهی رنگ "  سروده مینو نصرت

          

                            خطی جداشده از ریل آدم ها

                                                         

 

تشدید رویکرد زبانی شاعران از اواسط دهه هفتاد به بعد باعث غفلت

 عده کثیری از انان از محتوا گردید چنانکه بداهه نویسی وحذف معنا

 در ساختمان بندی های خاص محل توجه شاعران شد که تعدد

تولیدات از این دست وحتا تا کنون  خود شاهد بسنده ای

بر این مدعاست حال اینکه استعمال مولفه های مشترک وشباهت

نوشتاری ومتعاقبا حذف فردیت ها در ملازمت فقدان معنا ، سلب

اعتماد مخاطبان را به همراه داشت با این همه عده ای از شاعران

 نیز خویشتن داری کرده وبا عنایت واشراف بر حدود وثغور شعر

معاصر وبحران مخاطب ونیز درک ودریافت تمنیات مخاطب با کنکاش

در روزمرگی ومظاهر وجوانب اکناف خویش در تلفیق والتقاط تاریخ

واسطوره ونیز اشنایی زدایی ازمضامین مطرود و  رفتار مالوف کلمات به

برساختن شعری تاویل مند اهتمام ورزیدند : 

 

گیجم می کند /تردی موهایت / گاه یهودایم ، زمانی مریم / یوسف

پیراهنم را دریده اند/ برهنه پا وبرهنه جان / بوسه بر گونه های

افق می زنم / بغل سرزمین وامانده / وخود را می پوشانم / از

یاجوج های ایستاده بر شانه  هایم / از بی پناههی / پناه به عمق

چشمان تو می برم /  گیج می خورد چشمانم واز حال می رود /

زنی بر برهوت اندامم.

 دیگراینکه شاعر برهوت کاهی رنگ در استراتژی پی جسته اش با

اشراف برحوصله مخاطب ونیز اجتناب از اطناب وعطف توجه به ایجازی

که در ذات ونفس سروده ها نهفته است به تواتر از آن در ایماژه ها

ومفاهیم وتصاویر بکر مدد می گیرد که تداوم رویکرد شاعر به

این صنعت ماهیت گزیده گوی خویش به نمایش می گذارد:

 

 بزن رگ زلال لحظه را / شنا کنیم / خواب یک پیاله آب / 

 اکتفا نمی کنند

 

***

 

سراب را سر می زنم  / رودخانه از گلویش می جوشد /

اندام کویری ام / غرق پونه های وحشی می شود.

 

 واضافه براین رعایت آغازینگی وپایان بندی های خاص ،  چنانکه

 از کلیت مجموعه نیز مبرهن است شاعر با دقت خاصی به انجام

وفرجام سروده ها تاکید می ورزد وشعرهایی دست می دهد که به

باور این قلم از فردیتی بی شائبه برخوردارند :

 

پلک چشم افتاده / طرحی به جز کلاغ نمی روید /  فصل /

فصل ناسپاسی چشم هاست.

 

ونیز با همین رویکرد می گوید : 

 

 صدایم درد می کند /  رنگ موهایم پریده ودلم می خواهد /

 شیب های عمرم را سربه هوا بروم/ کجاست

**** 

آن ماهی سرخ کوچکی که / برای رسیدن به دریا / قرار بود

نهنگی شود.

 

واز سویی دیگر شاعر با تزریق هرچه بیشتر احساس وتقویت بار

رمانتیک سروده ها با هرچه برجسته سازی وجه زنانگی وتقابل آن

با مفاهیم دیگر ممارستی مجدانه داردوبه تکرار در تلفیق زنانگی

با ایماژه های مختلف دست می زند  وشعر هایی بر می سازد

که بی امضای شاعر نیز جنسیت خویش را گواهی می دهند : 

 

 سردم شده / کنار تلفن دراز می شوم  / گوش ها زنگ می زنند /

گوشی را برمی دارم / خطوط منهنی / موازی اند / زنی از زمستان

اندامم بر می خیزد / وآهسته / گهواره ام را تکان می دهد.

 

***

 

چادر سیاه / مال مادرم بود / سفید وگلدار / مال تو / دلت که تنگ شد/

سرکن وبچرخ / بیاد باغچه ای که بی اختیار / خنده هایش بر

گونه ها می غلتد/ وچاک سینه را داغ می کند.

 

 

وعلاوه تر اینکه تنوع طیف مضمونی وترکیبات درهم تنیده وارکان و

 گزاره ها به گونه ای است که نه شعریت گذاره ها را پس می زند

ونه تکنیک برشعر غالب می شود ونه شعریت حتا . بلکه مجموع

عناصر شعری درتوازی تکنیک ونیز در تعامل تعدد مفاهیم در وحدتی

 یکپارچه ، نصرت را به شاعری معنا گرا بدل کرده است وهم از

این روست که دوست منتقدم بهمن ارجمند می گوید:

 

 (( اراده ی مسئولانه شاعر در گزینش واژه ها وخلق انسجام

وترکیب سامان مند تصاویرقابل توجه است.به نظر می آید شاعر

 متعهدی را که در هنگام سرودن بیان می کند در وجودش از

شفافیت ووضوح رسیده وانگاه سعی می کند سطحی از مفهوم

را که قابلیت ظهور دارد به مدد واژه ها بیان نماید . از این منظر

باید شاعر مجموعه (( برهوت کاهی رنگ )) را شاعری معناگرا

دانست که بداعت های نسبتا کاذب روزگار ما فاصله می گیرد و

همین امر باعث می شود که مخاطبین عام نیز بتوانند با شعرهای

 این مجموعه با توجه به تلاش شاعر در خلق تعابیر و مساعی وی

در مضمون پردازی های نیکو ومستحسن ارتباط برقرار نمایند واین

 امتیازی است برای این مجموعه .))

 

وباید اضافه شود که تمهیدات تحت تعقیب شاعر محدود ومنحصر

نمی شود وبه تکرار در کنش های زبانی خویش بی که مرعوب

دست انداز های اپیدمی شده ویا ورطه لفظ ولفاظی مستغرق

گردد در عامدیتی هدفمند به صراحت وسیالیت خویش مجال

ومیدان می دهد وبعضن شعرهای دست می دهد که از وجهی

اروتیک برخوردارند:

 

بیا برهنه شویم /  ویک فصل تمام  /  خیره به چشمان هم / 

به یاد بیاوریم / نسل منقرض شده امان را.

 

 

****

 

آهسته زشت می شویم / تا ماه نشنود شب چگونه روی

بدن های برهنه /  تخم می گذارد.

 

 

از سویی دیگر شاعر با دقت وظرافت خاصی از مفاهیم اجتماعی

در معیت طنزی که به چاشنی گرفته است به نفع شعر خویش

سود می جوید که به باور این قلم این رویکرد که ماحصل ماهیت

فتوژنیک وممارست نوعی ودر عین حال درک ودریافت ذائقه مخاطب

واجتماع حول خویش است در شعرهای همه پسند رخنمون می کند:

 

 آقا جانم وقتی دلتنگ می شود / قلبش از کار می افتد / مادرم وقتی

دلتنگ می شود / خونش شیرین تر می شود / من اما وقتی

دلتنگ می شوم / زندگی از دستانم می افتد/ برسنگفرش /

تا خم می شوم واژه ها را جمع کنم / باد زیر پیراهنم قایم می شود /

 پارچه ای سفید برایم دست تکان می دهد/ و صدای خفیف

سرفه های زیگ زاگ / امانم را می برد.

 

 وخود در رویکردش به شعر اجتماعی می گوید :

 

  (( این که شعر رسالتی اجتماعی دارد و متعهد است وبا

حادثه ای دردرون . برمی گردد به شاعرواندیشه وافکار ونوعی

 وجهان بینی اش به نظرمن شعر قبل از هرچیز یک اشتیاق وعشقی

 عظیم است به انسان وجهان. شعر نتیجه ی معاشقه شاعر با کلمات

است ، حسی بالنده ومتعال و محال است حسی بالنده باشد ودر

اجتماع وفرهنگ جامعه تاثیر نداشته باشد .مثل عبادت است

ونمی تواند خلق وخوی فرد و رابطه اش با جهان بیرون موثر نباشد .))

 

ونکته اخر اینکه طبیعت گرایی شاعرنیز به تکرار در کلمات تسری

می یابد وبعضا در التقاط مفاهیم عاشقانه ورمانتیک موجد رهیافت

شاعر به شعرهایی درخشان می شوند :

 

 همیشه جا می مانم / وسط مزرعه گندم / میان دایره

مترسک های همیشه جا می مانم / درحاشیه رودخانه ای خشک /

روی پشت بام کاه گلی / دراخرین چهارشنبه سوری سالی /

که هرگز/ سفره ای برایش پهن نکردیم / جا می مانم / در پیچ

کوچه های خاکی / وسیبی که افقش / دریایی شورتر از کویر است

/ می مانم / زیر گره بقچه مادرم / لای گلهای محمدی / گوجه های

 سبز / وپنجه های مو/ من / جا می مانم /زیر کرسی / در اخرین

 زمستان کودکی / ومرا  برنمی گردند حتی / شیهه تنها اتوبوس

روستایمان / به جاده ای که / مشایعت کنندگانش ردیف درهم

درختان سوخته بادام است / وسنجد های واژگون / همیشه جا

می مانم / پشت دکمه های بسته پیراهن گل گلی ام .

 

****

 

لای تاک های مهربان / خوابیده خوشه ترد / پاییز / کنار می ایستد /

 تاحادثه بوسه ای کوتاه / ان را شیرین کند/ زمستان / در راه است /

 توشه ای ترانه ای / غزلی .

 

منابع:

ماهنامه مارال-گفت وشنودی با مینونصرت-علیرضا ذیحق

بهمن ارجمند -وبلاگ

+ نوشته شده توسط مینو نصرت در پنجشنبه یکم مرداد 1388 و ساعت 21:7 |

راه که  می افتم

قیامت از کف پاهایم بیرون می زند

از خواب می پرند مرده گانم

روی کمر خمیده ی پل

چینوات

دردرازی دستان زیبایش

مدام  نازک تر می شود

زنی در گرد و غبارجا میماند

سایه اش را بر میدارم

می پیچم دور گردنم

اینجا در داغ ترین روز ها هم

نه تگرگ  اجازه می دهد

به آسمان برگردی

نه زمهریر تعارف میکند  ته نشین شوی

 

***

محمد مراد یوسفی نژاد

تلواسه 

در مکاشفات ماورائی ، انسان  مفتون همواره به دنبال گم گشته های زمینی خویشتن خویش طی طریق میکند . جهان بعد در همه ی مذهب و آئین ها ، تصوریست از زیبائی های جهان فعل ، افتادن پرده های رنگ و ریا ، وجود نوشیدنی های گوارا ! چشم نواز ها و گوش نواز های زمینی ، آرامش روح و تن کالبدی و اثیری ، محظوظ شدن از تلذذات نفسانی  زمینی !! و ...

در واقع جهان ماورا ، همان جهان گمشده ی میان تولد و مرگ ماست ، همان معبود دست نایافتنی زمینی ، انسان همواره رد آنچه درزمین به آن دست نمی یابد را در جهان بعد می جوید .

با این شعر بانو نصرت که راه می افتی ، پاهایت چشمه ی قیامت می شوند و ارتباطت با جهان قطع می گردد، عصای لاهوتی ات را به دست میگیری و از گردنه های صعب میرسی به کمر کش پل صراط که از بار گناه زمینیان  کمرش خمیده و هر لحظه باریک تر می شود ، باید عبور کنی در حالیکه همه ی مردگان  بپا خواسته اند  ، همه ی تصاویر ترسیم شده  اشاره به محشری دارد که همواره دل بندگان خیر و شر از آن لرزیده و ترسیده !

راوی در ساحتی لاهوتی ترا میبرد تا دقیقا نقطه ای برزخی ، مات و مبهوت رهایت میکند همانجا که میگوید : نه تگرگ اجاز میدهد به آسمان بر گردی / نه زمهریر تعارفت میکندته نشین شوی /آنجا که دیگر راه باز گشتی نیست و مقابلت هم طریقی جز مانده با اندوخته های زمینی ات .

سراینده با سیر و سلوک ماورایی خود در این شعر برگ دیگری بر نوسانات و معلق ماندن انسان در جهانی که هست با انچه دوست دارد باشد ، می افزاید.

مینو نصرت بر تجربه ی مکاشفات خود بار ها بر شهود زمینی  و عینی پای فشرده است  : " زخم ها عمیق تر می شوند / و مرهم معجزه می خواهند / حرفی از پیامبری که می آید / نیست / شاعر با امید مرهم و وحی و معجزه دل خود را خوش کرده  ، اما ناگاه مانند کسی که از خواب برخاسته باشد ، چشمانش را می مالد و پس از بتن کردن پیراهن زمینی  میگوید : " برای گرفتن زندگی از دستان مرگ / ترفند ی تازه باید آموخت  " یا آنجا که قاطعانه  چراغی بر میدارد : " کجاست ؟/ آن سوار همیشه / که می آمد  و دختران کوچک را /از صلیب قبیله ها باز  می گشود / و  "دوعا "را نیز/

او با چیدمانی زیبا و قرار دادن "آن سوار همیشه" تکلیف خود را با ناجیان آسمانی روشن و بدنبال همان سواران همیشگی زمینی ، فانوسش را می چرخاند .

او در همین طریق است که میسراید:"باروت خنده هایم را چخماقی نیست/تا بیفروزد/
این تاریکی /ادامه ی شب اول است . !!؟

شاعر بدون آنکه نیاز به توضیح بیشتری باشد مخاطب را با یک علامت سوال بدون مجهول مواجه میکند ، هم تاریخ را بزیر علامت سوال میبرد هم جبر طبیعت را !؟

و اینها همه در هاله ای از یاس و نومیدی خواننده را رها میکند ، اساسا خانم نصرت شاعریست که مخاطب را زیر تابش و گرمای شعرش ودر حالیکه عطش سرتا پایش را فرا گرفته رها میکند تا خود برای مجهولاتی معلوم تصمیم بگیرد و این چیزی نمی تواند باشد جز سخاوتمندی فطری شاعر.

اوج عرفان زمینی بانو نصرت را میتوان در این سروده یافت:"بی خیال می چرد آهو دشت را /آه...از پلنگی که به کمین نشسته/مرگ وضو میگیرد / و رنگ از رخسار زندگی می پرد/
و بدینگونه مینو نصرت زمین را بدرستی مرقد محتوم ساکنانش میداند ، زیباییها ی اندیشه و نگاه حقیقت محور نصرت بدین سیر و

سلوک زمینی آنجا هویدا تر می شود که می گوید :" در حاشیه ی جهان ایستاده ام / به حادثه ی عظیمی که به من انجامید / طوری نگاه میکنم / که انگار در برابر چهار راه / به ناپدید شدن / پرنده ای کوچک /زیر چرخ های تریلی

مینو نصرت در نوسانات سهودی خود گاه در لاک تفکرات نیچه ای بسط می نشیند و جهان را از رواق خیام نظاره میکند و گاه ساقی کوثر است و تشنگان این سرا را به آن انهر گوارا بشارت می دهد در حالیکه از روی چینوات با دلهره عبورت می دهد .

او در برهوت کاهی رنگ بر سبیل و طریق خیامی چنین می سراید :

"مینگرم /نمودار عمرم را /نه سود / نه زیان/سنگی ست پرتاب شده از دستانی دور /افتاده در دنجی بی ثمر / نه شیشه ی چشمی را شکسته / نه بال پرنده ای/ نه بر سنگسار !!/ نه بر گنجشکی قرود آمده بر درخت بادامی/بی هیچ ردی ورازی / .......
فقط به قصد شکستن اعتبار مترسکی در مزرعه ی گندمی/

وخیام چنین گفته :
ازآمدنم نبود گردون را سود
وز رفتن من جاه و جلالش نفزود
وز هیچکسی نیز دو گوشم نشنود
که ین آمدن و رفتنم از بهر چه بود ؟
یا
یک قطره ی آب بود و با دریا شد
یک ذره ی خاک با زمین یکتا شد
آمد شدن تو اندرین عالم چیست؟
آمد مگسی پدید و نا پیدا شد

البته باید اعتراف کرد که مینو نصرت در آخرین سطر شعرش یک قدم از خیام پیشی میگیرد و به کشفیات زمینی زیبایی نائل میشود ، او در فرود این سروده ی خیامی انسان را به رسالت ابراهیمی اش ، ظريف و زيبا ، متذكر ميشود.

