جا به جا ایستاده ام

در کانون کرت ها

نه پنیرک می روید

نه شبدر

نه شِنگ تازه

نه شیر گرم

فصل ها ورق می خورند

ماه از شاخ  گاو  طلوع می کند

در محاق کرت ها می میرد

آنسوی مادرم خاور

 بومیان آتش افروخته اند

بوی شب در شب پیچیده

زوزه می کشد گرگی که

گفته بودند

روزی جهان را خواهد بلعید

غمی نیست

زندگی با هفت اورنگِ

 رها شده از چلۀ کوچک و بزرگ

تب برودت را می گیرد

دیگر مرا نبوسید

بلور شده ام


از «پیراهنی از دریا»

 

 

ورق می خورد یاد

57 هزار سینما " رکس "

با رنگی یکدست سبز

فقط با یک جرقه ...

می‌سوزم

تکه‌ای در تنور آبادان

تکه‌ای در گونۀ آذربایجان

" عاشیق‌لر" می‌خوانند

منوم اوجا داغلاریم *

سهندیم

ساوالانیم

می‌سوزم

تکه‌ای روی منار ریخته بر آبی تلخِ ابیانه

که دیگر گلاب نمی‌گیرد از قمصر کاشان

و

اصفهان سی و سه پل دیگر

غرق می‌شود در چشمان

زنی که پیراهن کوچش آتش گرفته است

در چهار محال

هیچ بختیاری

ایل نمی‌شود

تکه‌ای در سینۀ مغانم

" لوت " سطل سطل

آب می‌ریزد

خاموش نمی‌شود بهارستانم

نیم‌تنۀ مردی عصایش را رها می‌کند

بغض‌های مادرم باغ باغ می‌خوانند

غلیظ‌‌‌ تر از غیضِ محبوس در " استغفرالله "

از روی خطوط بی‌اعتنای پیشانی پدر می‌فهمم

مسیر باد ها را نمی‌توان بر‌گرداند

و

غرق می‌شود " سیوند " در گلوی " شهر سوخته "

می‌سوزم

در تکه‌ای از چشمان برادرم

که

چهار فصل نقاشی اش را با هفت سنگ می‌شکند

چهل هزار تازیانه

دست بر سینه بیرون می‌آید از چراغ جادو

می‌سوزم

در تکه‌ای از آغوش خواهرم

که روی باغچه دراز کشیده

کوکب‌ها را شیر می‌دهد

 

اینک آتش‌کده‌ای

از ترانه‌های سوخته‌ام

نیمی قفس

برای جمع‌آوری پرندگانی که بالهاشان

در رکسِ آسمان می‌سوزد

نیمی خاکسترِ ققنوس

در وقفۀ احضار پنج‌گانه‌اش

 

هبوط از زمین آغاز شد

عقربه روی عدد 57

شعله‌ور است

 

 

 

·        کوهستان‌های بلند من

·        سهندم

·        سبلانم

 

 

سر می خورد نگاه

از پیشانی

می ریزد بر سینه

شره می کند دستها

از بازوان

دایره می کشد

قلۀ اندوهگینی را که خیره مانده در برهوت

ورق می زنم

کتابی ناخوانده را

مگر باران ببارد

خاک را به اندازه

با نیازهای کوچک خود

شخم می زنی

به اندازه / آب و دانه می دهی

به اندازه / نان گرم می خوری

به اندازه

باز هم

گرسنه ای

اما من

تنها ترین گرسنۀ این مرز کوچکم

که دلش نانی می خواهد

با وسعت تنور جهان

 

 

مادرم مهریۀ خود را بخشید

از چنار پیر دهکده جدا شد

من پیراهن گلدار دست دوزش را

کنار حوض در آوردم و

به شهر آمدم.

هنوز بلوغ سر بریده ام

در حاشیۀ کوکبها

بالا و پائین می جهید

هنوز در میان سطل پر از جوجه های حنائی

بال بال می زد و

من هنوز

تکه های بریده ی تن مادرم را

که بر برهنگی رانهایم دوخته شده

احساس میکنم

وقتی عاشق می شوم

هنوز

گونۀ چپم می سوزد و

گونۀ راستم سرخ می شود

 

از انقلاب می گریزم

از آزادی می گریزم

از اتوبان هایی که شهر را محاصره کرده اند می گریزم

به خیابان های یک طرفۀ غریب پناه می برم

 می پیچم به خیابان حافظ

دق البیت می کنم

«در انتظار رویت، ما و امیدِ روزی!

وز چشمۀ لبانت ، ما و خیالِ خوابی!

شد حلقه قامت ما، تا بعد از این، رقیبان

زین در دگر نرانند ما را به هیچ بابی!»

ما انیران خود بودیم

که حرام شدیم

 حرام شدگانی ابدی

خوشا تشنگی

که ما را نمی شناسد

به خواهرم شهلا که با اردیبهشت به دنیا می آید

 

بدون شمع

بدون کیک

و پاراگراف های تکراری

کلید چشمانت را می زنم

آب میشود زمستان در چاله های شانه ات

تو و اردیبهشت و من

 می نشینیم زیر درخت نارنج

توت را تماشا می کنیم

 

قطعه ی ۲۴۲

ردیف ۵۷

پلاک ۲۸

 

برق عقیــــــق و آینــه در جانماز عشق

در باد ایستاده زنــــــــــی هم تراز عشق

هرچند راه دور  به منزل نمی رســـــید

بیراهه بود عشق کـــــه دزدید راز عشق

 

.

.

.

 

بعد از تو

حباب های چسبیده بر تنگ آب

راه لب هایت را گم کرد

تمام آینه ها تهی شدند و

 جهان شکل نقاشی های کودکی ام شد

 سیاه و سفید

دیگرهیچ رنگی نیمرخ تو را به خاطر نمی آورد

الا رنگ عجیب چشمان برادر

که عمود بر خوابت

شانه هایت را می تکاند

تا مبادا دیر شود

که

دیر شده بود

 

------------- 

برای اندوهِ مینو نصرت

و قطعه ی ۲۴۲ که کهکشان راه شیری ست

                                       

 

        از انتهای خاک

 

سرخی ِغروب ِکدام سرزمین اند این چشم ها

که تنها می شود برتار وُ پود ِکفن های ترشان کشید؟

ازانتهای خاکی ِخاطرات ِمادرم می آیم وَ می آیی

درابتدای پاییزی که زیر ِغبارپیدایش نیست اما

ازچشم های روشن دل ِپُری دارد.

این گیسو که گورزاد نبوده اند شاعر

خاک، شوکتِ بی شکوه همه ی پریشانی هاست

 که درگور ِباستانی ِزمین

پیش از هستی ِانسان نطفه بسته است.

مگرنمی بینی با تاریکی ِ گور

سرازدریچه برنمی دارند

که برایت نامه یی بنویسم.

قرار ِنابوده را ازیاد نبرده ام.

