چه تازی باشم چه سامی
چه سومری باشم چه سلتی
قند دلم برهوت را آب میکند
مهم نیست ماهیانم
کفتر باز باشند یا
مرغ عشق بفروشند به حساب حافظ
اما
گوش کن به صدای روح باستانی ام
بخوان
از روی خطوط میخی حک شده بر پیشانی ام
خاتون نقشه ی جهان ام من
قنات به قنات
در قعر این چاه کبیر
آتش اگر بزنم
تار مویی از زال شاهنامه ام را
تا نخ نازک شمایل خضرت
خاکستر می شود
به من نگاه نکن
مرا ببین
***
وصلم کن
به شانه هایت
به سینه ات
به دنج آهاری یقه ی سفید ت
ادامه ی شعر در
نقد و نگاه کیوان اصلاح پذیر برشعر منتشر شده در ماه مگ
*
*
چیزی سرریز می کند ، تیله ها را می غلتاند و راه را بر حرف های نگفته باز میکند . اما پیش از سرریز شدن " من " به " تو " وصل میشود . " من " به " تو " وصل میشود و سرریز آغاز می گردد. پس ابتدا وصل است و آنگاه حرکت . " من " با شانه و سینه و یقه ی آهاری " تو " به راه می افتند و بهمن وار می غلتند . اما نه ! تیله به تیله راه می افتند . تیله بازی ! قانونش را باید بدانید تا رفتن تیله ها را ببینید . یک تیله نشانه است و یک تیله فشنگ . تیله که به تیله می خورد تیله فشنگ می ایستد و تیله هدف به راه می افتد . پس هیچگاه دو تیله با هم به راه نمی افتند . و یک چیز دیگر . اگر تیله فشنگ به تیله هدف بخورد جایزه اش تیله ی هدف است . و یک نکته دیگر . تیله دیده اید ؟ چیزی مثل مردمک گربه در آن است . تیله یک چشم است . چشم شیشه ای . حالا به شعر برگردیم . چرا حرکت " من " و " تو " تیله وار است . این همان تداعی آزاد نیست ؟ تیله ی من به تیله ی تو میخورد و یکی می ایستد و دیگری به راه می افتد . خاطرات در این شعر از تیله ای به تیله دیگر منتقل میشود . تیله بازی البته بازی بچه های قدیمی است . پس ما با تداعی آزاد خاطرات کودکی روبرو هستیم .
خاطرات نگفته ای که با تلنگری آزاد میشود. شاید . در ادامه خواهیم دید . از تیله به مروارید میرسیم . مروارید دیگر برای بازی نیست . مروارید در صدف می روید و پنهان است . مروارید تمثیل زنانه ای است که با گشودن صدف زیبایی خود را به رخ میکشاند و البته مروارید زیور زنانه است . خوش رنگ و گران بها . پس ما از خاطرات کودکی به زن و مرد میرسیم . به فصل عشق بلوغ . تشبیه بکار رفته بسیار گویا ست . جفت گیری سنجاقک ها . اما داستان به این سادگی نیست . سنج که از سنجاقک استخراج شده است نشانه چیست ؟ سنج آلت موسیقی است که همیشه برای اعلام بکار میرود . حتی در گذشته جارچی ها از سنج استفاده میکردند . در سمفونی ها هم سنج به معنای پایان یک مرحله و شروع مرحله دیگری است . سنج همان اعلام حرف های نگفته است .
حرف هایی که هنوز هم نگفته شده اما شبیه سنج نوازی است . از نوع جار کشیدن است . افشاگری است . و چقدر زیباست این سنج کوبی وقتی با سنجاقک بی صدا ترکیب میشود . حرف هایی که شکل سنج کوبی هستند اما از جنس سکوت اند . جارکشیدن سکوت . در بند بعدی هم همینطور است . عقاب ها در ارتفاع پرواز میکنند اما صدای بال هایشان بگوش نمیرسد. عقاب اصلا بال نمی زند . روی امواج ها سرمیخورد . بازهم با سکوت مواجه هستیم . سکوتی که از صفت بلند و بالا و شکوه ارتفاع برخوردار است . برعکس سنجاقک ، عقاب نماد قدرت است . سنجاقک نماد ظرافت و عقاب نماد قدرت . این حرف های نگفته در عین ظرافت از شکوه و قدرت فراوانی برخوردارند . این ها همه تشبیه است هنوز حرف ها را نشنیده ایم . فقط میدانیم از چه جنسی هستند : از جنس سکوت و ظرافت و قدرت .