از شاعري خرد گرا كه بايد و ميتواندبا المانهاي زميني و ناسوتي پيوند محكمتري ميان خود و شعرش با مخاطب برقرار كند ، همواره اتنظار ها بالاست اما به زعم من آنچه اين شاعر نو پرداز را گاهي به كلاف بلا تكليفي مي كشاند شوريدگي بي حد و حصر اوست اگرنه :
مدح اين آدم كه نامش ميبرم
قاصرم گر تا قيامت بشمرم

 

+ نوشته شده توسط مینو نصرت در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 و ساعت 12:24 |
                                                                  

همیشه اینگونه می شود

تا می آیم رویای تورا ببافم

باد رنگ موهایم را می برد

من می مانم

و این سنگواره نشسته

در حاشیه دریاچه ای آهکین

که می خواهد ماهی عشق بگیرد

باران خطوط صورتم را می شوید

این گونه می شود همیشه

تا می آیم خطوط ابروانم را.....

باران می بارد

من می مانم و این برهوت کاهی رنگ

 

*برگرفته از مجموعه "برهوتی کاهی رنگ"، تهران : نشرثالث 1387 صص117-116

 

نگاهی به مجموعه شعر"برهوت کاهی رنگ"

در  اغلب شعرهای شاعر آنچه بیش از همه برجسته به نظر می آید تمرکز معنای اشعار بر دیالکتیک زوال و بقای جاری و مستتر در بطن زندگی است که در متن شعر با تصاویر خود را عینی می سازند.در مجموعه ی مذکور بسیار به نوعی مستقیم یا غیر مستقیم از "مرگ" و نمادهای آن  سخن به میان آمده است .همچنین وفور عناصر مذهبی :  پیامبر،بهشت، نماز، قنوت،مُهر،ریاضت،رکعت،وضو،رکوع،عبادت،کعبه ، سجده و..... مؤید دلالت های روانشناسانه و جامعه شناسانه است.این سیر مرگ به مذهب و یا مذهب به مرگ معنا دار است.

 بسامد یک واژه یا حروف اگر چه  می تواند دلالت های روانشناسانه و جامعه شناسانه داشته باشد اما باید با جوهرو پشتوانه ی ادبی همراه گردند. در یک اثر  نکته قابل اهمیت ترکیب دلالت های روانشناسانه، جامعه شناسانه یا فلسفی  با  جوهر  ادبی است. این اراده در برخی از شعرهای  شاعر دیده می شود :« در حاشیه جهان ایستاده ام/به حادثه عظیمی که به من انجامید/طوری نگاه می کنم/که انگاردر برابر چهارراه/به ناپدید شدن/پرنده ای کوچک/زیر چرخ تریلی».شاعر بی آنکه در مصراع های مذکور مستقیماً از "مرگ" سخن گوید آن را به صورت تکان دهنده ای به تصویر کشیده است.

اراده ی مسئولانه شاعر در گزینش واژه ها و خلق انسجام و ترکیب سامان مند تصاویر قابل توجه است.به نظر می آید شاعر مفهومی را که در هنگام سرودن می خواهد بیان کند در وجودش به سطحی از شفافیت و وضوح رسیده  و آنگاه سعی می کند  سطحی از آن مفهوم را که قابلیت ظهور دارد  به مدد واژه ها بیان نماید.از این منظر باید شاعر مجموعه "برهوت کاهی رنگ" را شاعری معناگرا دانست که از بداعت های نسبتاً کاذب روزگار ما فاصله می گیرد و همین امر باعث می شود که مخاطبان عام نیز بتوانند با  شعرهای این مجموعه با توجه به تلاش شاعر در خلق تعابیر و مساعی وی در مضمون پردازی های نیکو و مستحسن  ارتباط برقرار نمایند و این امتیازی است برای مجموعه . نمونه ای از تعابیر و مضمون پردازی ها که می توان آنها را به خاطر سپرد : « اینجا جایی ست/که دختران به سرعت پیر می شوند/بی آنکه بدانند/از خرمن گل سرخ/چگونه گلاب می گیرند.»،« مردن/آیا/در سرزمینی که گورهایش را/خیال انگیزتر از رویاهای من می سازند/اتفاقی عاشقانه نیست؟»،« پرمی ریزد آسمان ام/از سقف موریانه خورده اتاقی/که ورود رویا به آن ممنوع است»،«نه مگر/راه بهشت از لابلای اجسادی می گذرد/که تما آنها با چشمانی بسته/هنوز خواب زندگی می بینند»،« هیچ پری از آسمان نمی افتد/برکف دستان به قنوت ایستاده ام/نشان مهر سکوت را بر پیشانی فریادم بنگر/و خیال کن/مرده ای خاموش/زبان گفت گویش همیشه کفن پیچ است/باری/این جسد/باقیمانده پیکری ست/که روزی زیبایی اش/فریادی بود.» و....

شاعر در عین تمرکز به آفرینش مضامین و توجه به معنا به شکل و  دقایق و ظرایف ادبی بی توجه نبوده است و به نوعی شاهد اتحاد شکل و معنا در برخی از  اشعار شاعر هستیم . به عنوان نمونه شعر 161 ص 78  ، تحلیل رفتن راوی با تحلیل رفتن ترجیع بند شعر همراه است . ترجیع بند این شعر ابتدا مصرعی است با گزاره ی : " همیشه جا می مانم" . در ادامه شعر،  این "جا ماندن" ِ راوی همراه می گردد با  جاماندن ِ مرحله به مرحله ی بخشی  از همان  ترجیع بند . خواننده در طول شعر درمی یابد که ترجیع بند ِ  "همیشه جامی مانم" نیز در طول شعر به تحلیل می رود و به تعبیر دیگر از شعر جا می ماند . در بخش بعدی شعر از آن ترجیع بند فقط " جا می مانم" باقی می ماند و در ادامه از آن ترجیع بند تنها "می مانم" به ظهور می رسد و بقیه مصرع  نمی توانند خود  را با شعر همراه کنند  و در نهایت از آن ترجیع بند فقط  "من" باقی می ماند و کل ترجیع بند نیز مانند راوی  جا می ماند =  همیشه جا می مانم........جا می مانم...........می مانم..........من...........( از این نوع مهارت ها  می توان به  شعری دیگراز مجموعه  استناد کرد.ن.ک.صص135-134 ) 

از دیگر نمونه های شعری که می تواند مؤید توجه شاعر به ظرایف ادبی باشد ، ظهور توأمان "کنایه" و "ایهام" در دو مصرع است که  چنین برخوردی  با واژه ها  در شعر شاعران نوجوی روزگار  بسیار دیده می شود .به عنوان نمونه : 1-  کنایه ی "آفتابی شدن" در این مصراع ها : « خورشید رو می گیرد/ وقتی تو آفتابی می شوی.»- ص123- در همان حال می توان ایهام تناسب آفتاب و خورشید را در این دو مصرع  دریافت.2- مجاز ِ "آفریقا" و ایهام ِ "چین" در این مصراع ها : « درآفریقای چشمانت/دختران بومی می رقصند/در چین پیشانی ات/دیواری بی انتهاست.» - ص199-    

 در برخی از شعرهای مجموعه ی "برهوت کاهی رنگ"  نکته ای دیگر ی که توجه نگارنده را جلب کرد ، توارد است و این نشان دهنده زندگی شاعر است با شعر شاعران پیشین که این چنین ناخودآگاه به شعر شاعر راه یافته اند :

1-  «بوس/بوس/بوس/هزاران گنجشک بر شانه هایت می نشست» که یادآور این شعر "شاملو" است : بوسه های تو/ گنجشککان پرگوی باغند».ن.ک.از هوا و آینه ها ص 199

2-   « پرده را باد می برد/تا زیبایی ام حرام نشود» که یادآور این شعر "فرشته ساری" است : « تو در ساعت موعود می آیی/تا زیبایی من حرام نشود» ن.ک.تربت عشق و جمهوری زمستان.ص60

3-  « دست برگونه های شب که می کشم/انگشتانم سیاه می شوند» که یادآور این شعر "فروغ" است : « به ایوان می روم و انگشتان را بر پوست کشیده شب می کشم »  

 

بررسی شعر

 

در شعر فوق راوی در آغاز با لفظ "همیشه" یأس ناگزیر و اجتناب ناپذیر و پایدارش را درمیان می نهد :

 

همیشه اینگونه می شود

تا می آیم رویای تورا ببافم

باد رنگ موهایم را می برد

 

 

لفظ "باد" بنا به ذهنیت مرسوم مخاطبان ادبیات بر ویرانگری دلالت دارد .اما بداعت این مصرع در نسبتی است که شاعر سعی می کند  بین "باد" با "رنگ موها" برقرار نماید. وزش باد ، "رنگ موها" را می برد."بردن رنگ موها" نیز تصویری از زوال و پیری است.

هرچند ابتدا نمی توان بین "بافتن رویا" با مصرع : "باد رنگ موهایم را می برد"  نسبتی برقرار کرد اما در ادامه این نسبت با مصراع ها ی بند بعد روشن می شود:

 

من می مانم

و این سنگواره نشسته

در حاشیه دریاچه ای آهکین

که می خواهد ماهی عشق بگیرد

 

در ترکیب "بافتن رویا"  لفظ "بافتن" اگرچه باز تأکیدی بر همان حرمان و یأس ناگزیر است و بر امری وهمی و غیر واقعی و آرزویی محال اشاره دارد.واقعیتی که به زوال گراییده و آرزو و ایده آلی که همچنان جوان مانده است.( تقابل اشتیاق و امتناع . اشتیاق از درون و امتناع در برون . به تعبیر دیگر مؤید فاصله ی واقعیت است با آرزومندی.) اما بافتن رویا در نسبت است با گرفتن "ماهی عشق". تور را می بافند تا ماهی صید کنند. اما چنین امکانی دست نمی دهد چرا که استعاره ی  باران حایل می گردد  . "آهکین" بودن دریاچه نیز مؤید زردی و پیری و زوال است.

در ادامه شعر مصرعی می آید که به نوعی تکرار مصراع نخستین است اما با ساختاری متفاوت :

 

 این گونه می شود همیشه

 

چه تفاوتی است بین مصرع نخستین : "همیشه اینگونه می شود" با این مصرع :این گونه می شود همیشه"؟ چرا شاعر همان مصراع را با همان ساختار و ترکیب تکرار نمی کند ؟ می دانیم تکرار برخی از مصراع ها  ترجیع بند شعر نام می گیرند و موجد موسیقی اند و گاه خواننده  با تکرار یک مصرع از لذت بهره می برد  و با آن تداوم و  اتصال  و پیوند شعر را درمی یابد.اما شاعر شعر فوق چنین نکرده است.چرا ؟ نگارنده معتقد است چنین عزیمتی را در شعر  می توان در عزیمتی کلی اراده ای دانست  که  از هرچه تکرار می پرهیزد . گفتیم که راوی شعر درپی  تغییر و دگرگونی از وضعیت پیشین است و قصد تحول و دگرگونی دارد و می خواهد " رویا ببافد" ، می خواهد "ماهی عشق" صید کند ، می خواهد "خطوط ابروان" را ......این همه تلاشی است در جهت پرهیز راوی از ملالت ِ یکنواختی زیستن  که در این مصرع  ، این پرهیزکلی  خود را  در پرهیز از ملال تکرار مصراع اول نشان داده است.به عبارت دیگر پرهیز از تکرار مصراع اول  بازتاب دل زدگی از ملال تکراری است که راوی در پی گریز از آن است.

راوی در ادامه  به عزیمت خود به تغییر اشاره می کند اما باز هرگونه تلاشی بیهوده به نظر می رسد :

 

این گونه می شود همیشه

تا می آیم خطوط ابروانم را.....

باران می بارد

من می مانم و این برهوت کاهی رنگ

 

"جای خالی"   در مصرع دوم بند فوق مر تبط است به بارانی که می بارد و امکان کامل کردن جمله را از راوی می گیرد.همچنین از آن "دریاچه"  ی آغازین ،   در پایان شعر تنها برهوتی باقی می ماند .برهوتی کاهی رنگ."رنگ کاهی" ِ برهوت تعبیر ی دیگری از "آهکین"  بودن ِ دریاچه است. اگر چه در ترکیب پیشین ( دریاچه آهکین) هنوز "دریاچه" ای مانده است - هرچند آهکین-  اما در ترکیب متأخر (برهوت کاهی رنگ)  آن دریاچه  به برهوت تبدیل می شود و این یعنی گسترش یأس و حرمان مضاعف و غلبه پیری و زوال و پذیرش آن. 

        

چند نکته

 

1- وجه  سلطه جویانه ی عشق ِ راوی نکته تأمل برنگیز در این شعر است ؛ چنانکه عنصر رهایی بخش اراده ی راوی در شعر مفقود است.برای مقایسه نگارنده متمایل است  تصویر و نوع نگاه متعالی و رهایی بخش عزیمت  را در این شعر شاملو یادآور شود : "آه ای یقین گمشده ، ای ماهی گریز/دربرکه های آینه لغزیده توبه تو!/من آبگیر صافیم-اینک- به سحر ِ عشق/از برکه های آینه راهی به من بجو! " در شعر شاملو تمنای راوی در همراه شدن با "ماهی"ی مورد نظر، امکان ِ حیات ِ "ماهی" را فراهم می آورد .چنانکه راوی می گوید من"آبگیرصافیم".آبگیر ِ صافی برای ماهی ، حیات بخش است. در حالی که در شعرفوق  عشق از ویژگی رهایی بخش به ویژگی اسارتبار تغییر ماهیت داده است.با رویکرد نشانه شناسی درمی یابیم  که "صید" ِماهی ِ عشق انعکاسی است از اراده سلطه جویانه و ماهیت غیر متعالی عزیمت راوی.

 

2- تاریخیت شعر درزنانگی راوی( ابرو و رنگ موها) و بودن در جغرافیایی معین با عناصری چون " تور، دریاچه ،ماهی،باران" عینی می شود  اما این تاریخیت در شعر با توجه به هستی های متراکم شاعر ، این که ایرانی است ، این که روشنفکر است ، این که متعلق به طبقه معین است ، این که شعر در دهه هفتاد و هشتاد سروده شده   و..... چندان نماد و نمود نمی یابد. 

 

3- گفتیم که موضع کلی شعر مبتنی بر پرهیز از ملالت تکرار است.چنانکه راوی برآن است طرحی نو دراندازد ( این که می خواهد رویا ببافد، این که می خواهد ماهی عشق بگیرد ، این که می خواهد خطوط ابروان را....) ،  آیا  استعاره ی  متعارف "باران" برای اشک  و ترکیب "ماهی عشق" نوعی عدول از موضع کلی شعر و نامتجانس با روح حاکم بر اراده ی نوجویانه   راوی   نیست؟

+ نوشته شده توسط مینو نصرت در پنجشنبه چهارم تیر 1388 و ساعت 21:2 |
                                                                  

همیشه اینگونه می شود

تا می آیم رویای تورا ببافم

باد رنگ موهایم را می برد

من می مانم

و این سنگواره نشسته

در حاشیه دریاچه ای آهکین

که می خواهد ماهی عشق بگیرد

باران خطوط صورتم را می شوید

این گونه می شود همیشه

تا می آیم خطوط ابروانم را.....

باران می بارد

من می مانم و این برهوت کاهی رنگ

 

*برگرفته از مجموعه "برهوتی کاهی رنگ"، تهران : نشرثالث 1387 صص117-116

 

نگاهی به مجموعه شعر"برهوت کاهی رنگ"

در  اغلب شعرهای شاعر آنچه بیش از همه برجسته به نظر می آید تمرکز معنای اشعار بر دیالکتیک زوال و بقای جاری و مستتر در بطن زندگی است که در متن شعر با تصاویر خود را عینی می سازند.در مجموعه ی مذکور بسیار به نوعی مستقیم یا غیر مستقیم از "مرگ" و نمادهای آن  سخن به میان آمده است .همچنین وفور عناصر مذهبی :  پیامبر،بهشت، نماز، قنوت،مُهر،ریاضت،رکعت،وضو،رکوع،عبادت،کعبه ، سجده و..... مؤید دلالت های روانشناسانه و جامعه شناسانه است.این سیر مرگ به مذهب و یا مذهب به مرگ معنا دار است.