من زیرهمین گیسوی گورزاد خواهم بارید

تا درابتدای شاعرانگی ِ زمین

بادهای اردیبهشتی ِفردا را

به رنگ ِشادمانی ِ گیسویت

درآفتابی که می توانم بخوانمش

نقاشی کنم.

ازانتهای خاکی ِخاطرات می آیم

ورنگ ِاین چشم ها را همین فردا

به حرمت ِتو

درباغچه می کارم!

 

                                 نصرت الله مسعودی

                                  20/ مهر/ 89

 

------------- 

به خاله مینو و مادرم

 

روی دستان کودکیم

که آب

عروسک چوبی اش را برد

روی نگاه نم گرفته ام

که دلش

آب نبات می خواست

به سنگینی شانه هایم

به سه بارگی حضورش

به دوشیزه

به خانم

و به مادر

برای بار سوم

داد زدم

قند بسابید

مادرم

مرگ را

آری

گفت

 

مارال شاهمنصوری ( نصرت ) 

  9مهرماه 1389

 

نگاهی به مجموعه شعر الف تا ی علی اسدالهی

 

 

الف تا ی نخستین مجموعه شعر علی اسدالهی است، کتاب رمزآلود ی که حاوی بیست و سه سال تجربه ی زندگی اوست. سرآغازی قابل تامل برای حل معمای هستی. عنوان اولین شعر این دفتر «میان این همه حرف» نام دارد. شاعر جهان پیرامون خود را به هیئت کلمه در آورده اما آنچه نا گفته در این شعرخوانده میشود هرج و مرج و آشوب بر جای مانده از عبور کاروانی ست که رفته و جای خالی بزرگش در انتظار کاروانی دیگر دل دل میکند. توصیف زمان حال در این دفتر شعر ها را با آینده ای مبهم مواجه میسازد. زمان حالی که پیش از آنچه فرصت نام گذاری داشته باشد تبدیل به گذشته شده است. علی اسدالهی در این دفتر در جایگاه شاعر – راوی است و مخاطبش (او) سوم شخصی ست که هم شرح حال «خود» را می دهد هم به جایگاه دیگری نظر دارد. قانون حاکم بر این مجموعه قانونی شهید و معلول است، سایه ای بدون سایه است. شعر ها جامعه ای را ترسیم میکنند که در این بی قانونی نمادین، حروف الفبا را غافلگیر کرده است. اکثر شعر های این دفتر با قلم قرمز نوشته شده اند و بازتابی از وقایع و فجایع جنگ ایران و عراق هستند که مانند قطره ی جوهری چکیده بر کاغذی کاهی وقایع همانند و جهانی اش را در بر می گیرد و مشتی از خروار مصیبت و تباهی بشریت را مقابل چشمان خواننده شاهد می گیرد تا بگوید : « از تمام شاهدین / تنها آن بچه که گوشه ی عکس میبینی مانده / پیرمرد دیوانه ای / که هیچکس نمی داند / چرا هر شب / به پل های هوایی میرود / و فاتحه میخواند ... ». حضور این سه نقطه های مبهم در اکثر شعر ها خواننده را پشت مانعی تعمدا جا می گذارد و موجب کژ خوانی و چه بسا کژ فهمی شعر ها می گردد، چیزی شبیه تماشای چشم اندازی که بخشی از آن آشکار و بخشی همچنان پنهان است. شاعر از شدت غلظت تاریکی خود را با " روز "ی همانند می کند که وعده ی آمدنش به آرزویی محال میماند : « با دست هایی کور / هم می زنم تاریکی را ... گم شده ام / و هیچ کس نمی داند ... » ناامیدی مستتر در این شعر هر لحظه بیشتر خود را می گستراند و موجب انکار آرزومندی او جهت دست یافتن به مطلوبات دلخواه می گردد تا جائیکه نقاب بی تفاوتی به صورت شعری دیگر می زند : « دیگر چه اهمیتی دارد / سوار بر اتوبوس کدام انقلاب / تابلو های رنگ و رو رفته را دوره کنم / یا اینکه خاطراتم را / در کدام پارک / بر نیمکتی زنگ زده پهن خواهم کرد ... »، خشم سرریز شده و غیر قابل کنترلش را در گلوی این شعرمی ریزد : « با همین دست ها / که از مچاله کردن تاریخ / مشت شده اند / هنوز میتوانم / شکم آسمان را پاره کنم » و عصیان برآمده اش را اینگونه بیان میکند : « در بدترین شرایط با این مسیر / به اداره ای می رسی / که از پیانیستی شکست خورده / تایپیستی موفق خواهد ساخت / و بخاری های یک خط در میانش یعنی / هنوز / به سردخانه نرسیده ای ... نعره ای بزن از خوشحالی / و مشت هایت را / با فرمان حمله بالا ببر / به صندلی های مترویی فکر کن / که با پایان وقت اداری / باید به فتح شان بروی ... ».

ناگفته پیداست که علی اسدالهی شاعر نسل پر شور جوان است، نسلی با انرژی فوق العاده ای برای فتح هر آنچه گذشتگان قادر به فتح آن نشدند، فتح قله هایی که زیر دود و دم و مه غلیظ واقعیت در پرده ای از ابهام فرو رفته است. او راوی اشتیاق های سر بریده ای است که نه مجال و نه فضایی برای رشد و نمو دارند، نسلی که با خوردن به بن بست ها و موانع چاره ای جز خط زدن حضور واقعی خود و پناه بردن به دنیایی خیالی ندارد : « شب / با سیگاری / پنهانی / پناه می برم به پنجره / و نامه هایت را دوره میکنم : «دیگر چیزی نمانده است» / « درخت ها / از وقتی که رفته ای / شکوفه که نه / دائم کشیک می دهند / که با کدام بهار بر می گردی ... »، نسلی که مانند واژه ی «پنهان» خود را میان واژگان دیگر استتار میکند، پنهانکاری غرایزی که به مدد غریزه منتهی به خود سانسوری و سرکوب می شود. نسلی که قادر است کلمات را رمز گشایی کند و برهوت آن سوی شان را افشا سازد : « تا بازار گریه کنی / و برگردی /سهم تو از این همه آب / چشم هایی ست که تنها / تر میشوند» یا « مادربزرگ نمی دانست / دریا را روی کدام موج بگیرد » اسدالهی پیشاهنگ نسلی است که اگر آن را در نیابند با سرعت نور می رود تا برهویت فردی اش خط بطلان بکشد. شاهدش حضور کلمات لاتین در میان واژگان الف تا ی است. غنای زبان فارسی و تاریخ قدمتش قدرت همامیختگی شایسته ای با زبان های دیگر دارد، جایگزین ساختن کلمات لاتین نه تنها این امکان را نابود می سازد بلکه به گونه ای آن را مخدوش وغیر قابل فهم می کند. چرا که تغییر در زبان فارسی که زبان رمز و اشارت است و ابداعات نو در آن بدون در نظر گرفتن سوابق تاریخی اش حاصلی جز هرج و مرج در زبان نخواهد بود. حضور واژگان لاتین هشداری ست به دولت مردان تا فریاد نسل جوان را که در گوش دیوارهای سنگی سر داده میشود را بشنوند.