در بند بعدی از عشق به وسوسه می رسیم . حالا از مروارید غلتان به بادام می رسیم . بادام هم نشانه ای زنانه است . در ادبیات کهن زیبایی چشم زنان به بادام تشبیه شده است . تشبیهی که علاوه بر شباهت ظاهری از نکته ی دیگری هم خبر میدهد . مثل مروارید و صدف ، بادام هم پوست و مغزی دارد . دوباره همان پوشیدگی زنانه و زیبایی که با خروج مغز از پوست رخ می نماید . از بادام به نکته پنهان شعر میرسیم . چشم . تیله و مروارید و بادام به چشم می رسند . پس عشق با نگاه آغاز میشود . از حرف نگفته به نگاه پرتاب شده میرسیم . و وسوسه از نگاه آغاز میشود . وسوسه ای که با سرمه همراه است . سرمه هم آرایش چشم برای جلب نظر مرد است هم برای درمان چشم بیمار بکار میرود . نوعی خماری . حرف گفته نشد تا چشم دیده شود . در اینجا جهنمی برپاست .
جهنم به معنای داغی محض و البته اگر به وسوسه هم نگاه کنیم از ترکیب این دو به عشق ممنوع می رسیم . آیا حرف نگفته همین بود ؟ خاموشی ؟ و سرانجام شاه بیت شعر . من شهید نخستین طعم جهان ام . نخستین طعم جهان چیست ؟ لابد عشق است دیگر . وقتی شهید عشق باشی دیگر نه حرفی برای گفتن می ماند نه چشمی برای نگریستن . طعم همان حس چشایی است که از ابتدایی ترین حس هاست . حواس پنجگانه یک به یک تعطیل میشودتا طعم عشق درک گردد . در اینجا اگر به آغاز شعر برگردیم معنای دنج آهاری یقه سفیدت را شاید درک کنیم . این یقه سفید آهاری مرا به یاد لباس داماد ها می اندازد . نظر شما چیست ؟
و نگاهی دیگر به همان شعر
اين كولهبار عاشقی را را تا كجا با خود خواهی برد ؟ كولهباری از ژندهخاطرات خسته . نمیخواهم شعر را بند بند بخوانم چون جناب اصلاح پذیر به زیباترین وجه ممکن آنرا باز شکافی کرده اما بنظرم آمد این اندوه سيزيفی جاری در کلام ات را مدت ها در صندوقچه ا ی بردوشكشيده ای .
اولین نگاهی که در هم گره شد معطوف به آرزوها ی شیرینی بود واحساسی که در آن نهفته. تمام سنگینی این کوله بار از سنگینی آن نگاه است که در دور دست پنجره ی زمان خشکیده و هنوز گرمای عشق در آن نهفته پشت پیچک زردتنهایی عواطف که با همه نگاه های امروز ی فرق می کند . نگاهی که وداعی کهنه را تداعی میکنددر ذهن زندگی و لبهای شعر آنرا سوت میزند و صدایش هنوز در طپش قلب منعکس می شود.
عجیب ، عجیب و دلچسب
به حرارتی که از این واژه های غریب زیر پوستم می دوید , دلسپرده ام
کتابی در همریخته را میخوانم و شعر های ناگفته ا ی را که اطاق ذهن را بارانی کرده شعری به بلندا ی یلدا که نگاه مرا هم میدزدد
چقدر ارامش میبخشد در دالان نا بالغ و ساده ی این احساسات با کلام ات همراه شدن
و با باد در جنگل های خسته آرزو تا شکستن شاخسار نارون های خیال .
در تلاقی دور دست دو نگاه که در انجماد بلورین مردمک اضمحلال پرنده ی حسرت را هنوز به مهمانی چشمان ات میخواند
در دنج آهاری یقه ای سیگاری روشن میکنم و تلخی درون ات را مزه مزه دود میکنم
ودر تماشای جفتگیری سنجاقکها که در نطفه ی عقیم شب پرپر میشود چشمانم ترا و کوله بار مرموز بر شانه ی دل ات را آرزو میکند
*
*
نگاهی به مجموعه شعر " برهوت کاهی رنگ "
در