 بسامد یک واژه یا حروف اگر چه  می تواند دلالت های روانشناسانه و جامعه شناسانه داشته باشد اما باید با جوهرو پشتوانه ی ادبی همراه گردند. در یک اثر  نکته قابل اهمیت ترکیب دلالت های روانشناسانه، جامعه شناسانه یا فلسفی  با  جوهر  ادبی است. این اراده در برخی از شعرهای  شاعر دیده می شود :« در حاشیه جهان ایستاده ام/به حادثه عظیمی که به من انجامید/طوری نگاه می کنم/که انگاردر برابر چهارراه/به ناپدید شدن/پرنده ای کوچک/زیر چرخ تریلی».شاعر بی آنکه در مصراع های مذکور مستقیماً از "مرگ" سخن گوید آن را به صورت تکان دهنده ای به تصویر کشیده است.

اراده ی مسئولانه شاعر در گزینش واژه ها و خلق انسجام و ترکیب سامان مند تصاویر قابل توجه است.به نظر می آید شاعر مفهومی را که در هنگام سرودن می خواهد بیان کند در وجودش به سطحی از شفافیت و وضوح رسیده  و آنگاه سعی می کند  سطحی از آن مفهوم را که قابلیت ظهور دارد  به مدد واژه ها بیان نماید.از این منظر باید شاعر مجموعه "برهوت کاهی رنگ" را شاعری معناگرا دانست که از بداعت های نسبتاً کاذب روزگار ما فاصله می گیرد و همین امر باعث می شود که مخاطبان عام نیز بتوانند با  شعرهای این مجموعه با توجه به تلاش شاعر در خلق تعابیر و مساعی وی در مضمون پردازی های نیکو و مستحسن  ارتباط برقرار نمایند و این امتیازی است برای مجموعه . نمونه ای از تعابیر و مضمون پردازی ها که می توان آنها را به خاطر سپرد : « اینجا جایی ست/که دختران به سرعت پیر می شوند/بی آنکه بدانند/از خرمن گل سرخ/چگونه گلاب می گیرند.»،« مردن/آیا/در سرزمینی که گورهایش را/خیال انگیزتر از رویاهای من می سازند/اتفاقی عاشقانه نیست؟»،« پرمی ریزد آسمان ام/از سقف موریانه خورده اتاقی/که ورود رویا به آن ممنوع است»،«نه مگر/راه بهشت از لابلای اجسادی می گذرد/که تما آنها با چشمانی بسته/هنوز خواب زندگی می بینند»،« هیچ پری از آسمان نمی افتد/برکف دستان به قنوت ایستاده ام/نشان مهر سکوت را بر پیشانی فریادم بنگر/و خیال کن/مرده ای خاموش/زبان گفت گویش همیشه کفن پیچ است/باری/این جسد/باقیمانده پیکری ست/که روزی زیبایی اش/فریادی بود.» و....

شاعر در عین تمرکز به آفرینش مضامین و توجه به معنا به شکل و  دقایق و ظرایف ادبی بی توجه نبوده است و به نوعی شاهد اتحاد شکل و معنا در برخی از  اشعار شاعر هستیم . به عنوان نمونه شعر 161 ص 78  ، تحلیل رفتن راوی با تحلیل رفتن ترجیع بند شعر همراه است . ترجیع بند این شعر ابتدا مصرعی است با گزاره ی : " همیشه جا می مانم" . در ادامه شعر،  این "جا ماندن" ِ راوی همراه می گردد با  جاماندن ِ مرحله به مرحله ی بخشی  از همان  ترجیع بند . خواننده در طول شعر درمی یابد که ترجیع بند ِ  "همیشه جامی مانم" نیز در طول شعر به تحلیل می رود و به تعبیر دیگر از شعر جا می ماند . در بخش بعدی شعر از آن ترجیع بند فقط " جا می مانم" باقی می ماند و در ادامه از آن ترجیع بند تنها "می مانم" به ظهور می رسد و بقیه مصرع  نمی توانند خود  را با شعر همراه کنند  و در نهایت از آن ترجیع بند فقط  "من" باقی می ماند و کل ترجیع بند نیز مانند راوی  جا می ماند =  همیشه جا می مانم........جا می مانم...........می مانم..........من...........( از این نوع مهارت ها  می توان به  شعری دیگراز مجموعه  استناد کرد.ن.ک.صص135-134 ) 

از دیگر نمونه های شعری که می تواند مؤید توجه شاعر به ظرایف ادبی باشد ، ظهور توأمان "کنایه" و "ایهام" در دو مصرع است که  چنین برخوردی  با واژه ها  در شعر شاعران نوجوی روزگار  بسیار دیده می شود .به عنوان نمونه : 1-  کنایه ی "آفتابی شدن" در این مصراع ها : « خورشید رو می گیرد/ وقتی تو آفتابی می شوی.»- ص123- در همان حال می توان ایهام تناسب آفتاب و خورشید را در این دو مصرع  دریافت.2- مجاز ِ "آفریقا" و ایهام ِ "چین" در این مصراع ها : « درآفریقای چشمانت/دختران بومی می رقصند/در چین پیشانی ات/دیواری بی انتهاست.» - ص199-    

 در برخی از شعرهای مجموعه ی "برهوت کاهی رنگ"  نکته ای دیگر ی که توجه نگارنده را جلب کرد ، توارد است و این نشان دهنده زندگی شاعر است با شعر شاعران پیشین که این چنین ناخودآگاه به شعر شاعر راه یافته اند :

1-  «بوس/بوس/بوس/هزاران گنجشک بر شانه هایت می نشست» که یادآور این شعر "شاملو" است : بوسه های تو/ گنجشککان پرگوی باغند».ن.ک.از هوا و آینه ها ص 199

2-   « پرده را باد می برد/تا زیبایی ام حرام نشود» که یادآور این شعر "فرشته ساری" است : « تو در ساعت موعود می آیی/تا زیبایی من حرام نشود» ن.ک.تربت عشق و جمهوری زمستان.ص60

3-  « دست برگونه های شب که می کشم/انگشتانم سیاه می شوند» که یادآور این شعر "فروغ" است : « به ایوان می روم و انگشتان را بر پوست کشیده شب می کشم »  

 

بررسی شعر

 

در شعر فوق راوی در آغاز با لفظ "همیشه" یأس ناگزیر و اجتناب ناپذیر و پایدارش را درمیان می نهد :

 

همیشه اینگونه می شود

تا می آیم رویای تورا ببافم

باد رنگ موهایم را می برد

 

 

لفظ "باد" بنا به ذهنیت مرسوم مخاطبان ادبیات بر ویرانگری دلالت دارد .اما بداعت این مصرع در نسبتی است که شاعر سعی می کند  بین "باد" با "رنگ موها" برقرار نماید. وزش باد ، "رنگ موها" را می برد."بردن رنگ موها" نیز تصویری از زوال و پیری است.

هرچند ابتدا نمی توان بین "بافتن رویا" با مصرع : "باد رنگ موهایم را می برد"  نسبتی برقرار کرد اما در ادامه این نسبت با مصراع ها ی بند بعد روشن می شود:

 

من می مانم

و این سنگواره نشسته

در حاشیه دریاچه ای آهکین

که می خواهد ماهی عشق بگیرد

 

در ترکیب "بافتن رویا"  لفظ "بافتن" اگرچه باز تأکیدی بر همان حرمان و یأس ناگزیر است و بر امری وهمی و غیر واقعی و آرزویی محال اشاره دارد.واقعیتی که به زوال گراییده و آرزو و ایده آلی که همچنان جوان مانده است.( تقابل اشتیاق و امتناع . اشتیاق از درون و امتناع در برون . به تعبیر دیگر مؤید فاصله ی واقعیت است با آرزومندی.) اما بافتن رویا در نسبت است با گرفتن "ماهی عشق". تور را می بافند تا ماهی صید کنند. اما چنین امکانی دست نمی دهد چرا که استعاره ی  باران حایل می گردد  . "آهکین" بودن دریاچه نیز مؤید زردی و پیری و زوال است.

در ادامه شعر مصرعی می آید که به نوعی تکرار مصراع نخستین است اما با ساختاری متفاوت :

 

 این گونه می شود همیشه

 

چه تفاوتی است بین مصرع نخستین : "همیشه اینگونه می شود" با این مصرع :این گونه می شود همیشه"؟ چرا شاعر همان مصراع را با همان ساختار و ترکیب تکرار نمی کند ؟ می دانیم تکرار برخی از مصراع ها  ترجیع بند شعر نام می گیرند و موجد موسیقی اند و گاه خواننده  با تکرار یک مصرع از لذت بهره می برد  و با آن تداوم و  اتصال  و پیوند شعر را درمی یابد.اما شاعر شعر فوق چنین نکرده است.چرا ؟ نگارنده معتقد است چنین عزیمتی را در شعر  می توان در عزیمتی کلی اراده ای دانست  که  از هرچه تکرار می پرهیزد . گفتیم که راوی شعر درپی  تغییر و دگرگونی از وضعیت پیشین است و قصد تحول و دگرگونی دارد و می خواهد " رویا ببافد" ، می خواهد "ماهی عشق" صید کند ، می خواهد "خطوط ابروان" را ......این همه تلاشی است در جهت پرهیز راوی از ملالت ِ یکنواختی زیستن  که در این مصرع  ، این پرهیزکلی  خود را  در پرهیز از ملال تکرار مصراع اول نشان داده است.به عبارت دیگر پرهیز از تکرار مصراع اول  بازتاب دل زدگی از ملال تکراری است که راوی در پی گریز از آن است.

راوی در ادامه  به عزیمت خود به تغییر اشاره می کند اما باز هرگونه تلاشی بیهوده به نظر می رسد :

 

این گونه می شود همیشه

تا می آیم خطوط ابروانم را.....

باران می بارد

من می مانم و این برهوت کاهی رنگ

 

"جای خالی"   در مصرع دوم بند فوق مر تبط است به بارانی که می بارد و امکان کامل کردن جمله را از راوی می گیرد.همچنین از آن "دریاچه"  ی آغازین ،   در پایان شعر تنها برهوتی باقی می ماند .برهوتی کاهی رنگ."رنگ کاهی" ِ برهوت تعبیر ی دیگری از "آهکین"  بودن ِ دریاچه است. اگر چه در ترکیب پیشین ( دریاچه آهکین) هنوز "دریاچه" ای مانده است - هرچند آهکین-  اما در ترکیب متأخر (برهوت کاهی رنگ)  آن دریاچه  به برهوت تبدیل می شود و این یعنی گسترش یأس و حرمان مضاعف و غلبه پیری و زوال و پذیرش آن. 

        

چند نکته

 

1- وجه  سلطه جویانه ی عشق ِ راوی نکته تأمل برنگیز در این شعر است ؛ چنانکه عنصر رهایی بخش اراده ی راوی در شعر مفقود است.برای مقایسه نگارنده متمایل است  تصویر و نوع نگاه متعالی و رهایی بخش عزیمت  را در این شعر شاملو یادآور شود : "آه ای یقین گمشده ، ای ماهی گریز/دربرکه های آینه لغزیده توبه تو!/من آبگیر صافیم-اینک- به سحر ِ عشق/از برکه های آینه راهی به من بجو! " در شعر شاملو تمنای راوی در همراه شدن با "ماهی"ی مورد نظر، امکان ِ حیات ِ "ماهی" را فراهم می آورد .چنانکه راوی می گوید من"آبگیرصافیم".آبگیر ِ صافی برای ماهی ، حیات بخش است. در حالی که در شعرفوق  عشق از ویژگی رهایی بخش به ویژگی اسارتبار تغییر ماهیت داده است.با رویکرد نشانه شناسی درمی یابیم  که "صید" ِماهی ِ عشق انعکاسی است از اراده سلطه جویانه و ماهیت غیر متعالی عزیمت راوی.

 

2- تاریخیت شعر درزنانگی راوی( ابرو و رنگ موها) و بودن در جغرافیایی معین با عناصری چون " تور، دریاچه ،ماهی،باران" عینی می شود  اما این تاریخیت در شعر با توجه به هستی های متراکم شاعر ، این که ایرانی است ، این که روشنفکر است ، این که متعلق به طبقه معین است ، این که شعر در دهه هفتاد و هشتاد سروده شده   و..... چندان نماد و نمود نمی یابد. 

 

3- گفتیم که موضع کلی شعر مبتنی بر پرهیز از ملالت تکرار است.چنانکه راوی برآن است طرحی نو دراندازد ( این که می خواهد رویا ببافد، این که می خواهد ماهی عشق بگیرد ، این که می خواهد خطوط ابروان را....) ،  آیا  استعاره ی  متعارف "باران" برای اشک  و ترکیب "ماهی عشق" نوعی عدول از موضع کلی شعر و نامتجانس با روح حاکم بر اراده ی نوجویانه   راوی   نیست؟

+ نوشته شده توسط مینو نصرت در پنجشنبه چهارم تیر 1388 و ساعت 21:0 |

خاتون دلم

نزدیک تر از من به تو کیست

تا بگویمش

پنج

عدد حیرت انگیزی نیست

اگر

چهار بار مرده باشی

 

+ نوشته شده توسط مینو نصرت در شنبه سی ام خرداد 1388 و ساعت 10:28 |
 

کجا بود آن جهان ...

ازکتاب مدایح بی صله

احمد شاملو

 

کجا بود آن جهان


که کنون به خاطره‌ام راه بر بسته است؟ ـ:


آتش بازی‌ی بی‌دریغ شادی و سرشاری


در نُه‌ توهای بی‌روزن آن فقر صادق.


قصری از آن دست پر نگار و به‌آئین


که تنها


سر پناهکی بود و


بوریائی و


بس.

 

کجا شد آن تنعم بی‌اسباب و خواسته؟

 

کی گذشت و کجا


آن وقعه‌ی ناباور


که نان پاره‌ی ما برده‌گان گردن‌کش را


نان خورشی نبود


چرا که لئامت هر وعده‌ی گَمِج


بی‌نیازی‌ی هفته‌ئی بود


که گاه به ماهی می‌کشید و


گاه


دزدانه از مرزهای خاطره


می‌گریخت،


و ما را


حضور ما


کفایت بود؟

 

دودی که از اجاق کلبه بر نمی‌آمد


نه نشانه‌ی خاموشی‌ی دیگ‌دان


که تاراندن شورچشمان را


کلکی بود


پنداری

 

تن از سرمستی‌ی جان تغذیه می‌کرد


چنان که پروانه از طراوت گل.


و ما دو


دست در انبان جادوئی‌ی شاه سلیمان


بی‌تاب‌ترین گرسنه‌گان را


در خوانچه‌های رنگین کمان


ضیافت می‌کردیم.


هنوز آسمان از انعکاس هلهله‌ي ستایش ما


(که بی‌ادعاتر کسان‌ایم)


سنگین است.

 

این آتش‌بازی‌ی بی‌دریغ


چراغان حرمت کیست؟

 

لیکن خدای را


با من بگوی کجا شد آن قصر پر نگار به‌آئین


که کنون


مرا


زندان زنده‌بیزاری‌ست


و هر صبح و شام‌ام


در ویرانه‌های‌اش


به رگ‌بارِ نفرت می‌بندند.