از طرف دیگر الف تا ی حامل نطفه ی جنگ است جنگی خانمان سوز که به جای خالی پدر اشاره میکند و فقدان قانون. دکتر کرامت موللی در کتاب مبانی روانکاوی فروید – لکان در باره ی نماد پدر چنین می نویسد : « نام پدر با شخص او یا تصویری که فرد از او داراست متمایز است. لذا کارگزاری نام پدر نه در وجود مادی اوست و نه حاصل از خیال و تصور ما. نام پدر به ساحت رمز و اشارت تعلق دارد و مهم ترین و قاطع ترین اسم دلالت را در سرگذشت فرد آدمی تشکیل میدهد ». با نگاهی به واژه ی پدر در این دفتر قانون مندی های حضور و غیاب او آشکارتر می شود : « هر برج که پدر می میرد / پارچه ای سفید رویش می اندازم / تا مادر گریه می کند / پارچه را می کشم : چند کبوتر به آسمان بر می گردند / من شعبده باز بزرگی هستم ... ». شاعر برای پر کردن جای خالی قانون ناچار از تردستی و شعبده بازی است. مادر به عنوان زنی که تحت حمایت پدر است واسطه ی انتقال قانون او به فرزندان محسوب می شود. در این دفتر مادر بدل به چشمان خیسی شده است که زار می زند. « مادر اما / لباس های پدر را به کسی نداد / و هر شب کنارشان زار می زد / گاهی هم / دست های ما را در جیب شان می کرد / تا / به عمق فاجعه / پی ببریم ». غیبت پدر ضمن اینکه نقطه ی قوتی برای پسران محسوب می گردد در عین حال میتواند آنها را در جامعه ای که بی قانونی مضاعف بر آن حکم می راند به نقطه ی انتقام و دادن قول های کودکانه سوق دهد :« قول دادم برای داغ مادر / کمی از دست های یخ کرده ی پدر بیاورم ... بر می گردی و تقویم را می بندی / سرباز ها را بر می گردانی / و بعد ... صدایم می زنی / تا با دست و پای بریده ی پدر، پازل بازی کنیم ».خواننده در این سطر ها با بازی کودکانه ای مواجه است که اجازه نمیدهد داغ مادر سرد شود و در عین حال دچار توهم مرگ و زندگی گشته آن را تا حد بازی و چیده مان پازل تنزل میدهد یا نادیده می انگارد، نوعی ناباوری مرسوم نسل جوان که جبهه ای مقاوم مقابل تمام آن چه نمی خواهد ساخته و حاضر است در مقام جانشین پدر جایگاه قربانی را اشغال کند. شاعر در این دفتر به خوبی توانسته دنیای خیالی نسل جوان را ترسیم کند . شعر های معترض این دفتر لبه ی تیز انتقاد هایش را متوجه پیرامون خود کرده اما طرحی تازه ارائه نمیدهد و مهمتر اینکه کوچه های این دفتر عاری از ترددی زنانه است . قانون حاکم بر این دفتر حضور زنان را بر نمی تابد، تنها مادران داغدار و زخم خورده و مادر بزرگ هایند که فرصت حضور پیدا میکنند. زن در واقعی ترین تصویرعروسکی است که اجازه ی نگاه کردن به «ترک» خود را ندارد : « اتاق همان خط مقدم بود: گریه های مادر / سرباز های پلاستیکی / تفنگ آبپاش / آمپول بازی / عروسکی که نمیدانست / اگر ترکش را ببیند / چشمش را خالی میکنم ... » و در فرضی ترین شکل عنصری وهم آلود است : « فرض کن / دری نشکسته و من کنارت نشسته ام / فرض کن / پا به پای تو شکسته ام ... » اما در این سطر بسیار درخشان : « زنانی که زیبایی را / در بریل اندام شان پنهان کرده اند / و می خندند ... » که سطر هایی از شعری با عنوان «ساراماگو» است و یاد آور کتاب کوری اوست، آنچه مایه ی طنز و درخشش این سطر ها را فراهم کرده تمنای جستجوگرانه ایست که منبع جستجویش را به سطح و ظاهر زنان معطوف میکند و چون زن را نمی یابد کوری خود را به آنان فرافکنی میکند، شعر می گوید تنها با حذف بینایی صوری است که میشود حضور دیگری را عمیقا دریافت. در شعر «سفره را تصادفا نمی بندد» گر چه عنوان شعر با عنصر تصادف در جاده یکی شده است اما حاوی معنایی عمیق و نمادین است. بی شک وقایع ناگوار همواره با ناباوری همراه هستند و در این شعر سفره ای که تصادفا باز گذاشته می شود نماد انتظار زن شالیکاری است که به نظر نمیرسد مرگ عزیزش را با چشمان خود دیده باشد. مراسم خاک سپاری مُهر تائیدی ست بر مرگ. خواننده در این شعر با چشمان همیشه در انتظار زنی مواجه است که مرگ را باور نکرده است. شعری قابل تعمیم به مفقودین جبهه های جنگ، که مادران و همسران بیشماری را هنوز که هنوز است چشم انتظار نگاه داشته است.

شکی نیست که الف تا ی تمام دنیای شاعر را در بر نمی گیرد و این نخستین برگی است که اگر او را برنده خطاب نکنیم میتواند گام های بلندی جهت رو کردن برگ های دیگر بردارد. ژان پل سارتر در پایان کتاب کلمات خود چنین می نویسد : « آنچه در دیوانگی خود دوست می دارم، این است که مرا از همان آغاز در برابر فریبندگی های « نخبه بودن» محافظت کرد : هیچ گاه نپنداشتم که صاحب خوشبخت یک « استعداد»م. بدون آن که چیزی در دست یا در جیب هایم داشته باشم، یگانه مسئله ام نجات خودم بود از طریق کار و ایمان. نتیجه این شد که صرف گزینه ام مرا بر فراز چیزی یا کسی قرار نداد : من بدون هیچ تجهیزاتی، بدون هیچ ابزاری به کار پرداختم تا تمام وجود خود را نجات دهم. اگر نجات محال را در انبار تجهیزات و وسایل قرار دهم، چه می ماند؟ یک انسان تمام که برساخته ی تمام آدمیان است و با تمام آن ها هم ارز است و از هیچ یک از آنان بهتر نیست » .اگر کلید گشودن در های بسته ی بزرگسالی را در کودکی مان جا گذاشته باشیم که به واقع نیز چنین است پس می توان گفت علی اسدالهی راه طویلی پیش رو دارد و شعر طی طریقی ست که او را هر بار یک کوچه به نقشه ی گنج نزدیک تر میکند. کتاب اول مقدمه ای است که شاعر با هر بار مراجعه به آن پی به بعد مسافتی خواهد برد که طی کرده است تا جائیکه آن را با خویش اش بیگانه بیابد. الف تا ی نقطه عطفی ست در زندگی ادبی علی اسدالهی و افق تازه ای است که خواننده را برای خواندن آثار دیگر او چشم انتظار نگاه میدارد.