 

کجائی تو؟


که‌ام من؟


و جغرافیای ما


کجاست؟

 

 

+ نوشته شده توسط مینو نصرت در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388 و ساعت 13:2 |

 

بُر می زنم

تا به کسی برنخورد

اخم های پیشانی بی بی

باران به گلوی یک میلیون و ششصدو چهل و هشت نمی بارد

در گیومه می نویسم

ابر ها میل زاد و ولد ندارند

 بی خیال بوته هائی که زیر ساقه ی تبدارشان

چشمه ای رو به احتضار است

در وسعتی به ابعاد شش دری های رنگی

تنهائی

تن به تن بُر میخورد

یک به شش

در جزیره ای  به جستجوی خود گم میشود

دو به شش

پا پی افسانه ای

 تنه ی سوخته ی بادام را می جوید

سه به شش

گزمه ای در بلدیه های نا بلد

آسایش به کاکل پریشان خواب ها تزریق میکند

چهار به شش

بلاد اربعه با سری افراشته بر نیزه ی طوفان

یکی مانده به آخر

بُر میخورد حال

ورق های باطل شده ی بی بی جانم

پر می شود از اخم های سررسید گذشته

سان میگیرند سر باز ها

در انعکاس خورشید رازیست

بی هراس اگر حدقه بر حدقه هایش بدوزی

از سوختن

 ساد گی لوت را به خاطر می آوری

دیگر از خم شدن ستون های تمدن

به سمت غار های باستانی حیرت نمی کنم

دلم  روی اقیانوس های جهان  موج سواری می کند

زیر چارقد سبز بی بی جانم

آس دل لبخند می زند

 

 

****

 

سایت ادبی رندان به روز شد

ماهنامه ی مارال بروز شد

 

اینجا را هم بخوانید

 

<< رویایی دارم >>

 

مارتین لوتر کینگ

 

+ نوشته شده توسط مینو نصرت در دوشنبه هجدهم خرداد 1388 و ساعت 2:46 |
شماره 547 نگاهی به کتاب " برهوت کاهی رنگ " (اصلي)

نگاهی به کتاب " برهوت کاهی رنگ "

نویسنده : حبیب شوکتی نیا
مينو نصرت شاعري ست با دو شناسنامه يِ مطمئن . زني با كوله باري از تجربه ، در حوالي ي ِچهار دهه زيستنِ شاعرانه .گزيده گوي و پسنديده جوي .كسي كه ادبياتِ كلاسيك را به خوبي درك كرده و توانِ بريدن از بسيارگفته ها را داشته . آشنا با فرهنگ و زبانِ ديگرانِ همسايه كه دستي هنرمندانه در ترجمه نيز دارد .
مينو نصرت به معني يِ اخصِ كلمه شاعرست . نگاهِ شاعرانه يِ او به جهانِ پيرامون و طبيعتِ زندگي ، لطيف و نرمخوست .و واژه گانِ روشنش پيامبرِ مهرباني اند .او شاعري ست كه خواننده را به پاشيدنِ مهرباني سفارش مي كند برايِ فورانِ گنجشك بر زمين (شعر248) و حتا اگر فريادي بر كاغذ مي پراكند ، فريادي زمخت و از سرِ بيدردي نيست . چرا كه از اهالي يِ فريادهايِ ناچشيده به دورست . فريادش اگر هست ، از دردي ست كه ديده و لمس كرده . و اين چند سطر از بابِ نگاهي ست كلي بر برهوتِ كاهي رنگ ، دومين مجموعه شعرِ شاعر :
برهوتِ كاهي رنگ دومين شناسنامه يِ شعري يِ مينو نصرت ، نشان از دغدغه هايِ شاعري دارد كه به طبيعت عشق مي ورزد. بدون اينكه ادايِ ناتورآليستي داشته باشد. او به زيبايي عناصرِ طبيعت را در شعرش جان مي دهد و خواننده را با ساده ترين كلام به فلسفه يِ زندگي آشنا مي كند :
شاعر كه مي شوم / چشمانِ خاك مي جوشد / آهوان ، پونه ها را از خواب بيدار مي كنند / پونه ها ، جهان را . (شعر 104)
و به راستي كه او شاعرِ زنبق ها و سوسن هاست :
........ سحر / پرنده ها در حاشيه يِ چشمانم / فرود مي آيند / آب مي نوشند / و سوسن ها از پستان هايم / شيرِ تازه ( قسمتي از شعر 229)
او از پونه ها و پروانه ها مدد مي گيرد در سرودنِ خود و خودهايِ جاري در جهان :
من و اين پروانه / چه بي شباهتيم به هم / او در بهار / پيله مي شكافد / من پيله مي تنم (شعر 140)
در آثارِ او با خطوطِ ساده ترين كلمات به دنيايِ فلسفي يِ شاعري وارد مي شويم كه جهان را زيبا مي بيند و زيباتر مي خواهدش . زشتي ها در نظرگاهِ او آنقدر بي اهميت اند كه ديده نمي شوند .
پرنده يي در نگاهِ تو / مزرعه يي در چشمانِ من / مترسكي نيست ( شعر 186)
ولي اشاره به اين نگاهِ لطيف و شاعرانه ، به اين معنا نيست كه شاعر رسالتِ انساني يِ خويش را در خروشيدنِ انسانِ دردمند از ياد برد .اوكه حتا ناپديد شدنِ پرنده يي كوچك را در زيرِ چرخ هايِ تريلي حادثه يي عظيم مي داند ( شعر 127) هميشه يادش هست كه شاعران به انسانيت انديشي يِ خويش شاعرترند :
كجاست آن سوارِ هميشه ؟ / كه مي آمد و دخترانِ كوچك را / از صليبِ قبيله ها باز مي گشود / و «دوعا» را نيز (شعر 119) [ دوعا چنانكه در حاشيه يِ كتاب آمده ، دخترِ نوجوانِ كردي از اهالي يِ بشيقه عراق است كه در سال 2007 به جرمِ عشق توسطِ قبيله اش سنگسار شد]
و يا :
اينجا جايي ست كه / دختران به سرعت پير مي شوند / بي آنكه بدانند / از خرمنِ گلِ سرخ / چگونه گلاب مي گيرند ( شعر 122)
هر چند در اين قطعه شايد مخاطب حس كند كه شاعر دلش بيشتر برايِ عقيم ماندنِ گلِ سرخ مي سوزد تا فرتوتي يِ پيش از موعدِ دختران ، ولي شاعرانه گي يِ اثر در همين مابه ازايِ دروني يِ متن اتفاق مي افتد . يعني شاعر با حسنِ تعبيري تمثيلي اين عقيم ماندنِ گلِ سرخ را به پير شدنِ دختران تعميم داده.زيبايي يِ كارِ مينو نصرت در سرودنِ زنانه گي ها ، اين است كه نشانِ فمينيستي در آثارِ او نيست . مينو با هدفي اومانيسمي خودش را از صنفِ فمينیست ها ! بيرون مي داند و فريادي اگر بر دردهايِ زنانه مي زند ، خروشي بر دردِ‌ انسان است و بس .و اين باورِ زنْ انساني از ديدگاهِ بلندي سرچشمه مي گيرد كه به زن نه به عنوان مبتلايِ انساني ، بلكه انساني مبتلا مي نگرد.سروده هايِ دردمندانه يِ او روايتِ دردهايِ مشترك است . و او با بذله بخشي يِ خاصِ خود مخاطبينش را به چشيدنِ اين اشتراكِ زخمين به مهماني دعوت مي كند: بيائيد جشن بگيريم / تولدِ زخم هايِ تازه را / در جذامِ خانه يِ چشم ها (شعر 183)
گاه حتا اين خروشيدنِ دردمندانه به فريادي بدل مي شود:
مي خواهم / آنقدر مقابلِ اين مترسكِ هيز / برهنه برقصم / تا فصلِ خرمن بگذرد / و چينه دانِ آسمان / پر شود از پرنده (شعر237)
و گاه از حسرتِ فريادي فروخفته دم مي زند :
هيچ پري از آسمان نمي افتد / بر كفِ دستانِ به قنوت ايستاده ام / نشانِ مُهرِ سكوت را بر پيشاني يِ فريادم بنگر ! و خيال كن / مرده يي خاموش / زبانِ گفت و گويش / هميشه كفن پيچ ست / باري / اين جسد ، باقيمانده يِ پيكري ست / كه روزي / زيبايي اش فريادي بود (218)
در ميانِ اين همه فرياد و خروشيدن ، گاه نيز به مدعيانِ فريادگر مي تازد و در محكمه يِ وجدانِ خويش به محاكمه مي كشاندشان :
بي خيال مي چرد / آهو ،‌ دشت را / آه ... از پلنگي كه به كمين نشسته / مرگ وضو مي گيرد / و رنگ از رخسارِ زندگي مي پرد / تنها / من و تو مي نويسيم ( شعر 249)
عاشقانه هايِ مينو نصرت نيز از جنمي ديگرند. عشقِ او پاك و ملكوتي ست . او به عشق از دريچه يِ نيازِ بشري مي نگرد و نسبت به آن ديدگاهي عرفاني دارد .
دوستت دارم / آفتابِ گرداني ست / مشعلي در انتهايِ تاريكِ جهان / خودسوزي يِ قشنگي ست / تا راه گمكرده گان بدانند / سر به راه شده اند / دوستت دارم / معجزه يي ست / در خسوفِ ابدي يِ انسان (شعر 228)
اما عرفانِ او همرنگِ عرفانِ مسموم و رايجِ جامعه يِ كنوني نيست.
در عشقِ عرفاني يِ او هويتِ انساني به اندازه يِ ماهيتِ الهي ارزشمندست :
با همين وصله هايي كه زيرِ پيراهنم / جغرافيايِ مرا نشان مي دهد / برايت قاليچه يِ سليمان مي شوم / مي كشانمت به ساحلي / كه هنوز / دريايش را رو نكرده است (شعر246)
اگر بي حاشيه / از كوچه عبور مي كردي / كفايت مي كرد / تا تو را / كه در تمامِ آينه ها مي خنديدي / به فالِ نيك بگيرم / اگر بي حاشيه .... (شعر 233)
مينو در بيانِ دلواپسي هايش گاه به دامانِ اسطوره ها مي خزد. اما حتا همين اسطوره هايِ اغلب ديني، جوهره يِ ماوراالطبيعي ندارند . بلكه برايِ او ابزارِ كلام اند در بيانِ مقصود و لاغير :
گريستن را هديه كردي / تا لبخندت را بياموزم / اكنون / در من / تبسمي كم سوست / كه دلم را بودا كرده است (شعر156)
گيجم مي كند/ تردي يِ موهايت / گاه يهودايم / زماني مريم / يوسفِ پيراهنم را دريده اند ........
و خود را مي پوشانم از ياجوج هايِ ايستاده بر شانه هايم ( قسمتي از شعر 194)
و اين ذهنيتِ ابزاري دانستنِ اسطوره ها و شخصيت هايِ ديني چنان شاعر را درگيرِ منطقِ عقلي كرده ،كه يكباره به همه يِ باورهايِ رايج پشتِ پا مي زند و حسِ تازه يي بروز مي دهد :
زخم ها عميق تر مي شوند / و مرهمِ معجزه مي خواهند / حرفي از پيامبري كه مي آيد / نيست / براي گرفتنِ زندگي از دستانِ مرگ / ترفندي تازه بايد آموخت(شعر121)
يكي ديگر از ويژه گي هايِ شعري يِ‌ مينو نصرت، زبانِ كنايي يِ او در گفتنِ برخي حقايقِ تلخ
است.زباني كنايه آميز كه گاه به طنزي گزنده بدل مي شود:
آقا جانم وقتي دلتنگ مي شود / قلبش از كار مي افتد / مادرم وقتي دلتنگ مي شود / خونش شيرين تر مي شود (شعر 250)
چه كسي مي گويد / محبوبه يِ شبِ حياطِ ما حرف نمي زند ؟ / آدم هايي كه تن شان بو دارد و / حس شان نه (شعر245)
آخرِ كلام اينكه در كنارِ همه يِ اين زيبايي ، خرده چيزكي نيز مي توان از نبايدها ديد .
لزومِ مصرع بندي هايِ اصولي در شعرِ سپيد ، امري ست كه كمتر به آن توجه مي شود . هرچند كه اين ايرادات جزيي باشند و به ساده گي در ويراستاري يِ مجموعه مرتفع مي شوند ، ولي برايِ شاعري كه گاه ساختارِ بيروني يِ شعرش ، پيام رسانِ اصلي ست (شعر 203 ، 229 ،240 و ...) اين التزام بيشتر حس مي شود .
ديگر اينكه اغلبِ اشعارِ برهوتِ كاهي رنگ در حيطه يِ كوتاهه سرايي خانه دارند ، و مينو نصرت به خوبي اين قالب را به نمايش گذاشته ، اما در يكي دو منزل ايجاز را از ياد برده و صد البته اينها كه آمد ذره يي از توانمندي يِ هنري يِ مينو نصرت در مني كه چند صباحي بر برهوتِ كاهي رنگ رويا بافته ام ، كم نمي كند.
او شاعري ست كه محوِ زيبايي هايِ جهان ست و برايِ اينكه ما را به تحيرِ تجاهل العارف گونه اش بكشاند، در پايانِ كتاب از خواننده گان شعرش مي پرسد :
در پاشويه يِ كدام روز / سرم را بريده اند ؟ / كه تمامِ برگ هايِ اين دفتر / بويِ گلِ سرخ مي دهد / (شعر148)

+ نوشته شده توسط مینو نصرت در یکشنبه دهم خرداد 1388 و ساعت 20:56 |

 

سواری در خاکی چشمانم یورتمه می رود

سلامی چند قدم دور تر

تا بر می گردم

شولائی ریخته است

پیراهنی از هم گسیخته

پیش از آنکه نای به حرف در آید

چوپان در نینوایش گم می شود

بره گرگ ها را میخورد

و

در سپیده ای دور از دسترس

زنی قطره قطره بخار می شود



تحلیل و نگاه شهلا نصرت

قرن هاست که ادبیات بازتاب رنج ها و شادی های بشراست و آنها را هر بار به شیوه ای بازگو می کند. مینو نصرت اما کلمه و روح ان را در خدمت زن ستمدیده  یا  نگاه سالارانه ی  مرد  قرار نمی دهد چون نگاه او به این مقوله تاریخی نگاهی ست خطی  که طناب را دارای دو سر می بیند( گفتگوی شاعر با آقای ذیحق)  هر چند که شعر هایش  خطی نیستند واین ابعاد پنهان آنهاست که شعر او را متمایز میکند . به تصور من این شعردر میان پارادوکس های( تناقضات) ملموس آن پیامی فراتر از روابط یک زن و مرد را به تصویر میکشد.  سوار این شعر چهار نعل نمی تازد تا خاک بر چشم معشوق به جا مانده بپاشد او یورتمه میرود. یورتمه میتواند در قالب پارودیک آن ( تقلید مضحک یک اثر یا عملی جدی)  حرکتی نمایشی و نمادین از شهسواران حماسی را در خاکی چشمان راوی به تصویر بکشد. اما این تصویر قبل از اینکه حزنی از بدرقه معشوق  را داشته باشد اشاره ظریف و شاعرانه ای ست به چشمان "مادر زمین" در مفهوم کل ان و یا مام وطن در مفهوم جزئی آن. اشاره ای است همزمان به مکان و زمان . سلامی که دورتر یورتمه میرود هم سمبل آشکاری ست از آشنائی ها ازآغازها, چرا که جدائی نشانه های خاص خود را دارد یا با خداحافظی بیان میشود ویا با کاسه ای آب که بدرقه راه مسافر میشود پس این شعر داستان جدائی های خطی نیست. شولا به دلیل فرم خاصش مترسک را تداعی میکند که در مقابل چشم راوی فرو ریخته است و  نمی گوید پیراهنی پاره شده است که نمادی از خشونت را الغا کند بلکه از گسیختگی حرف میزند از بند بند شدن همان نماد های پارودیک انسانی. مینو نصرت شولا و پیراهن را مردانه یا زنانه نمی بیند بلکه از این نشانه ها برای بیان انسان که هم میتواند مرد باشد و هم زن مدد می جوید تا بتواند از دور شدن او( انسان) از آرمانهایش حرف بزند و این تصاویر او را به ابتدای آفرینش میکشاند و به "کلام". او دنیای ارمانی اش را با پارادوکسی بی مانند و خاص خود به نمایش میگذارد: "چوپان در نینوایش گم می شود"  " بره گرگ ها را میخورد" و در این دو بیت رازی وجود دارد. خرد و انسان خردمند نیازی به چوپان ندارد تا گناهانش را بخرد همانند مسیح.  و بره از این پس به یمن" کلام" انچنان خردمند است که گرگ را میخورد  که این خوردن هم نمادی ست از دیالوگ و نه عمل دریدن و بلعیدن. همانگونه که گم شدن چوپان در نوای نی نشانه ای ست از آسایش و عدم نگرانی, کلمه نینوا نیز در جای خود اسطوره خیر و شر, یا خقیقت و دروغ را به تصویر میکشد. اگر چنین شود و اگر خرد و کلمه جایگزین تمام کشمکش های بشر شوند در انصورت در سپیده ای دور از دسترس یعنی در افقی آرمانی" زنی" که نمادی ست از آفرینش, از" مادر زمین"  قطره قطره  بخار میشود تا ابرهای تازگی ببارند.