« طلافروش ها

هر روز

تکه ای از آرزوهای مادر را

می فروختند به دیگران

.

.

پدر

کلاغی در به در بود ...»

 

مینو نصرت

آبان ماه 1389

 

نگاهی به مجموعه شعر گِِل لیلا فرجامی


در


رندان

و 

نگاهی به  یاشار احد صارمی در تو و سیقی

 

***

 

داش آغلی یان ( سنگی که گریه میکند ) را اینجا بخوانید.

 

 

***

 

جذر تمام عشق هایم عدد تو بود

قابل تقسیم بر خودش

ضرب در خودش

منهای من

بعلاوه ی من

همیشه تو " تو " می ماندی

 من دیگری

و زهره میان ونوس و مشتری جا به جا می شد

چند زمستان دیگر دوام می آورد این صورت

تا نام تو معشوقه ی تمام خوابهایم شود

تا آخرین خط کف دستم

تعبیر فال ورقی گردد که

در  بهار من و جهان حائل شد 

آسمان خسته است

پیش از آنکه زبان به عاشقانه ها بگشایم

مدهوش می شود

 

***

 

 رصد کیوان اصلاح پذیز

  

نوشتن روی کارهای نصرت به اندازه خوانش و شاید نوشتن آن لذت بخش است چرا؟! زیرا شعر آنقدر لایه دارد که از پوست کندن این پیاز معطر خسته نمیشود انگشت و زبان و چشم ! خواننده چنان از تصویری به تصویر دیگر پرتاب می شود که تصاویر پیش از آنکه در ذهن ثبت شوند با تصویر دیگری پوشانده میشوند و به این ترتیب لایه های متعددی از تصاویر شکل میگیرند که مثل یک فیلم ،آن را می بینی و فراموش میکنی و به یاد می آوری . همانطور که فیلم از تعدادی عکس تشکیل شده است اما سخت است فیلم دیدن و مدام به عکس فکر کردن! این است که خوانش این شعرها از مکانیزمی تبعیت میکند که برخلاف  مکانیزم نوشتن و آنالیز تصویرهای منفرد است . باید از مینو نصرت بابت این امکان تلذذ دوگانه سپاسگذاربود

اکنون که از خوانش یا بهتر بگویم خوانده شدن فارغ شده ام به سراغ لذت دوم ، یعنی نوشتن می روم

 

شعر از هفت  قطعه تشکیل شده است .
قطعه اول " حسابگری "


استفاده از علائم ریاضی حسابگری است . منطق است و دودوتا چهارتا . حتی اگر این ضرب مشهور دودوتا به عدد دیگری ختم شود بازهم منطق همان منطق خشک ریاضی است . و هر چهار عمل اصلی ( تقسیم ضرب منها جمع ) با سردمداری تقسیم شروع میشود. نحوه چیدن این علائم مهم است . ابتدا تقسیم بعد ضرب . ابتدا منها بعد جمع . ابتدا کاهش سپس افزایش . و یک مشخصه دیگر این چیدن ارجاع بسامد بالای اعداد به او (تقسیم و ضرب ) و بسامد پایین به من ( منها و جمع ) . این یعنی اطلاق فراوانی به او و اطلاق کمبود به من . اما قویتر تر از تقسیم و ضرب ، جذر است . جذر با توان دو ی منفی عمل میکند اما عامل جذر نه او ست نه من بلکه عشق است ! عشق جدا از من و او و با قدرت چند برابر در کار کاستن و کاستن از عدد است  عدد واحد فرد است که سریعتر از او یا من زیر چتر عشق کوچک و کوچکتر میشود و آخرین نکته این که با اجرای تمام این اعمال ریاضی بازهم این دو عدد به هم نمی رسند . یک عدد هرچه خورد شود یا افزایش یابد با عدد دیگر برابر نخواهد شد . در اینجا  پرونده منطق ریاضی و حسابگری برای ادغام از طریق عشق ، بسته میشود

 

قطعه ی دوم " اجرام سماوی"


جابجایی زهره بین ونوس و مشتری ظاهرا ارتباطی با اعمال ریاضی ابتدای شعر ندارد! اما اگر حرکت سیارات را می توان با نمودارها و توابع ریاضی تعریف کرد پس هنوز هم در دنیای اعداد اما نه به شکل مجرد و انتزاعی بلکه به صورت حضور اعداد در طبیعت به سر می بریم . زهره بین ونوس و مشتری جابجا میشود . اولا زهره همان ونوس است !! و ثانیا مشتری نام دیگرش ژوپیتر یا خدای خدایان یونان است . پس ما با هویت های گوناگون سروکار داریم . زهره در فرهنگ شعری شرق بیشتر اثیری و خیالی است درحالیکه ونوس ابعادی واقعی در فرهنگ غربی دارد . زهره را میتوان حس کرد : خنیاگری زیبا و خوش آواز که صدایش ستارگان را به جذبه درمی آورد و رقص جاودان گردش سیاره ها به دور خورشید را سبب میشود . اما ونوس مجسمه ای در نهایت زیبایی و خوش قوارگی را در ذهنمان می نشاند . تفاوت ذهن گرایی شرقی و عین گرایی غربی . و مشتری که بلافاصله ما را به یاد خواهنده و خواستگار می اندازد در حالیکه نام غربی آن مظهر خشم و سطوت خدایان زمین نشین یونانی است . در این قطعه عشق بین زیبایی و قدرت در حال چرخش است . تسلیم شدن به زیبایی محض عینی و قدرت و خلقت یا اثیری و راز آمیز ماندن .

 

 

قطعه سوم " فصل " است


زمستان مظهر سرما ، خواب ، کسالت و پیری است . صورت زمستانی سرد و پیر است . پس جوانی و طراوت تنها در خواب محقق خواهد شد . این آخرین صورت از صور چهارگانه است مثل چهار عمل اصلی . که با توجه به چیدمان ابتدای شعر زمستان معادل همان منها خواهد شد . اما عشق دست بردار نیست ! میکوشد تا این صورت عینی را با صورت خیالی خواب جاودانه کند ." او " از دنیای منطقی و حسابگرانه ای که جوانی و پیری را میشناسد به دنیای خود ساخته ی بی منطق خود تبعید میشود تا عشق جاودان شود.

 

قطعه چهارم "فال " است


فال از نظر ریاضی ، منطقش غیر از جذمیت چهار عمل اصلی است  . پیرو احتمالات است و احتمال ضد قطعیت است . در اینجا هم مثل منها و زمستان با آخرین خط کف دست بعنوان آخرین احتمال روبرو هستیم . خطوط کف دست نشانه های عمر اند . و آخرین خط نشانه فصل آخر زندگی است . ارتباط این خطوط چهارگانه ( خط های کف دست از دو عدد یک و هشت تشکیل میشود که با احتساب دو دست چهار عدد میشود ) با چهار خال ورق فوق العاده است . هنوز عشق تابع این چهارگانگی هاست : چهار عمل اصلی ریاضی ، چهار فصل ، چهار خط کف دست ، چهار خال ورق ! و چهارگانه دیگری که همان چهار عنصر تشکیل دهنده هستی است : آب و باد و آتش و خاک و چهار عنصر تشکیل دهنده انسان : بلغم و صفرا و ...

 

قطعه پنجم " بازگشت " است

شعر خسته از این چهارگانه های به انتها رسیده ناگهان آرزوی بازگشت به منزل اول را در سر می پروراند : بهار . دوباره می خواهد نو شود و از نو آغاز کند . میداند که بدون این بازگشت نمی تواند عشق را به چنگ آورد . رئالیسمی دردناک که عشق و شور و حال و مستی را تابعی از جوانی میداند . نقطه امید شعر علیرغم فال بد دست و ورق که واقعیت بودن در فصل آخر را گوشزد میکند همان خواب است که می تواند بر این منطق بی رحم ریاضی وار گذشت زمان فائق شود .

 

قطعه  ششم " شعر " است

آنچه تا بحال گفته آمده است انعکاس واقعیت محض در کیفیت عشق بود و در این دو سطر آخر شعر خود شخصا وارد گود میشود تا منطق تروتازه اش را بر منطق خشک بیرونی تحمیل کند . شعر میخواهد عاشقانه هایش را بسراید و به این ترتیب همه چهارگانه های تحمیلی واقعیت را به سکوت وادارد . مدهوش شدن آسمان بعنوان نماد تقدیر این جهانی، اختتامیه ی باشکوهی است که کلمات برای پیروزی خیال بر عین ترتیب داده اند

 


بخش هفتم آفرین خواننده است بر این شعر تا هفتگانه ی شهرهای عشق کامل شود

 

***

رصد پرنده ی شاعر پرستو ارسطو

 

بسیاری از آثار و كارهای درخشان هنری در ارتباط با ریاضی وکاربرد هنرمندانه ی خواص تصویری اشكال در ابتكاری خلاقانه و تصور های هنری به جاودانگی رسیده اند چون ریاضیات دانش مطلق و روح علم است از جمله روح علوم هنری چون شعر و ادبیات. زیرا به کمک ریاضیات می توان زیبایی و ظرافت مسئله را عمیق تر احساس کرد.
احساس روان در واژه واژه ی این شعر را با هیچ نیرویی نمی توان از منطق نشسته در پشت اندیشه ی ریاضی شاعر جدا کرد زیرا هر احساس واقعی بی تردید در پیوند با خِرد است.
شاعر برای بیان احساس درونی خود با چرتکه ی اندیشه اش مخاطب را به کلاس زیبای ریاضیات می برد و هوشمندانه با رمز و راز های پیرامون خود برخورد کرده زیرا در بیان و تفسیر نقاشی خود تجزیه و تحلیلی ریاضی  وجه مشترک هنر واندیشه اش رسیده و  اینجا شاعر بعنوان نه یک شاعر بلکه بعنوان یک ریاضی دان با معیار زیبایی وحقیقی ریاضی، اندیشه و احساسات خود را مانند اعداد ،علائم ونشانه های ریاضی یا واژه ها و در هماهنگی کامل و سازگار با یکدیگر جمع وتفریق زده چون میداند که شناخت و پذیرش زیبایی در قوانین حقیقی اولین وبزرگترین محک برای آفرینش است و با پذیرفتن اینکه تصور و خیال سرچشمه ی ازلی وابدی آفرینش های هنری ست ،خواهیم پذیرفت که عنصر های زیبایی هنر نیز عامل کشف های ریاضی همردیف همان تصور و خیال است
و شرط اساسی درک این معنا آنست که باآفریده ای از یک خالق هنرمند به چالش ذهنی درگیر شویم
به این بندها با چشم حقایق هنر نگاه کنیم

جذر تمام عشق هایم عدد تو بود/قابل تقسیم بر خودش/

ضرب در خودش/منهای من/بعلاوه ی من

همیشه تو " تو " می ماندی/من دیگری

شاعر با کدام زبان قدرتمند دیگری میتوانست به این شفافیت و زیبایی خود خواهی و تمامیت خواهی شخص مورد نظر خود را که به احتمال قریب به یقین مردی میتواند باشد ،تصویر کند؟
و اینگونه تلخکامی و سرخوردگی خود را به شیرینی ِکشیده شدن آرشه ی ویلونی بر روح با واژه ها بنوازد؟ در واقع تمامی عرصه ی ساختار ، سرشار از زیبایی و هنر است . زیبایی ریاضی! که رابطه با زندگی و واقعیت ، در هر سر گذشت سرنوشتی میتواند تعمیم دهد

زهره که در میترائیسم نماد زن و آب است میان ونوس که همان زهره است ولی نماد عشق ، مهر و زیبایی می باشد و مشتری که نماد آتش و شیر است جا به جا می شد ایهام کم نظیری بکار گرفته شده میان زهر یعنی زن و مشتری یعنی مرد از جنس آتش (آیا اشاره ای به شیطان نیست؟) ونوس الهه ی زیبایی (دلفریبی از جنس زهره ) نشسته
و جدایی افکنده؟

چند زمستان دیگر دوام می آورد این صورت
تا نام تو معشوقه ی تمام خوابهایم شود

و می پرسد این بازی در این صورت فلکی چند زمستان (اشاره به سردی و یخبندان فضای کهکشان وآسمان تقدیر و زندگی) طول خواهد کشید تا این ضربه وارده بدست فراموشی سپرده شود و نام معشوقه دوباره طراح رویاهای شاعر شود

تا آخرین خط کف دستم
در این جا باید حیرت و شگفت زدگی ام را از طراحی و مهندسی چنین شعر استادانه وحساب شده  بیان کنم وهزار آفرین بر شاعر بگویم که پازل فوق العاده ای را برای من که عاشق ریاضیات هستم .کمی هم دانش آنرا دارم لذت بخش ترین سرگرمی بود نوشتن این کامنت وتحلیل این شعر بی اندازه زیبا .

میدانیم  هر کدام از خطوط دست و همینطور انگشتان نماد یک تقدیر و یک ستاره است که با توجه به ستاره های مربوطه معنی می شوند (انگشت شهادت ) مربوط به ستاره ی مشتری نماد شرف،حیثیت و شخصیت است که منتهی الیه آن به آخرین یا سومین خط کف دست که خط قلب است می انجامد

(انگشت شست ) مربوط به ستاره ی زهره نماد ،عشق و انسانیت

فقط لازم است تکه های این پازل شگرف وعجیب را با داده هایی که ارائه کردم کنار هم بچینیم

درمی یابیم که شاعر چه اهمیتی به شرف وحیثیت شخصیت خود میدهد وچگونه در آرزوی روزی است که قلب اش به آرامش وتامین خاطری برسد که در حسرت آن است تا پیش از آنکه آسمان از هوش برود عاشقانه های اش را سر دهد .