 

نقد و نگاه کیوان اصلاح پذیر

 

سواری در خاکی چشمانم یورتمه می رود / سلامی چند قدم دور تر

تا بر می گردم

شولائی ریخته است / پیراهنی از هم گسیخته

پیش از آنکه نای به حرف در آید / چوپان در نینوایش گم می شود / بره گرگ ها را میخورد

و

در سپیده ای دور از دسترس / زنی قطره قطره بخار می شود

 

آیا با حادثه ای روبرو هستیم ؟اول شخص شعر کیست ؟ زن ؟ سوار؟ چوپان ؟ بره ؟ گرگ ؟

شولا و پیراهن از آن کیست یا از آن چه کسانی است ؟ نای چه کسی قرار است به صدا درآید ؟

چرا بره گرگ ها را میخورد و چرا زن بخار میشود ؟ سپیده ی دور از دسترس کجاست ؟

شعر سراسر سئوال است . آیا باید مثل یک داستان پلیسی به دنبال سرنخ بگردم ؟

شولا چیست ؟

شولا. [ ش َ / شُو ] (اِ) کولا. کپنک . جامه ٔ نمدین خشن کردان و لران و کشاورزان . نمد. دلق گونه ٔ پشمین از نسیجی خشن فقرا را. جبه گونه ...

پس شولا جامه چوپان است . پیراهن پاره از آن کیست ؟ از آن چوپان ؟ نه اینطور نمیشود پیش رفت . مسیر را عوض میکنم .

بانو نصرت این بار همه رد پاها را پاک کرده است . انگار از فضولی ناقدانی همچون من که در شعرهایش دنبال حادثه ای ، آدمیزادی ، چیزی می گردند دلخور است .  اصلا چرا باید زحمت این همه سئوال را بر خود هموار کنم . آیا چون بانو نصرت هم به شعرهای من سر می زنند و مفصل مینویسند  باید جبران مافات کنم و چیزی بنویسم به رسم ادب ؟

می خواهم برگردم و بگویم این بار بدون نقد و نظر خداحافظ اما

اما چوپانی که در نی نوایش گم میشود مرا صدا میزند :  من در نی و نوا گم شده ام . در نینوا گم شده ام .

سرنخ را به پلیس بده و بیا . آیا من شعر نیستم ؟

و قدمی آنسو تر . سپیده ای در حال دمیدن است که از شدت گرما زنی را قطره قطره بخار میکند . زن مرا در مه خود می پیچاند : ببینم ؟ این همه در وصف زن شعر گفته اند. در وصف نازک اندامی و سپیدی و سرخی اما آیا تابحال زنی را دیده ای که واقعا بخار شده باشد . می بینی ؟ من شبیه بخار نیستم خود بخارم . نامرعی ام . همه جا هستم مثل عطر . همین الان ترا پوشانده ام . خوب نظرت چیست ؟ من شعر نیستم ؟

چوپان و زن هردو گم شده اند . یکی در صدا یکی در نگاه . صدای نی می آید و صحرایی سراسر خون . خورشید سرنزده زن را به قل قل انداخته . این خورشید از آن خورشیدهای بیابان ساز است . وقتی سپیده اش چنین داغ باشد  پس ظهرش همان صحرای نینوا ست .

در همین شش و بش ها بودم که دیدم بره ی کوچولو روبرویم ایستاده است .

 بره کوچولو!  بی چوپان چه میکنی ؟ از گرگ ها نمی ترسی ؟ بره زبانش را دور دهانش می چرخاند و به من می نگرد . خون سیاه روی زبانش دور دهانش را قرمز میکند :  گرگ خیلی خوشمزه بود . مزه مادرم را میداد . پدرم و اجدادم .

خود را عقب میکشم : باور کن آدمیزاد تلخ ترین گوشت جهان است . باور نمیکنی ؟ به شعرها نگاه کن . بره بروبر نگاهم می کند :  من خودم شعرم . می فهمم شعر خوشمزه ترین خوراک دنیاست .

حرفم را پس می گیرم و آرام آرام چشم در چشم بره ی گرگخوارعقب عقب  از وبلاگ خارج میشوم .

 

 

سایت ادبی رندان به روز شد .

نگاهی به آثار سیلویا پلات در سایت اثر

 

 

+ نوشته شده توسط مینو نصرت در دوشنبه چهارم خرداد 1388 و ساعت 22:5 |
 شماره ی دوم ماهنامه ی دوزبانه ی فرهنگی ادبی مارال به کوشش علیرضا ذیحق منتشر شد .

در این شماره :

 

۱- گفت و شنودی با مینو نصرت : به کوشش علیرضا ذیحق

 شعر زنان ، و يا شعري كه انتظار داريد زنان به آن بپردازند را چگونه مي بينيد ؟
- جنگ باستانی میان مرد و زن را در شعر نمي پسندم وفکر میکنم تا نرسیم به نقطه ای از خود باوری و نگاهی خارج از محدوده ی زن بودن با نگاهی تازه به مقوله انسان و جهان ، راه به جايي نمي شود برد . هر چه بنویسیم حکم اعتراض خواهد داشت و تفکر قاضی اش را، محدود و منسوخ اعلام خواهد كرد .شعر از تجربه ی عمیق انسان با جهان زاده می شود و نيز نگاهی عمیق تر به خود . قدر مسلم اگر هر فرد بتواند خود را از میان القابی که به او به حکم سببی و نسبی و خونی و قبیله ای و حتی موروثی داده اند ، بیرون بکشد و خود را و تجربه های خود را از زندگی در میان آدمها و جهان بنویسد ، یقینا اثری منحصر بفرد از خود باقی می گذارد که هیچکس جز او قادر به انجامش نیست . اگر شعر یا هر نوشته ای یا هر هنری اثر منحصر بفردِانگشتانِ خالقِ خود را نداشته باشد ، یقینا به کرور ها آدمی می ماند که به دنیا می آیند و کمی هستند و بعد هم می روند. بی آنکه با چراها ي بودن و نبودن خود را درگير كنند .

ادامه ی مطلب را اینجا بخوانید .

 

۲- نقد شعرها و نگاهی تازه به کتاب " برهوت کاهی رنگ "/ یادداشتی از علیرضا ذیحق


به باور " نيما يوشيج " كه باني و مبدع تراوشات نوين شعري در زبان فارسي است " شعر نه لفظ است ، نه توازن الفاظ است و نه قافيه ... شعر وصف آرزوها و آمال دروني است " .احمد شاملو نيز كه اشعار او سخت و عميق ريشه در بافت اصيل واژگان زبان شعري دارد از شعر به عنوان " معجزه ي كلام " نام مي برد. رضابراهني هم در مقام يك شاعر، و تحليل گر جدي شعر كه سكاندار نقد ادبي در ايران است، با نگاهي به تطورات شعرمعاصرصراحتا مي گويد :" من از زبانهاي موجود در شعر فارسي خسته شده ام . شعر فارسي بايد جهت ديگري پيدا كند . شايد يكي از جهت هايي كه اين شعر در آينده پيدا خواهد كرد شعر " فروغ " باشد . اما آن كارها هم آن قدر مقلد پيدا كرده كه ديگر به نظر من خسته كننده شده است ...شرايط تازه، زبان و بيان تازه ميطلبد .بايد زبان تازه اي پيدا شود كه جاي اين شيوه ي بيان را بگيرد . به نظر من نه زبان شاملوو نه فروغ و اخوان قادر به بيان نيازهاي ما نيستند ..."

ادامه ی مطلب را اینجا بخوانید .

 

۳- ترجمه ی اشعار به زبان  آذری به قلم شیرین علیرضا ذیحق

 

بو ياماق لار

آت دون آلتين دان

منيم جغرافيام دان

دانيشسالاردا

اينان سنه

سليمان ين فرشي اولوب

سني من يوآسه ل دَرَك

آپاررام او ساحيله آي

اوندا اولان دنيز

هله اوزونو

و اؤزونو

آيمسه يه گؤسترمه ييب دير

+++++

با همین وصله هائی که زیر پیراهنم

جغرافیای مرا نشان می دهد

برایت قالیچه ی سلیمان می شوم

می کشانمت به ساحلی که هنوز

دریایش را رو نکرده است

 

ادامه ی ترجمه ها را اینجا بخوانید .

با تشکر و سپاس  فراوان از دوست ادیب و ارجمندم جناب آقای علیرضا ذیحق

+++++

 

شعر تازه ای را در رندان بخوانید .

دوست خوبم آقای نصرت درویشی در تابلوئی زیبا یکی از شعر هارا   قاب کرده اند .

 سخنرانی محمود دولت آبادی را در چراغ های رابطه بخوانید .

 

+ نوشته شده توسط مینو نصرت در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 و ساعت 14:34 |

خسته از كوچه هاي زره پوش جهان

 