 

ِگل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

 

گِل سومین مجموعه شعر لیلا فرجامی است که عنوان نخستین شعر آن با " آه " آغاز میشود:

 

مثل آهی که نخستین حرف انسان بود

مثل راهی

که بی سفر

تو را می رساند

و آینه ای که

بی چشم

تو را میبیند.

مثل هر بوسه ای

که کودکی می زاید

به نام تنهایی.

مثل آهی که نخستین حرف انسان بود

و آخرین حرفش

کوتاه ترین جمله ها شدیم

و دیگر

به هیچ زبانی

تکرار نگشتیم.

 

 آهی که لیلا فرجامی در شعر نخست می کشد حدیث انسانی ست که از لذتی دردناک پُر و از دردی لذتناک خالی می شود تا هویت مجزا و منفرد خود را خلق کند. شعر های مجموعه ی گِل زنانگی هستی را به تصویر کشیده پرده از تنهایی مضاعفی بر میدارند که پیکر انسانی جهان را در گوشه ای به انزوا کشانده هر یک را به گونه ای و با انگی از هستی یکپارچه وطبیعی اش جدا می سازد. شاعر این وجه دوگانه را از افسانه ی آدم و حوا شروع میکند و نقاب از نقش های تحمیلی آنان بر میدارد، نقش هایی که  نسل جوان حاضر نیست به تبعیت از والدین خود سناریوی سنتی و نخ نماشده اش را ایفا کند. « آدم ـ حوائی موقتیم / که هر ماری / توان کشتن اش را / به گزیدنی / دانسته است. ». او در شعر «آقای بد بیار » یا برعکس خانم بد بیار حدیث بی هویتی انسان را که عذابی عظیم است می سراید و ناباوری و عدم اعتماد بنفس  او را به صورت آدمی به تصویر می کشد که مدام در چاله و چاه های  سر راهش سقوط میکند و دلایل سقوط خود را به گردن " اشتباه "می اندازد. شعر « آینه ی دو بَر » حکایت انسانیست که تصویر "دیگری" را رویاها و آرمان خود پنداشته از فهم حضور واقعی خویش عاجز است. آنچه در آینه می افتد نیمه ی تاریک ماه شب چهارده است نظاره گر از سمت شفاف ماه آینه را می نگرد. درک دوگانگی وجود، دانستن این واقعیت است که انسان موجودی مونث و مذکر است و بنا به افعالی که انجام میدهد گاه در موضع فاعل و مردانه قرار دارد و زمانی وضعیت منفعل زنانه را می پذیرد. در پروسه ی این نوع نگرش شاعر در جایگاه کلمه نقاب ازچهره ها ی مونث و مذکر برمی دارد : « چشم هایت / لانه ی پرندگانی ست که از قاف آمده اند / و به دریا باز می گردند .» فراز و فرود های شعر لیلا فرجامی محصول تنش های تند و ملایمی ست که کودکان توام عشق و نفرت اند. عشق او بمحض چشیدن میوه ی معرفت به دانایی منجر شده میداند عریانی اش «ابتدای ویرانی ست» و زیبائی اش هدف نفرت چشمانی ست که دیر یا زود نخستین جنگ ها را به نام او خواهد افروخت. شاعر در « آخرین پلان » چشم انداز خود را اینگونه ترسیم میکند : «من اینجا / هر چه دیده ام / نیم دایره ای / که هیچ پرگاری تکمیلش نمیکند : ماه ناقصی که قرینه ی خود را / هرگز در هیچ شب چهاردهمی / نخواهد یافت. ».

لیلا فرجامی برای ماه شب چهارده خویش روی زمین نیمه ای نمی یابد. ماه در شعر های او نقش مهمی ایفا میکند. « ماه / افتاده در آب / چون کسی که میخواست / از زادگاه خود / گریخته باشد. »، « ماه ناقصی که قرینه ی خود را /هرگز در هیچ شب چهاردهمی / نخواهد یافت. »، « ماه و ستارگان / پروانه هایی وحشت زده بودند »، « حتی ماه / بشقاب چینی لب پریده ای بود » و ماه دانه ای افتاده  در آب است که به سفر های دور و درازی در دفتر گِل می رود و چون بر می گردد دیگر آن ماه نیست. « اینجا معبد دایره های سیاهی ست که با پرگار نفس هایمان / بی نهایت رسم می شوند / و هر بار در خود مرکز تازه ای می یابند / تا از یاد نبرده باشیم / همیشه مهمان سر زده ای ست / که عشقبازی مان را / از نزدیک / تماشا میکند. / ما سه نفر بوده ایم. » . عدد سه از تثلیث مقدس می جوشد و به طور متوالی سه گانه هایی را در بر می گیرد از« تولد، زندگی و مرگ »، «زن، مرد و فرزند »،« بهشت، برزخ و دوزخ » و هزاران مثلث دیگر .مهمان سرزده ی شعر فوق میتواند کنایه از نگاهی باشد که هیچوقت غروب نمی کند اما شاعر با آوردن واژه ی " عشقبازی مان " از وسعت چشم اندازی که شعر قادر بود در ذهن خواننده بسازد کاسته است. هرچند  لیلا فرجامی عشق را با قوه ی تخیل می آمیزد اما در بعضی از شعر ها شرح فراق بدل به حدیث تنهایی و انزوایی ساکن و جامد می شود که نیروی هیچ مکاشفه ای قادر به دمیدن روحی تازه در کالبد او نیست.  شاعر در هشت شعر تحت عنوان " از شهرهایی که ساختیم "  خواننده را به نخستین شهر باستانی مادر تبارمی کشاند : « این شهر ایوبی بود / که خدایش را کشتند / و آنگاه / پیامبرش کردند. ». او در نقش زن که نماد زمین است میداند اگر خودش خیش به خاک خویش نکشد دیگری با گاو آهن او را شخم خواهد زد. لیلا که پرنده ای مهاجر است از جایی دور سرزمین خود و ساکنانش را می نگرد و مانند پیری کهنسال نقش رخ یار را باطل اعلام میکند و دنیای خود را در حاشیه ی دنیای دیگران آجر به آجر شروع به ساختن می کند. : « مردان بزرگی که می گفتند / روزی پدران زمین و آفتاب بودند / شبی آمدند / و به جای رود / مرداب آوردند ». او در سنین جوانی میهمان تجربه های فراوانی از جهان است : « هر شب / دنیا را دیده ام که پس از عشقبازی اش / مثل مردی سیگار می کشد / و به دخترانی که دو باره فردا فریبش را خواهند خورد، / پشت میکند. ». در هر دو شعر خواننده با مردان و زنانی روبرو است که معنای زن بودن و مرد بودن را گم کرده اند و عشق ورزی را به میدان داد و ستد بدل کرده اند، در این میدان نیز مانند تمام میدان های نبرد، پهلوان فاتح همان طفل سر بریده ی لبالب از دلشوره و اضطرابی ست که میان مهر مادر و کینه ی پدر سرگردان است. این تعلیق مدام شاید پرده از روی یک پرسش بنیادین بر می دارد : من کیستم!

لیلا فرجامی در شعر "یک اتفاق ساده" اشاره به پیرمردی کور دارد : « دریافتم / که رد مسافران هزاران سال نوری را / از سفیدی چشم های پیرمردی کور / نمی شود جست. / امشب / چه آرام / چه زنده / باز می گردم / با ستاره ی مرده ام. » و مرا یاد «تیرزیاس» می اندازد. جوزف کمبل افسانه ی او را در کتاب قدرت اسطوره اینگونه نقل میکند :

تیرزیاس یک روز در جنگلی قدم می زد که دو مار را در حال جفتگیری مشاهده کرد. او عصای خود را در میان آنها قرار داد و بلافاصله به یک زن تبدیل شد، و سال ها همچون یک زن زندگی کرد. سپس بار دیگر، در هیأت زنانه ی خود در جنگل قدم می زد که دو مار را در حال جفتگیری دید و عصای خود را در میان آنها قرار داد، و دوباره به مرد تبدیل شد. از طرف دیگر در یک روز خوب ، در تپه ی کاپتول، یعنی تپه ی زئوس در کوه المپ،زئوس و همسرش در این باره بحث می کردند که در جریان همخوابگی، مردان بیشتر لذت می برند یا زنان. مسلما هیچ کس نمی توانست به این پرسش پاسخ گوید، زیرا هر مرد یا زنی فقط یک روی سکه را دیده بود. سپس شخصی گفت، « بهتر است از تیرزیاس بپرسیم ». آنها نزد تیرزیاس رفتند، سئوال خود را مطرح کردند، و تیرزیاس پاسخ داد، « زنان نهُ برابر مردان لذت می برند » ... هرا، همسر زئوس، از این پاسخ خوشش نیامد، و او را کور کرد. زئوس که در این ماجرا قدری احساس مسئولیت میکرد، همراه با نابینایی تیرزیاس، موهبت پیشگویی را نیز به او اعطا کرد. یکی از نکات مهم این داستان آن است که وقتی دیدگان شما بر پدیده های اغفال کننده بسته میشود، در دایره ی شهود خود قرار می گیرید، و میتوانید ریخت شناسی، یا صورت بنیادین چیزها را لمس کنید.

 

این پیر کور نماد یست از کهن الگوهایی که نقش عمیقی در روند حرکت جامعه به سمت تعالی یا قهقرا ایفا کرده اند. لیلا فرجامی در عنوان «برای سرزمین از دست رفته» که شامل شش شعر است از سرزمین خود می گوید : « آنگاه به یاد آورد / که در سرزمین از دست رفته / کوه ها حفره هایی عمیق اند / و چاه ها / ستون هایی بلند / و پرندگان / ماهیانی بی بال/آنگاه به یاد آورد / که در سرزمین از دست رفته / کودکان / مادران خود را / به پای دور ترین رنگین کمان ها می زایند / و چال میکنند. » او افسوس سرزمینی را میخورد که مردانش بدل به زن و زنانش بدل به مرد شده اند و کودکان جای پدر نشسته اند و آنهایند که مادران خود را پای رنگین کمان آرزوهای خود چال میکنند. زبان شعر های لیلا فرجامی ساده است او با همان زبانی که خواب میبیند شعر می نویسد.

لیلا فرجامی در دفتر گِل، زمینی ست که تفاوت نمیکند متعلق به کدام منطقه ی جغرافیایی باشد. آیا زمین مراکش است یا ایران یا قاره ای در آنسوی دنیا. « اگر عاشق شده ام / برای دلتنگی غریب بربرهایی ست / که از دهان دره های نامعلوم / نامی جز تو را / صدا نکرده اند./ اگر عاشق شده ام / برای دو دست سرخ مراکش است / که بر لبانم نشسته اند / تا هر آنچه دیده ام / نگویم / و هر آن چه خواهم دید / فراموش کنم. » در مراکش شماره ی چهار می خوانیم : « اَی نارنج ها / اَی چراغ های کوچک خطر / در میدان جماع الفنا / که هر صبح / گوسفندی پروار را / در پای درختان بی اعتنایتان / ذبح میکنند ... اَی نارنج ها / اَی چراغ های کوچک خطر / امروز / میوه ی رسیده است / که در دست هایم انتظار نصف شدن میکشد / و من / مثل پیرزنی که تمامی جواب هایش را از یاد برده است / از شما سئوال میکنم / ای نارنج ها / آیا این شهر دود آگین که صورت واقعی اش / در انحنای موذی شاخه هایتان مخفی است / مادرتان نبوده است؟ »

ِگل حکایت زنی ست که او را از درون تهی و انکار کرده اند، دیگر عظمت ارگ های باستانی را ندارد اما شاعر از خشت خاطراتی دارد و مدام در حال تفحص و پرس و جو از خود و پیرامون خود است. میان او و خانه اش، میان او و خاکش، میان او و هستی اش سایه ای مهیب افتاده است که هر لحظه میرود تا به انفصالی ابدی بدل گردد. او دیگر خودش نیست، « من خودم نیستم / چمدانی ام /که سال ها پیش بستند و به مسافرانی دیگر سپردند، / چمدانی ام / با دوربین هایی شکسته و نوارهایی پاره / از شهری که در آن / اسب ها، تخت جمشید می خورند / گاو ها، برج بابل / و مرغ ها، مزارع خشخاش، / چمدانی ام / که همیشه / جایی در خودش / گمشده ست. » شاعر ریشه ی این انفصال را در گذر زمان می یابد. در گذر زمان بی رحمی که هر بار تکه ای از وجودش را تحریف و به بوته ی فراموشی سپرده است. در این دفتر هستی زن همانند واژه ی آب در کتاب اولیس جیمز جویس در حال تحول، تبدیل، تغییر و البته فنا است.

ِگل دراین دفتر زنی ست که از یک سو به هستی بالنده ی خویش عشق می ورزد و از سویی دیگر آن را مطرود اعلام میکند این دو گانگی جای پای ژرفی در تمام شعر هایش دارد. شاعر در سه گانه های پنج وادی «افسانه ی هجرت»، سیمای این دو گانگی را به وضوح به تصویر کشیده است. زن در این شعر ها به برکه ای میماند که از یک سو در حال خشک شدن است و از دیگر سو گودال تازه ای را با خود پر میکند.در سه گانه ی نخست «پدر، دختر، ماه » نخستین گناه میان پدر و دختر رخ میدهد، زن میشود "گوهر شب چراغ".در «مادر، دختر، سیب» واقعه ی پدر کشی و بوی خوش میوه ی ممنوعه سرگیجه آور است.سومین سه گانه «خدا، زن، شیطان» است که پدر و دختر بدل به خدا و شیطان شده اند و زن میان این دو آواره ایست ابدی. در «افسانه هجرت چهارم» خواننده با تثلیث «لیلی، مجنون، عشق» به اوهام پناه می برد. عشق اگر حضور جسمانی نداشته باشد بدون شک منجر به سه گانه ی «تنهائی، دیوار، سقف» می شود که هر یک از خدایگانان را در پناه خود گرفته مشیت الهی را وارونه میخواند : «و خدا تنهایی را آفرید».