‏عليرضا ذيحق
 

نگاهي به شعرهاي "مينو نصرت"
به باور " نيما يوشيج " كه باني و مبدع تراوشات نوين شعري در زبان فارسي است " شعر نه لفظ است، نه توازن الفاظ است و نه قافيه... شعر وصف آرزوها و آمال دروني است ".احمد شاملو نيز كه اشعار او سخت و عميق ريشه در بافت اصيل واژگان زبان شعري دارد از شعر به عنوان " معجزه ي كلام " نام مي برد. رضابراهني هم در مقام يك شاعر، و تحليل گر جدي شعر كه سكاندار نقد ادبي در ايران است، با نگاهي به تطورات شعرمعاصر صراحتا مي گويد:" من از زبانهاي موجود در شعر فارسي خسته شده ام. شعر فارسي بايد جهت ديگري پيدا كند. شايد يكي از جهت هايي كه اين شعر در آينده پيدا خواهد كرد شعر " فروغ " باشد. اما آن كارها هم آن قدر مقلد پيدا كرده كه ديگر به نظر من خسته كننده شده است...شرايط تازه، زبان و بيان تازه مي طلبد.بايد زبان تازه اي پيدا شود كه جاي اين شيوه ي بيان را بگيرد. به نظر من نه زبان شاملوو نه فروغ و اخوان قادر به بيان نيازهاي ما نيستند..."
حالا اين نكته ي اساسي در ذهن من ايجاد مي شود كه شعر امروز، پسِ ِاين همه سالها چگونه بايد باشد و با چه معيار و الگويي به سنجش آن بايست شتافت؟ آيا به حكم اينكه فلان شعر اوزان عروضي دارد و يا قالب هاي كلاسيك و نيمايي و يا كه از ساختار زباني شاملو و فروغ متأثر شده، بايد به آنها پشت كرد و گذشت و در جستجوي چيزي بود كه به تعبير براهني هنوز شكل نيافته و هويتي مجهول دارد؟ ياكه نه تأمل و تعمقي هم در آفرينش هاي شعري معاصرين و متأخرين لازم است و عمارتي كه قرار است در آينده بنا شود حتما كه بايد ستونهايش بر ميراث شعري نخبگان ما تكيه كند و خط كشي هاي آنچناني زياد هم ضرورت ندارد؟ همچنان كه " شهريار "،" سيمين بهبهاني "، " نيما "، " اخوان "،" شاملو"، " فروغ " و حتي " فريدون مشيري" ثابت كرده اند كه مي شود سبك، قالب و شيوه ي خاص خود را داشت و همچنان نيز از نيازهاي دروني خود وزمانه حرف زد. اين تكثر گرايي زباني را من اساس رشد شعر در زبان و ادبيات فارسي دانسته و معتقدم كه زبان شعر را نمي شود با تجويز حكمي يا نسخه اي دگرگون كرد و بي توجه به تأثير شاعران متقدم و مضامين نوي كه از طريق آفرينش هاي نو ادبي و آثار ترجمه شده ي خارجي به شعر راه مي يابند، راهي به سوي كمال پيمود.
به اين خاطر هم هست كه مترقي ترين ديدگاه را در خصوص تعريف شعر همچنان مي توان از زبان نيما شنيد و اما در خصوص نگاه براهني نيز، يك چيزي را مي پذيرم و آن هم اينكه، مقلدان هر سبك و شيوه اي اگر از ذهنيت، عواطف و جهان نگري هاي ويژه ي خود كه بايد انسان مدار باشد و بي سر ستيزي با مظاهر مدرنيته، نخواهند كه بهره اي پو يا بگيرند صد البته كه واگن زمان و هنر اصيل، آنها را بي رحمانه جا خواهد گذاشت ودر صفحات ادبيات پيشرو جايي نخواهند داشت. حاصل كار مي شود اوراقي فرسوده و كاغذ مچاله هاي كيلويي و لذا ذوق و تشخيص مردم، به مرور زمان آنها را از گردونه و سَيَلان حافظه ي جمعي خارج مي كند و آنچه مي مانَد اصالت هاست و نوآوري ها. چيزي كه " نيما " به آن عشق مي ورزيد ودر تشخيص سره از ناسره با مثالي از خود مي گفت:" اگر از اين ساعت بدانم كه شعر و ادبيات من مفيد به حال جمعيت نيست و فقط لفّاظي محسوب مي شود آن را ترك گفته و براي خود نمايي داخل بازيگران يك بازيگر خانه شده و به جست و خيز مشغول مي شوم... براي رسيدن به شعر بايد منزه شد و قطع علاقه كرد تا به چيزهايي منزه و قابل علاقه رسيد."
اين ها را گفتم كه گريزي باشد براي نگاهي به اشعار " مينو نصرت " كه با كتاب " برهوت كاهي رنگ "*، توجه من و پاره اي از دوستداران شعر را سخت به خود جلب كرده است. پيش بند اين كتاب " مينو نصرت" مجموعه شعر " حوا صدايم مي زنند نام من ليلي ست " را منتشر كرده كه نويسنده ي انديشمند خانم " شهر نوش پارسي پور " از شعر هاي آن مجموعه به عنوان " شعر شعور " نام برده است.
مينو نصرت كه در شعر هايش از يك صميميت ذاتي بهره مي برد و نوعي حالت فوراني و شاعرانه را در حس و عصب و شعور او مي بينيم، ضمن رعايت روراستي و صراحت با ضمير فردي و مسائل اجتماع، از شاعر درون اش چنين مي گويد:
" شاعر كه مي شوم / هيچ كس بوي مرده نمي دهد / خواب ها زنده به دنيا مي آيند / و در همه ي فصل ها مي توان برهنه شد..."
چنانچه آشكار است هيچ تصويري در اين شعر، حالت مكانيكي ندارد وبه عبارتي، جانمايه ي آن خود انگيختگي است و تركيب كلمه ها طوري نيست كه شاعر براي صيد آنها بخواهد توري پهن كند و در جايي غير از لحظه ي شعري، كمين بزند.
در ادامه ي همان شعر، باز آن جوشش زلال را داريم و صاعقه در ابَرَكي كه خواب اقيانوس را مي بيند:
" شاعر كه مي شوم / سخت ساده است زندگي / و من فراموش مي كنم / آدم ها را / كه با رنگ ها محدود شده اند / و مرزها را / كه باآدم ها."
در اشعار " مينو نصرت " پرواز كرورها پروانه ي رنگين را مي بيني كه از بودني سرشار اوج مي گيرند و در سِحرِ واژه ها، تنواره هاي عشق مي پوشند:
" زير اين پيراهني كه غنچه هايش / نم نم باز مي شوند / پوستم زير فشار دانه ها متورم است /"
..." لابد تو مي داني / تُنگ ها به عادت هر ساله / آنقدر زنده مي مانند / تا ماهيان بشكنند."
اين زبان نرم و زير ساختي چنين محكم و انديشگرانه در مضامين شعر ها آنجا كه عوض تُنگ ها ماهيان مي شكنند، آيا نوعي كشف شگرف در زبان شعري نيست يا بيان محتوم تقديري كه انسان با يد همچنان مصلوب رنج خويش باشد و گردن به تحمل عصري نهند كه آدمي را مي شكند و اما خود لبخندي فاتح دارد؟
شاعر كه خسته از كوچه هاي زره پوش جهان است به يكباره خواننده را كه بيرون گود ايستاده و ناظر است چنان پرشور و ملتهب به ميدان تاريخ مي كشد كه جز همنوايي در تأويل اين تصوير ها گريزي نمي يابد:
" راه بهشت از لابلاي اجسادي مي گذرد / كه تمام آنها با چشمان بسته / هنوز خواب زندگي مي بينند."
احمد شاملو در جايي مي گويد: " شاعر، جان جهان را عريان مي كند و اين كاري است نيازمند مكاشفه... با تقليد ديگران به هيچ مكاشفه اي دست نمي توان يافت." كه مينو نصرت نيز مكاشفه هاي خود را دارد حتي در انديشه به ذات آفرينش:
" خدايا / چگونه هيچ كس / تو را در چشمانم نمي بيند."
و يا جايي كه از خويشتن خود سخن مي گويد:
" اينجا / كانون هيچ حادثه اي نيست / تن ريخته ديگر جمع نمي شود /چراغ با چشمان باز خواب است / و تو بوي كسي را نمي دهي.... من / جا مي مانم / زير كرسي / درآخرين زمستان كودكي / و مرا برنمي گرداند حتي / شيهه ي تنها اتوبوس روستايمان / به جاده اي / كه مشايعت كنندگانش / رديف درهم درختان سوخته ي بادام است / و سنجد هاي واژگون / هميشه جا مي مانم / پشت دگمه هاي بسته ي پيراهن گل گلي ام."
با خود در كلنجار بودم كه آن چيست كه مرا به اين شعرها پيوند مي زند كه ناگهان آن راز سر به مهر، زبان گشود و حس كردم كه با هر خوانشي از خود كنده مي شوم و اين بي خودي از خود، جز از تأثير هنري آنها، هيچ چيزي نمي تواند باشد:
" نسل خنده ها منقرض/ بغض ها متورم / وچشم ها به گل نشسته اند/ انگشتانم را / از روي شماره ها بر مي دارم / و عدد نا معلوم تو را / با سيگار روشن مي كنم."
بياني كنايي و آميخته با نوعي الهام بكر از زندگي ، در شعر مينو نصرت موجي سركش دارد و بي آن كه بخواهد بيخودي خود را اسير ريتم و وزني كند كه حس او در آن لحظه آن را بر نمي تابد و سادگي ضرورتي است كه بايد رعايت اش كند چنين مي سرايد:
"و من آن پنجره ي كوچك مصلو ب شده بر ديوار / كاش مي شد / كه دلم بر خيزد / كوچه ها را بدود / تن عريانش را بتكاند در باد / خط سرخي بكشد / واژه اي بنويسد / و بگويد / پايان."
او به عنوان يك شاعر زن، ترنم گر ناگفته ها و تلخي هاييست كه به تعريف وي " از سطر اول قصه مي آيد " و زنان آن كوچه، سكويي براي نشستن ندارند:
"اگر پرنده بودم / هرگز بر زمين / فرود نمي آمدم.....من جز كليد و قفل هايم / حرفي براي دفاع ندارم."
در لحظاتي نيز كه آثار او حلت خطابي مي گيرند شعر گونگي آنان، خواننده را دچار حيرت و بهتي مي كند بي ريا و تمثيل گونه، بي آنكه بخواهد خط و خطوطي بدهد، بارقه هاي اميد مي پراكند:
"از من خيلي مي گذرد / تو اما تازه اي / بوي فردا را مي دهي / بوي اتفاق هاي نيفتاده / ازمن خيلي مي گذرد / باران مي بارد / و بوي" زرتشت " بلند مي شود."...." اگر طلوع صدايت / به درازا بكشد / ديگر از اين سياره / جز توده اي سياه نمي ماند / بيا و حيات را امضا كن."
همينطور كه مجذوب شعرهاي اويي ودر محاق جرعه اي نقره ي مهتاب، بارشي مي بيني از تيرهاي روشن زهري كه سينه ي اورا نشان مي روند. تيرهايي كه از تنهايي، غربت، حسرت، واميد و آرزو كمانه مي گيرند و در برخورد با خطوط ذهني " مينو "، نگاه او را به افقي دور مي دوزند:
" هميشه يك نفر / با انگشت / افق را نشان مي دهد / و ما با چشماني خيره / هميشه مي ميريم."...." دايره اي كوچك مي كشد / موج دامنم،/ اين كرت كوچك /جز من ساكني ندارد / پياز كوكب مي كارم / بر سنگ فرش حياطي / كه جز گنجشك ها / كسي ندارد."
يأ سي كه همچون بذري دركف، شوق ريشه انداختن در دنياي شعري " مينو " دارد، به قول شاملو درد مشتركي است كه در خانه ي جان مردم نيز حضوردارد و تورا دلتنگ انساني مي كند در عصر جديد، كه جز تازه هاي خود در بازار، ركعتي از پرواز سعادت را نثار مدنيت و بشر نكرده است:
" صدايم درد مي كند / رنگ موهايم پريده / و دلم مي خواهد / شيب هاي عمر را سر به هوا بدوم / كجاست آن ماهي سرخ كوچكي كه / براي رسيدن به دريا / قرار بود نهنگي شود."
ويژگي هاي شعر " مينو " به حدي رنگارنگ و زياد است كه دريغ ام مي آيد از مضامين اروتيك شعرش كلامي به ميان نيايد:
" در آفريقاي چشمانت / دختران بومي عريان مي رقصند / در چين پيشاني ات / ديواري بي انتهاست / و در گسل بي انحناي تن ات / چون سنگريزه اي / سقوط مي كنم."
سقوط او اما صعودي بلند است به سوي شعري كه زباني زنانه و بي هراس دارد:
" پياله / پياله / ماه مي نوشم / اما خاموش نمي شود / آتشي كه عطش افروخته است / ازپس هر پرده ي دريده / باز اين ماه است / كه بي هيچ تعارفي / اهلي بازوانم مي شود... "..." سحر / پرنده ها در حاشيه ي چشما نم فرود مي آ يند / آب مي نوشند / و سوسن ها / از پستانهايم / شير تازه."
ديگر نكته هم رگه هاي قوي طنز در شعر اوست كه قابل تأمل اند و از جهت عمقِ معني چشمگير:
" خدمت اتفاق هاي نيفتاده...سلام / لبخندتان هنوز برقرار است؟/ دلتان بي قرار؟ / مي دانم / روي كسالت اين خطوط كشيده / شماييد كه گل دوزي مي كنيد."
آخرين شعر اين كتاب كه نه " برهوتي كاهي رنگ " بلكه كوهي سبز مي باشد نمي دانم از چه رو سخت دلتنگم كرد.آنجا كه از زبان" مينو" مي شنويم:
" بگو/ حضرت مرگ بيايد / ديگر زندگي شعر تازه اي ندارد."
اما نه مينو، نه من و نه مايي كه دوستدار شعر و انسانيم و مي دانيم كه اين بيرق برافراشته را كه مي روي با گامهاي ذوق و انديشه و جواني ات در قله ها ي هنري راستگو برافشاني، چنين حرفي را بر زبان نمي رانيم و نيك مي دانيم كه تو، بادستان به قنوت ايستاده روياي اقيانوس ها را برگرده مي كشي و اين، دشواري وظيفه است و بايد تاب آورد.


----------------------------------------------------
پانوشت:
*برهوت كاهي رنگ ( مجموعه شعر) / مينو نصرت – تهران، نشرثالث، 1387، 201ص
+ نوشته شده توسط مینو نصرت در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388 و ساعت 20:48 |

همیشه اینگونه میشود

 

تا می آیم رویای تو را ببافم

 

باد رنگ موهایم را می برد

 

من می مانم

 

و این سنگواره نشسته

 

در حاشیه دریاچه ای آهکین

 

که می خواهد ماهی عشق بگیرد

 

باران خطوط صورتم را می شوید

 

این گونه می شود که همیشه

 

تا می آیم خطوط ابروانم را ...

 

باران می بارد

 

من می مانم و این برهوت کاهی رنگ

 

 

 

این شعر بر اساس تضاد بنا شده است . تضاد هایی که در ادامه  شعر به وحدت میرسند .

 

شعر دائما با یک تضاد گسسته میشود و سپس با همان تضاد به وحدت میرسد .

 

این رفت و آمدها مفاهیم و تصاویر را به رقص درمی آورند و مانع از ایستایی شعر میشوند .

 

شاعر با استفاده از یک کلمه " تا " این پویایی را می آفریند .

 

تصاویر در هم می لغزند و خواننده رابه جای  دیدن چندین  عکس به دیدار یک فیلم می کشانند .

 

نمونه ها را تحلیل میکنیم .

 

 

تا می آیم رویای ترا ببافم      باد رنگ موهایم را می برد

 

" تا " می خواهد ماهی عشق بگیرد      باران خطوط صورتم را میشوید

 

تا می آیم خطوط ابروانم را...          باران می بارد

 

 

 

اما بجز افعال ، تصاویر نیز مشمول همین لغزندگی هستند .

 

 دریاچه ی آهکین بظاهر یک تصویر ایستاست  . اما آهک در آب حل میشود .

 

 پس این دریاچه دارای ساحلی است که با برخورد هر موج شسته میشود و تغییر میکند .

 

دریاچه تا کجا میتواند ساحل خود را گسترش دهد بدون آن که موجودیتش از میان برود .

 

این است کیمیاگری شاعر  .

 

نمونه ی دیگر رنگ موها است . می خوانیم  مو  اما نمی توانیم رنگ موها را ببینیم .

 

 و موی بدون رنگ همان بیرنگی  هواست . موی بدون رنگ  سفید یا دکلره نیست  .

 

یکسره شفاف است . نامرئی است . اما دقیقا برعکس این تصاویر لغزان

 

ما با دو مفهوم بظاهر ایستا هم روبرو هستیم .

 

سنگواره   و  برهوت .

 

 این دو مفهوم بظاهر ایستا دقیقا در مقابل تصاویر روان قرار می گیرند .

 

 اما شاعر با همان کلید کیمیاییش  دو مفهوم روان را در جوف این تصاویر ساکن گنجانده است .

 

 سنگواره درحاشیه ی دریاچه ی آهکین قرار دارد .

 

اما دریاچه آهکین حاشیه ی ثابت ندارد و مهم تر این که سنگواره ی آهکی روی زمین

 

و زیر باران دوام نمی آورد . پس این چیست ؟

 

 این روح شاعر است که سنگواره شده و در پی شکار عشق است .

 

این شکار چندان بطول انجامیده که عشق از کف رفته و روح  به سنگ تبدیل شده است .

 

اما  باران شاعر را در  تنهایی برهوت کاهی رنگ  زندانی میکند  .

 

 این تضاد را چگونه میتوان حل کرد ؟

 

باران دشمن خشکی و کویر و برهوت است . باران چگونه شاعر را به برهوت می فرستد ؟

 

شاعر با حذف موصوف ( صفحه کاغذ) و آوردن دو صفت پیاپی  ( برهوت ) ( کاهی رنگ )

 

کیماگری کرده و " برهوت " را به جای موصوف  جا زده است .

 

باران جای دیگری می بارد و برهوت جای دیگری است اما فقط در این شعر است

 

که یکی ( باران ) می تواند دلیل وجود دیگری ( برهوت ) گردد .  ازنظر شکلی

 

این دو مفهوم ایستا با دو تصویر متحرک در هم می امیزند و زیبایی را به اوج می رسانند .

 

 از بدایع دیگر این شعر ناپدید شدن شکل ها ست .

 

 

 

باد رنگ موهایم را میبرد

 

باران خطوط صورتم را میشوید

 

خطوط ابروانم را ...

 

 

 

مو ، ابرو ، صورت همگی از ویژگی ها ی زنانه است . همگی بوسیله باد و باران پاک میشوند .

 

باد وباران همان نابودگران همیشگی شکل زمین اند . زمین و زن در اینجا همسان فرض شده اند .

 

همسانی درستی که هم بوسیله اساطیر تایید میشود و هم در کارکرد زایش .

 

 

اما شاعر شعری ننوشته است !

 

او سعی کرده تصویری از عشق را به چنگ بیاورد

 

(به شعر شاملو نگاه کنید در باب ماهی و برکه و عشق )  

 

و روی برهوت کاهی رنگ کاغذ ثبت کند . اما به جای شعر ، تاریخ را نوشته است  .

 

 آن چه ما میخوانیم نه شعر بلکه آرزو و در پی شعر دویدن است .

 

شعری که همان عشق است

 

و عشقی که همان شعر است .

 

این آرزویی است که پس از  محو کامل شاعرو همه اشکال جسمی اش   از صحنه روزگار

 

 در سنگواره روح او  ادامه دارد .

 

 

حیفم آمد چند نکته را نگویم :

 

 

1-     استفاده از ضرب المثل های عامیانه : هرچه را بافته بود باد برد . این در دو خط اول شعر

 

 غوغامیکند . زیرا باد رویای بافته را نمی برد بلکه رنگ موها را میبرد و میدانیم که بافته از

 

صفات گیسو هم هست .

 

پس رویا ی عشق در گیسوی رنگی ( سیاه یا بور بهرحال نشانه جوانی ست )

 

بافته شده  توسط باد بر باد میرود . و لابد پیش از این برباد رفتن

 

گیسوی بافته از هم باز شده است .

 

 

2-     تصویری در این شعر هست که شایسته تدقیق و تفکر است .

 

 شاعر در بندی از شعر میگوید :

 

 

 

من می مانم و این سنگواره نشسته

 

و در بندی دیگر :

 

من می مانم و این برهوت کاهی رنگ

 

 

 

اکنون اگر " من می مانم"  را جدا کنیم سنگواره نشسته در حاشیه دریاچه آهکین

 

و برهوت کاهی رنگ در کنار هم  ویا بصورت جایگزین یکدیگر دیده میشوند  .

 

از نظر تصویری شاعر( سنگواره )  در دوجای متضاد نشسته است .

 

در برابر آب و در برابر کویر . اما در حقیقت جایگاه او ثابت و در برابر صفحه  کاغذ است .

 

 این صفحه کاغذ همان دیگ کیمیاگران است که خشکی را به آب و موج را به شن مبدل میسازد .

 

 این ها همه کیمیای عشق است که میتواند از یک صفحه کاغذ  برهوت یا دریاچه بسازد .

 

 

 

3-  نکته دیگر شعر " خطوط ابروانم را ... " است .

 

شما فکر میکنید به جای سه نقطه چه باید نوشت ؟

 

من میگویم ( بردارم ) . کاری که معمولا در آرایش زنان معمول است .

 

اما پیش از برداشتن ابرو ، باران می بارد .

 

کارکرد باران در دوسطر قبل  توضیح داده شده است .

 

 باران درمنطق این شعر ، کارش محو کردن است .

 

ضمنا یادمان نرفته که باران نشانه ای از اشک هم هست .

 

حالا این دو تعبیر را در هم بیامیزید .

 

 ابرو آرایش نمیشود ، محو میشود و اشک از صفحه کاغذ برهوت میسازد

 

 زیرا نوشته ها را پاک می کند . 

 

+ نوشته شده توسط مینو نصرت در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 و ساعت 18:50 |


نشر ثالث منتشر کرد:

" برهوت کاهی رنگ " مجموعه ی شعر مینو نصرت

برای تهیه ی کتاب به آدرس زیر مراجعه فرمائید.

تهران :خیابان کریم خان زند / بین ایرانشهر و ماهشهر / پ160/تلفن/77-88325376
تهران : ولیعصر بالاتر از پارک وی/ محمودیه /کوی سالار /کتاب فروشی بیان سلیس/ تلفن - 22666059

تنکابن : جنب میدان امام / مطبوعاتی فردوسی ( بیگی )





به پیوست این شعر

خود را

در باقیمانده ی سپیدی کاغذ می پیچم

بگو

حضرت مرگ بیاید

دیگر زندگی شعر تازه ای ندارد


*******


سایت ادبی رندان به روز شد .

سایت ادبی چراغ های رابطه

شعر دیگری در سایت ادبی امضا


+ نوشته شده توسط مینو نصرت در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 و ساعت 23:36 |
      

حوا صدايم مى زنند/ نام من ليلى ست

شهرنوش پارسی پور

.

مينو نصرت، شاعر جوانی است که در "حوا صدايم مى زنند/ نام من ليلى ست" مجموعه اشعارى را گرد آورده كه ساختارى بسيار زنانه دارند. او مى كوشد منطق حيات زنانه را شكل بخشد و به ابعاد تفكر زنانه هويت بخشد. مينو نصرت در اين مجموعه كوچك خود را نسبت به ساختار اساطير آشنا نشان مى دهد. او از نام دو همسر حضرت آدم الهام گرفته است. مى دانيم كه بر طبق اسطوره نخستين همسر آدم ليلا نام داشته. اين نام كه به معنى شب است انسان را وسوسه مى ند تا باور بدارد كه آدم و ليلا در اصل نمادى از يك حركت ديالكتيكى بوده اند، كه در قالب مفاهيم روز و شب عمل مى كرده اند. جالب است كه حوا (ايو) نيز در زبان هاى اروپائى به معناى شب است. البته ميان ساختار شخصيت مستقل ليلا، و شخصيت مطيع و پيرو حوا تفاوت زيادى هست كه نمايانگر دو عصر پدر سالارى و برزخ پايانى عصر مادر تبارى ست. به هر تقدير شعر مينو نصرت خود را از مقوله شعر شعور نشان مى دهد.

برای شنیدن فایل صوتی اینجا را کلیک کنید .

متن پیاده شده از روی فایل صوتی :

سلام بر شنوندگان عزیز رادیو زمانه . امروز در باره ی شاعر جوانی به نام مینو نصرت برای شما صحبت خواهم کرد . در شناسنامه ی کتاب نوشته شده  که مینو نصرت در سال 1340به دنیا آمده ، بد بختانه به جز این مشخصه چیز دیگری در باره نویسنده یا در مقدمه ی کتاب یا  در موخره ی کتاب وجود ندارد .من  همینجا میخواهم به این  نویسندگان جوان و شاعران جوانی که  کار ادبی می کنند این نکته را تذکر بدهم ،  که بدون آن که  خجالت بکشند ، اگرحتی  اولین کارشان است ، حتما یک مقدمه ی کوچکی  بدهند  که چندساله هستند  در  کجا به دنیا آمده اند. و یک مشخصاتی از خودشان را در شناسنامه ی کتاب بگذارند . این مسئله کمک میکند برای کسانی که روی کتاب آنها کار میکنند ، تا بتوانند جایگزینشان کنند در جای معینی که به اصطلاح  متعلق به خود آنها است .من مطمئنم که نویسنده ها و شاعران جوان ما فکر میکنند ، اگر یک همچین کاری کنند  به آنها خواهند گفت که از خودشان راضی هستند .در حالیکه چنین چیزی نیست و این جزو آداب کار  است .مثلا الان من  نمیدانم مینو نصرت  به جز این کتاب آیا کتاب دیگری هم عرضه کرده است یا نه . چرا که هیچ  درمشخصات کتاب در این مورد ندارد  . اسم کتاب است : « حوا صدایم می زنند ، نام من لیلی ست . »

البته همینجا بد نیست ما به اسطوره ی آدم و حواو لیلی یک  اشاره ای بکنیم . داستان آدم و حوا را همه می شناسیم و میدانیم ، خداوند  حوا را از دنده ی چپ آدم خلق کرد و بهش گفت باید مطیع مرد باشی  و مطیع شوهر ت باشی و هر چی او می گوید  انجام دهی ، وچون او آدم را  بعد گول میزنه و از بهشت بیرون میاره ، بهش میگن : باید مثل مار روی زمین بخزی  وموقع زایمان درد شدید بکشی ، تا همیشه یادت باشد  که موجود گناهکاری هستی .اما خیلی جالب است که لیلایا لیلی به اصطلاح  شاید بشود  گفت هما ن لیلی ، همسر اول حضرت آدم است . تا انجائیکه من متوجه شدم  در خواندن اساطیر، چنین به نظر می آبد که  لیلا و آدم از دو پایه ی مختلف ساخته شده اند .یعنی به صورت دو آدم مجزا از گل بر آمدند .بعد خداوند به اینها گفت : نباید از درخت معرفت بخورند و لیلا بر خلاف حوا  حرف  خدا را گوش کرد و هرچه آدم  التما س کرد که بیا به هم نزدیک شویم . لیلا گفت : نه ، من به فرمان خدا هستم وخدا گفته نباید به تو نزدیک شد .آدم میره و پیش خدا وند شکایت میکند که من تنها هستم و این زن اصلا به من توجهی ندارد .خداوند می گوید : خیلی خب  من او را از تو می گیرم . لیلا را از او می گیرد و بعد حوا را از دنده ی چپش خلق میکند ، حوا مطیع و مطاع آدم می شود .

لیلا جاودانه می شود و بر طبق آنچه در اسطوره ها می گویند ،  زن تنهائی است ،که گه گاه بر مردی ظهور میکند .ممکن است عاشق او شود در این حالت با او درمی آمیزدو بعد حامله می شود .  باردار  می شود مرد را ترک میکند و می رود . همیشه هم دختر  می زاید و دخترانش همه لیلا نام دارند .و دخترهای لیلا درروی زمین سرگردان هستند . این اسطوره البته بسیار گسترد ه تر از این حرف ها هست .در جائی دیگری گفته می شود لیلا با آدم بر سر اینکه چگونه باید عشق بازی کرد ، مشگل داشت و با هم دعوا میکردند سر این قضیه ولی لیلا به میل خودش بهشت را ترک میکند و بیرون می رود .در اسطوره ی دیگری گفته می شود   لیلا از بهشت که می رود بیرون  با هیولا ها در می آمیزد و بالاخره ما در اساطیر عرب می دانیم که وقتی  مرد عرب در بیابان گیر افتاده است  و گرما دارد دیوانه اش  میکند و تشنه است زنی به اسم  " لی لیس "  بر او ظاهر می شود و این ثانیه های قبل از مرگ است .

حالا با تمام این  تفاضیلی  که در باره لیلا دانستیم و حوا را هم که می شناسیم .به این شعری که به اصطلاح عنوان کتاب « حوا صدایم می زنند ،  نام من لیلی ست  . » توجه بکنید که این شعر به این مناسبت  این نام  را گرفته است .

 

سر آغاز اندوهم نبودی

تا قامت ستر گ رنجم

هم قد شانه های تو باشد!

باری:

به فریادی شوقناک

دریچه ی تمام روز ها را بستی و

کو زه ام

تکیه بر تنهائی داده

به پیامبر چشمانت خیره ماند

به هفت روز و

هر روز با نامی منسوب به قبیله ای که می خواستی

کو زه ام را به سنگ شکستی

نه نیمکت نشین کلیسا و کنیسا بودم

نه مسجد

نه از قوم لوط بودم نه گمورایی

تنها

می شنیدم

حوا صدایم می زنند

و

می دانستم

نام من لیلی ست

من تازه به این زندان نیامده ام

دیریست با پیراهن عشق بر تن

عریانی را به نماز ایستاده ام و

رنج طویل من

زندان روزهایی است که تو برای عشق بریده ای

آه...

 دروغ نبود

وقتی گفتم

" دوستت ... "

 

حالا مشخص نیست دوستش دارد یا ندارد . به هر تردید این شعر بسیار زیبائی است که مینو نصرت عنوان کتابش را از آن بر گرفته .

بد نیست به آثار دیگر یعنی شعر های دیگر این شاعر توجه کنیم . نکته ی جالب در شعر های مینو نصرت این است که اسم ندارند ، بلکه شماره دارند . درمجموع در صفحه ی راهنمای کتاب ما با شصت شعر روبرو هستیم .من شعر چهار م را برایتان میخوانم :

4

 

آه .. عریانم کن

راز زیبای عجیبی امشب

نغمه ی گنگ در اعماقم را

می تکاند در باد

راز وارونگی و راز سفر

راز پرواز فراسوی ازل

لحظه ای بین دو آغاز

و مرزی بی نام

من:

دلم می خواهد

طول این فاصله را

پا برهنه بدوم در باران

آه..........عریانم کن

میبینم که این شاعر جوان یک سبک خیلی خاصی برای شعر گویی دارد .میشه گفت شعر در او می جوشد . شاعریست خودجوش و حقیقتا شاعر است  . من همیشه فکر می کردم بعد از فروغ فرخزاد آیا شاعری میتواند در ادبیات معاصر ایران به عنوان یک شاعر زن گل کند ؟ چون فروغ به براستی سنگ تمام گذاشته، یعنی کاری که  به نظر من فروغ و سهراب سپهری در ادبیات معاصرایران کرده اند ، همانند کاری است که حافظ کرده است .حافظ پرده ی غزل را به کمال رسانده ، آنهائی که بعد از حافظ شعر گفته اند  ، همیشه میشه گفت در حاشیه ی حافظ شعر گفته اند .ولی خیلی جالب است که بعد از فروغ و شعرزیباش ، زنان ایران  تکان شدیدی خورده اند . مثلا خانم سیمین بهبهانی  الان به عنوان  غزلسرای معاصر ایران کار  فوق العاده ای عرضه میکند . یا مثلا لعبت والا که مقیم انگلستان است و یا خانم ژاله ی اصفهانی که شعرشان بی نظیر است . ولی شاعران زیادی ما داریم که باز هم دارند کار میکنند  و نسل جوان تر از این شاعرانی که اسم بردم مثل  گراناز موسوی ، ماندانا زندیان یا مریم هوله که این ها هم شعر می گویند وهم شعرشان فوق العاده زیبا است . اما مینونصرت را من به تازگی کشف کردم و به نظرم میاد یک جور شعر فلسفی می گوید یعنی با اینکه شعرش خیلی شعره ولی پیامی فلسفی دارد .به کشعر شماره ی 13 گوش میکنیم .

13

 

خاک را به اندازه

با نیاز های کوچک خود

شخم می زنی

به اندازه / آب و دانه می دهی

به اندازه /نا ن گرم می خوری

به اندازه

بازهم

گرسنه ای

امامن:

تنها ترین گرسنه ی این مرز کوچکم

که دلش نانی می خواهد

با وسعت تنور جهان

ببینید این شعر نه تنها به عنوان شعر قابل بحث است بلکه به عنوان ایده ای انسانی که پشتش عرضه میکنه   ، به عنوان ایده ی که قابل بحث فلسفی و اجتماعی ست ، خودش را مشخص و ممتاز میکند در میان شعر های معاصر زبان فارسی .

در شعر شماره 25میگوید :

 

تنگ است راه حوصله

تنگ است  ای عزیز

می ترسم عاقبت

باران ناتمام

سیلی به پا کند

باید شبانه

خورشید کوچکی بدوزم

روی لحاف خویش

نمیدونم من هرچی شعر های این شاعر جوان را میخوانم ، بیشتر لذت می برم .

 به شماره 31 گوش کنید :

نگفته بودم:

پیش از خداحافظی

حافظه ی باران را مرور کنی و

از میان تمام رویاهایش

سلام ها را به خاطر آوری؟!

نگفته بودم:

واژه ها مقدس اند

احساس می شوند

می ترسند

می تر سانند

حادثه

هیچ وقت خبرت نمی کند

حالا رفته ای و

من در کوچه های قهو ه ای کویری

که سواد خواندن ابر ها را ندارد

تشنه ی یکی سلامم

تا بار دیگر

سبز شوم

خب اندوه نوعی حس مهاجرت در این شعر است ، ظاهر ا شاعر تنها شده ، یک ماجرای عاشقانه به پایان رسیده با بیانی بسیار زیبا این رابطه ، این حس تمام شده مطرح میشه و وارد گفتگو قرا ر می گیره .

شعر کوتاه 54 هم حامل پیام زیبائی است .

نگاهت را

ناگهان می کشی

آنقدر که پاره می شود

چشمانم معلق و زخمی می مانند

گویا

شهابی از مدار گریخته

در گودال چشمانم فرود می آید

من ویران می شوم

این خیلی زیباست  و من دوباره آن  رامیخوانم .

نگاهت را

ناگهان می کشی

آنقدر که پاره می شود

چشمانم معلق و زخمی می مانند

گویا

شهابی از مدار گریخته

در گودال چشمانم فرود می آید

من ویران می شوم

 

زیبا بود .

شعر دیگری دارد . شعر شمار ه 56

 

آب را روشن کن

شیار های دستانم عمیق شده اند

می خواهم

نگاه را از عصر یخبندان عبور دهم

پیاده از کویر عبور کنم

تنها با قطره ای که فانوس راهم شود

اینجا

اصحاب بی شماری به خواب رفته اند

آب را روشن کن

و تمام آبادیهای جهان را خاموش

کویر می خواهد

حرفی بزند

من از شعر هائی که جغرافی دارند ، بسیار لذت می برم . این کلمه ی جغرافی  ممکن است  کمی به نظر عجیب بیاید . ولی واقعیت این است که شعر جغرافیا دارد . یعنی شعر خوب جغرافیا دارد . پیام  مثلا بیابان بسیار تفاوت میکند  از پیام جنگل یا دریا .ایران یک کشور بیابانی است و پیام بیابان باید در شعر به چشم بخورد و تاپیام بیابان به چشم نخورد شعر واقعا ، شعر نمیشه .من تصورم این است که این پیام در این اشعار مینو نصرت به خوبی  قابل ملاحظه  است و ما میتوانیم بینیم که بیابان در شعر های او نقش قابل ملاحظه ای دارد ، بیابانی که  بی سواد است و ابر را نمیتواند بخواند .

حالا همینطوری کتاب را باز میکنم . چون یک شعر هائی را من علامت  گذاشته بودم  .

شعر اول را بخوانم :

1

 

سه شمع روشن می کنم

به خاطر خروسی که سه بار خواند

به خاطر "پطروس"

به خاطر اینکه :

تو وارد خانه ی بازی های من شوی

شمع اول

برای آنکه تاریکی نترسد

شمع دوم

برای آنکه راه گم نشود

شمع سوم را

برای عشق

که بر بازوان تو مصلوب می شود

 

خب، زیباست فقط میتونم بگم زیباست . شخصیت پطروس هم نمیدونم شاید از مسیحیت وارد این  شعرشده .

چطور است که حافظ وار نگاه کنیم به شعر . همینطوری باز میکنم شعر 30 میاد .

 

در اشتیاق عطش

کم کم کویر می شوم

با جست و خیز بارانی ات

تنها

من وتو

 راز دیوار ها را گشودیم

تشنگان

دیریست

رویای آب را از خاطر برده اند

 

و بعد ، بخونیم 31 را.

 

نگفته بودم:

پیش از خداحافظی

حافظه ی باران را مرور کنی و

از میان تمام رویاهایش

سلام ها را به خاطر آوری؟!

نگفته بودم:

واژه ها مقدس اند

احساس می شوند

می ترسند

می تر سانند

حادثه

هیچ وقت خبرت نمی کند

حالا رفته ای و

من در کوچه های قهو ه ای کویری

که سواد خواندن ابر ها را ندارد

تشنه ی یکی سلامم

تا بار دیگر

سبز شوم

خیلی جالب است من این شعر را در اوایل این برنامه خواندم و شعر خودش را دوباره  تحمیل کرد  و  ظاهر شد اشکالی  هم ندارد . ما دوبار خواندیمش .

و به بالاخره این شعر آخر را بخونیم و برنامه را تمام کنیم .

 

 

تنهائی روشن است

عقربه ها با چرخش آتشدان اعداد بر دستان

گیج شده اند

به دنیا آمده ام

به جهانی که تو ترسیم کرده ای

پشت همه ی پنجره ها باران پرسه می زند

میان همه ی دیوارهای محدود

تنهائی بزرگ می شود

تنها منم که

پرچم تو را بر فراز خویش به اهتزاز در آورده ام

و مقابل چشمان ابدی ات

می رقصم

" حوا صدایم  می زنند ، نام من لیلی ست . " سروده های مینو نصرت بود که برای شما خواندم .

شب و روز بر شما خوش باد .

 

 

 

+ نوشته شده توسط مینو نصرت در چهارشنبه سوم آبان 1385 و ساعت 19:6 |
علی ثباتی
alisobati2003@yahoo.com

نگاهی به مجموعه ی "حوا صدایم می زنند ، نام من لیلی است" سروده مینو نصرت

 

نام کتاب: حوا صدایم می زنند ، نام من لیلی است.

شاعر: مینو نصرت

ناشر: نشر دیهیم

نوبت چاپ اول: ۱٣۸٢

شمارگان: ١٠٠٠ نسخه

 

مجموعه ی شعر "حوا صدایم می زنند ، نام من لیلی است" دربرگیرنده اشعار خانم مینو نصرت ۱ است.  آنگونه که از توضیحات مؤلف اثر بر می آید این مجموعه ی شعر داستان و سرنوشتی دارد همنوا با بسیاری از کتاب های شعر مشابه؛ چراکه در دوره ی مشخصا ً هنجارزدوده ی نقد و نگره پردازی در حوزه ی ادبیات ، کتابی دربرگیرنده ی اشعار زنی ایرانی به طبع رسیده است و همانگونه که شاعر نیز اذعان دارد ، از همان بدو انتشار تعلیق و ظلام را در برابر خویش آزموده است. یعنی همان ِ حکایت مکرر فراموشی و سترونی ِ موجود در راه عرضه داشتن شعر معاصر به نحوی شایسته و نقادانه.  

 

حقا ً نمی توان کتاب شعری سروده ی شاعری زن را گشود و ناخودآگاه به مسئله ی زنانگی نوشتار و چگونگی برخورد متن با مسئله "نقش جنسی" نیندیشید. البته این همه صرفا ً در پرتو ادبیات آفریده ی زنان سنجیده نمی شود و به تمامی قابلیت تعمیم یافتن به آثار ادبی مردان را نیز داراست که این امر خود برآمده از نقدروانکاوانه "psychoanalytic criticism" و منتج از مقوله ی ذهنیت ِ متن "subjectivity of text" ٢ درعوض ذهنیت ِ مؤلف است. اما در کشور ما ، مسئله ی جنسیت ِ مؤلف اثر به شکلی گریزناپذیر توجه مخاطب را برمی انگیزد. به احتمال قوی ، این نکته مبتنی بر ناشناختگی ِ امر زنانه به دلیل عدم حضور بسیار دیرپای ِ وی در پیکره ی ادبیات و نیز عدم تفکیک ِ مبرز میان جنسیت ِ صرف و نقش جنسیتی ِ زنان در این عرصه است. 

 

شاید منطقی ترین شیوه ی برای تأمل در ادبیات زنان ، تأکید بر یکی از محور های عمده ی "موج دوم" نگره پردازان فمنیستی – که درمیانشان چهره های چون سیمون دوبوار و جرمن گریر اهمیت فراوان دارند – باشد. محور یادشده به مسئله ی "چگونگی بازنمایاندن تجربه های منحصر به فرد زنان در نوشته های خودشان" ٣ می پردازد. 

 

با این حساب ، وقتی به شعر زنان می پردازیم ناچاریم شعرهای ایشان را برای یافتن آن دسته از تصاویر و انگاره هایی بازخوانی کنیم که مشخصا ً با کلیشه های رایج در باره ی نقش جنسیتی زنان در جامعه – که عمدتا ً مردان آفریننده ی آن هستند -  در تعارض باشند. اگر باور رایج میان این نسل از منتقدان فمینستی این بود که زنان عمل نوشتن را در ژانرهای غیرمتداول و رسمی ادبیات مانند خودزندگینامه ، سفرنامه ، تاریخ شفاهی ، یادداشتهای روزانه و نامه دنبال می کنند ، به زعم من ، می توان تمایلی مشابه برای تببین و نقش زدن خویشتن را در قالب شعر نیز بازیافت.

 

در شعر، به علت فشردگی استعاری زبان "condensation" – که نخست فروید آن را مطرح نمود و پس از آن لاکان و یاکوبسون در تحلیل هایشان آن را به کار بردند - ، نزدیکی افزون تر متون شعری به محور مشابهت و گرایش استعاری در این متون – به تعبیر یاکوبسونی آن ٤ – و نیز عدم التزام متن به حفظ چارچوب و منتطق هویتی غیرمتغیر برای پرسوناها یا صداهایی که در شعر به ارائه ی سخنی بخصوص "discourse" می پردازند (به نوعی همان چندصدایی "polyphonic"  بودن ِ باختینی ِ متن) ، امکان به کاربستن ژانرها یا گونه های ادبی پیش گفته در قالب شعر همواره تا اندازه ی زیادی مسیر است.

 

به شعر ذیل از همین مجموعه دقت کنید:

 

سر آغاز اندوهم نبودی

تا قامت سترگ رنجم

هم قد شانه های تو باشد

باری

به فریادی شوقناک

دریچه ی تمام روزها را بستی و

کوزه ام

تکیه بر تنهائی داده

به پیامبر چشمانت خیره ماند

به هفت روز و

هر روز با نامی منسوب به قبیله ای که می خواستی

کوزه ام را به سنگ شکستی

نه نیمکت نشین کلیسا و کنیسا بودم

نه مسجد

نه از قوم لوط بودم

نه گمورایی

تنها می شنیدم

حوا صدایم می زنند

و می دانستم

نام من لیلی ست

من

تازه به این زندان نیامده ام

دیریست با پیراهن عشق بر تن

عریانی را به نماز ایستاده ام

و

رنج طویل من

زندان روز هائی است که تو برای عشق بریده ای

آه... دروغ نبود وقتی گفتم

دوستت.......

 

صرف نظر از زبانی که به وضوح وامدار زبان تغزلی – حماسی شاملوست (و این خود مسئله ایست که از انتظار و امید خواننده برای دست یافتن به زبانی مستعد بازنمایاندن هویت زنانه در اشعار این مجموعه می کاهد) ، تمایل صدای مرکزی شعر به ارائه ی تصویری به مانند یک خودزندگی نامه ی شاعرانه و استعاری نمایان است:

 

حوا صدایم می زنند

و می دانستم

نام من لیلی ست

من

تازه به این زندان نیامده ام

دیریست با پیراهن عشق بر تن

عریانی را به نماز ایستاده ام

 

به نمونه ی گویایی دیگر توجه کنید:

 

مادرم مهریه ی خود را بخشید

از چنار پیر دهکده جداشد.

من

پیراهن گلدار دست دوزش را

کنار حوض در آوردم و

به شهر آمدم

هنوز بلوغ سر بریده ام

در حاشیه ی کوکبها بالا و پائین می جهید

هنوز در میان سطل پر از جوجه های حنائی

بال بال می زد

ومن هنوز

تکه های بریده ی تن مادرم را

که بر برهنگی رانهایم دوخته شده

احساس می کنم

وقتی عاشق می شوم

هنوز گونه ی راستم می سوزد

و گونه ی چپم سرخ می شود.

 

براین مبنا ، می توان با احتیاط اینگونه ابراز کرد که گرایشی به برساختن و بازنمایاندن تاریخی شخصی در خلال بسیاری از اشعار زنان به چشم می خورد.

 

مضاف بر این ، می توان از شقاق بین من ِ سخن و فاعل ِ گفتار به معنای لاکانی آن نیز به عنوان مدخلی دلالت گر ِ نوعی زنانگی "femininity" در اشعار این مجموعه استفاده کرد:

 

"در نظریه ی لاکان ورود به قلمرو زبان برای کودک ضرورت دارد ، چراکه در غیر این صورت بیمار خواهد شد. در عین حال ، ورود به قلمرو زبان بناگزیر به تجزیه ی فاعل گفتار و فاعل گوینده می انجامد؛ "منی" که سخن می گوید ، و "منی" که در سخن نشان داده می شود. فاعل (سوژه) با استفاده از واژه ی "من" ، در جای خود در سخن تثبیت می شود ، اما "من ِ" سخن همواره جانشین "منی" است که صحبت می کند." ٥         

                         

کاترین بلزی "Katherine Belsey" در کتاب "عمل نقد" (نشر قصه ، ترجمه ی عباس مخبر ، چاپ دوم سال ١٣٨٤) ، نشان می دهد که چگونه ایدئولوژی ، توهم یگانگی و یکپارچگی فاعل ِ گفتار و من ِ سخن را ، به ویژه در متون واقع گرای کلاسیک ، ایجاد می کند و نیز مشخص می کند که چگونه " وقوع بحران در شکلبندی اجتماعی ، مثلا ً هنگامی که شیوه ی تولید عمیقا ً تهدید می شود ، یا در شرایط گذار ، اعتماد به ایدئولوژی فاعل بودن (سوبژکتیویته) از بین می رود." وی در ادامه شعری از جان دان "John Donne" - شاعر بلندآوازه ی متافیزیکی ادبیات انگلستان – را برای این شقاق میان عمال گفتار و من ِ سخن در مواقع بحرانی تاریخ شاهد می آورد. دان در شعر "سرودی برای پروردگار ، پروردگارم ، هنگامی که بیمارم – Hymn to God, my God, in my sickness" فاصله ی پرسونای روی در احتضار ِ شعر از من ِ سخنش را نمایان می کند:

 

چون عازم آن منزل مقدس هستم

آنجا با همسرایان قدیس جاودانی تو

به ترانه ی تو بدل خواهم شد؛ چون می آیم

سازم را در آستان تو در پرده ی تو کوک می کنم

اما پیش از آنکه بیابم باید لختی بیندیشم

 

در حالی که طبیبانم به دقت مرا معاینه می کنند

به جغرافی دانانی ماننده اند و من نقشه ای گشوده در مقابل آنها

گسترده بر این بستر ، و آنها به یکدیگر نشان می دهند

که این است کشف من ، از جنوب به غرب

و گذر از تنگه ی تب که به مرگ می رسد،

 

شادم من که در این تنگه ها غرب خود را می بینم

زیرا گرچه امواجی که مرا در خود می گیرند بی بازگشت اند ،

اما چه آزاری به من می رساند غرب ِ من؟ وقتی که غرب و شرق

در همه ی نقشه های مسطح (که من یکی از آنهایم) یکسانند،

و مرگ ، رستاخیز را لمس می کند.

 

 

بی دلیل نیست که اشاعه دهندگان شعر پست مدرنیستی در ایران این همه بر مالیخولیا و شیزوفرنی ِ زبان ِ شعر تأکید می کنند. اینها جملگی نشان دهنده ی همان بحران ِ تبیین خویشتن است که در متن ادبی متجلی می شود. چندان دور از ذهن نیست که در شعر زنان ِ معاصر این فروریزی من ِ سخن و بربادشدن وحدت میان فاعل ِ گفتار و من ِ سخن را بیشتر و مشخص تر نظاره کنیم. رجا چمنکار در شعری چنین می گود:

 

شب که می شود از نیامدنت

کنار ماهی از وسط شکسته

من می مانم وچای داغی که ریختم

که بشکند این فنجان

که صدایی موج بردارد روی دامنم

و خدا گریه کند   بلند بلند

از چشمم

از گوشم

از رحمم شبها صدای زوزه می آید

 

شقاق میان من ِ سخن و عامل ِ گفتار در این شعر هم به مانند شعر جان دان مشهود است. اگرچه شعرهای این مجموعه از لحاظ زاویه ی تخاطبی و تعدد صداهای موجود در اشعار بسیار محدود تر و نامنعطف تر آنی هستند که می توان از شعری برآمده از شرایط اجتماعی امروز ِ زنان انتظار داشت (چه درتمامی این اشعار معشوقی با لحن دوم شخص مورد خطاب قرار می گیرد و عاشقی با لحن اول شخص وی را خطاب می کند) ، می توان کماکان به نشانه هایی از دوپارگی ِ سوژه در تصویر پردازی های اشعار و همچنین تمایل پرسونای شعری به استفاده از صنعت تشخیص یا انسان انگاری "personification" در توصیف اندام خوشیتنش در حکم شواهدی بر این امر نگریست:

 

باران معجزه ایست که

هرگز اتفاق نمی افتد

انگار مرده ایم

این هجوم شکلها و خنده ها و آه

تعبیر تلخی بیش نیستند                                                                

 

یا:

 

پاها ، کودکان منگ را می مانند

زمین خوردن

فصل همیشه ی آنهاست

چه نشسته اید !

 

و نیز:

 

ومن هنوز

تکه های بریده ی تن مادرم را

که بر برهنگی رانهایم دوخته شده

احساس می کنم

وقتی عاشق می شوم

هنوز گونه ی راستم می سوزد

و گونه ی چپم سرخ می شود.

 

به هر روی ، نباید فراموش کنیم که عصر تأسی تام به نقد شکل گرا و تأکید صرف بر تقابل خودکارشدگی "automation" و آشنایی زدایی "defamiliarization" در نوشتار ادبی به پایان خویش رسیده است و می باید هم خود را مصروف بازشناختن و نشان دادن  مؤلفه هایی نماییم که نوشتار ادبی را به مثابه ی عرصه ای برای نزاع میان ایدئولوژی ، از سویی ، و ستیزیدن با آن و تلاش برای رهایی از آن ، از سویی دیگر ،  در برابرمان می گستراند.

 

نمونه هایی از اشعار این مجموعه:

 

۱.

 

به هوای تو

تا نیلوفر دویدم

او

آموخته بود مرداب را

من

فرو رفتم .

 

٢.

 

دستهایت بوی بهار گرفته بود

وقتی خاک مرا زیر و رو می کردی

گل سرخ

اتفاق کوچکی نبود

بعد از این همه زمستان.

 

٣.

 

تنگ است

راه حوصله

تنگ است ای عزیز

می ترسم عاقبت

باران ناتمام

سیلی به پا کند

باید شبانه

خورشید کوچکی

بدوزم

روی لحاف خویش

 

٤.

 

تنهائی روشن است

عقربه ها با چرخش آتشدان اعداد بر دستان

گیج شده اند

به دنیا آمده ام

به جهانی که تو ترسیم کرده ای

پشت همه ی پنجره ها باران پرسه می زند

میان همه ی دیوار های محدود تنهائی بزرگ می شود

تنها

منم که پرچم تو  را

بر فراز خویش به اهتزاز در آورده ام

و

مقابل چشمان ابدی ات می رقصم

 

 

 

پی نوشت:

 

۱ .  وی در باره ی خود چنین می گوید:

 

"نوشتن را از سی سالگی آغاز و نمی دانم تا کجا و کی ، نوشته هایم جوان تر از من هستند منی که جیغ تولد کهنسال ترین چنار دهکده ام را به خاطر می آورم
مدرکم لیسانس جغرافیا از دانشگاه تهران است و بازنشسته ی بانک ملی هستم
نیم قرن زیسته ام ولی هر گز باورم نمی شود انگار هنوز با چشمانی دوساله به جهان خیره ام و بغض این خنجره تمامی ندارد. و اشتیاق ته چشمانم هنوز پیراهن رنگین کمان بر تن دارد و دلم کبوتری ست که در خلوت در های بسته ام می گرید."

 

٢ . Introducing Literary Theories (A Guide and Glossary) , Wolfreys Julian , Edinburgh University Press Ltd , Chapter 6

 

٣ . درسنامه ی نظریه و نقد ادبی ، کیت گرین – جین لبیهان ، ویراستار: حسین پاینده ، نشر روزگار (فصل ٦ : فمنیسم ، نقد و ادبیات).

 

٤. زبانشانسی و نقد ادبی ، نشر نی ، ترجمه ی مریم خوزان – حسین پاینده ، ص ٤٦-٣٩.

 

٥. عمل نقد ، کاترین بلزی ، نشر قصه ، ترجمه ی عباس مخبر ، فصل ِ "متن استفهامی".

 

+ نوشته شده توسط مینو نصرت در دوشنبه بیستم شهریور 1385 و ساعت 21:17 |