لیلا فرجامی در شعر سوم "از شهرهایی که ساخیتم" به پنجره که نماد چشم خانه است هویت انسانی میدهد،انسانی که از کلنجار رفتن با در ها و سقف ها و شهر ها خسته است او چندان جهان را نگریسته که اینک میتواند پلک هایش را بر هم نهاده به خلوت درونی خود پناه بیاورد : « خانه ها سقف هایی دیگر می خواهند / شهر ها / خانه هایی دیگر./ دست ها / درهایی دیگر میخواهند / برای گشودن / و درها / دیوارهایی دیگر / برای ایستادن. / تنها پنجره است / که دیگر نمی خواهد : چرا که به سوی خود / باز می گردد. » و دراین معنا قطره ایست که از سینه ی خود فواره می زند تا در صعودی زیبا با نیم دیگرش آسمان بیامیزد. اما در شعر «اعترافی برای دوست داشتن» میان میل و طلب شاعر وقفه ای حضور دارد، شکافی که هر لحظه میلی را دنبال میکند و هر لحظه این میل، مطلوبی را با خود می آورد. رویکردی دو سویه که با آن چه می طلبد یا میخواهد پر و کامل نمی شود. شاعر میداند این حفره ی خالی شده ناشی از فقدان دیگری ست، جایگاهی مخصوص که با هفت در بسته روی خود افتاده و تنها اشتیاق شاعر قادر است آن را بگشاید. این آن ورایی است که لیلا فرجامی را به نوشتن و به جایگاه کلمه فرا میخواند. اعتراف شاعر را میخوانیم :

 

در روح من شکافی ست

در این شکاف

راهی

و در این راه

خانه ای

و در این خانه

گنجی

و دراین گنج

قفلی

و در این قفل

یک کلید

در روح من کلیدی ست

که اگر بچرخانی اش

به شکاف دیگری باز می شود

در روح من

شکاف

شکاف

شکاف

 

مینو نصرت شهریور ماه 1389

 

 

متن کامل گفتگوی محمد حسن شکوری با مینونصرت  در ماهنامه ی شمیم شمال ، خرداد 1389

 

 

شکوری :با سپاس از اینکه دعوت ماهنامه " شمیم شمال" را پذیرفته اید . لطفا به اختصار خودتان را معرفی فرمائید ؟

نصرت : مینو نصرت هستم ، شماره 75 از خامنه . من هم از شما و نیز مسئولان ماهنامه ی " شمیم شمال " سپاسگزارم .

شکوری :اولین مجموعه شعرتان کی چاپ شد و بیشتر در چه قالب هائی توجه داشتید گویا در قلمرو شعر کلاسیک بویژه غزل و غزلواره عنایت بیشتری داشتید ، این فراروی در کتاب جدیدتان را چگونه تحلیل می فرمائید ؟

نصرت : اولین مجموعه " حوا صدایم می زنند ، نام من لیلی ست ." در سال 1382 منتشر شد و اغلب شعر ها یا نیمائی هستند یا سپید .نوشتن را از سال 1365 با سیاه مشق های بسیار آغاز کردم و ابتدا  تمام نوشته ها یم در قالب نیما ئی بود و سپس شروع به نوشتن در قالب غزل و مثنوی کردم . بیش از چهل غزل و مثنوی نوشته ام و یک دفتر شعر نیمائی که اغلبشان را منتشر نکرده ام . درواقع وقتی کسی قلم بر دست می گیرد و در وادی نوشتن می افتد ، خواندن واندیشیدن نخستین سفره ای است که گشوده می شود . پس طبیعتا " رهرو" راهی می شود که هر چشم اندازش را چه کوچک و چه بزرگ مثل قطره ای جذب میکند . مثالش همین باران است و سفره های زیر زمینی و در نهایت چشمه ای که پلک می گشاید . البته من شخصا خیلی احساس فراروی ندارم ولی صدای قدم هایم را مدام می شنوم . اندیشه وقتی راه بیفتد فانوسی می شود که فرد چون سایه ای متصل به او پیش می رود .

شکوری : چرا شعرهای این دفتر " برهوت کاهی رنگ " با شماره 104 تا 255 که 101 قطعه شعر را در بردارد نام ندارند ؟ همینطور تاریخ سرایش ندارند ؟

نصرت : در " برهوت کاهی رنگ " شعری دارم با شماره ی 232

 با شماره ای بر گردن

 آزاد می شوند

 شعر ها

 از سیاه چال تن

فکرمی کنم پاسخ شما را داده  باشم . شعری که هنوز سروده نشده است نمی تواند نام داشته باشد . ضمن آنکه من تکه هائی از وجودم را با کلمه بیان میکنم که زمان نوشتن بی نام زاده میشوند و بعد از آن هم دیگر به نام آنها فکر نمیکنم . به نظر من شماره ،موقعیت زمانی و مکانی شعر را بهتر توضیح می دهد . او در اسارت شاعر است ، همچنان که انسان در اسارت جهان و جلوه های فریبنده اش . من نمی توانم شعر هایم را با یک عنوان محدود کنم و دوست دارم از هر وجهی که دوست دارند راهی به جهان بیرون بیابند.

شکوری : بنده کم و بیش از طریق شعر های شما اینجا و آنجا آشنائی داشته و دارم و این فراروی ناگزیر در فرم و محتوی را پی میگیرم ، رسیدن به این ذهن در زبان و این تحول شکلی و محتوایی حاصل چه کوششی است ؟

نصرت : بدون هیچ کوششی . وقتی شروع به پیاده روی میکنی ، بی آنکه بدانی ، دمای بدنت بالا می رود و نبض ات تند تر می زند ، حتی گام هایت هم آهنگی تند تر بخود میگیرند . گاه نوشتن زنگ تفریح زند گی است و زمانی خود زندگی . شاید روزی که شروع به نوشتن کردم گمان نمی بردم روزی تنها اشتیاق زندگی ام ، کلمه باشد . وقتی مینویسی نمیتوانی که نیندیشی و وقتی می اندیشی ناچاری که بزرگ شوی . فکر میکنم واژه ی کوشش برای شعر که مثل جوی کوچکی از قعر جان می جوشد مناسب نباشد . البته عده ی زیادی این روز ها شعر میسازند و من قادر نیستم نه احساس آنهارا درک کنم و نه بهانه هاشان را .

شکوری: در شعرهایتان یک جور فراروی در عرصه ی ذهن و زبان اتفاق اتفاده است و شعر و جریان شعری فراسو است که کم و بیش با مختصات آن آشنائی دارید ؟ در این باب توضیح بدهید ؟

نصرت : میتوانم بگویم از لحظه ای که خواب آرام پلکها ناگهان آشفته می شود تمام اتفاقات دیگر در پی آن میآید . چیزی که مهم است حرکت است ، طبیعتا وقتی آغاز شد در همه ی جهات گسترده می شود و چشم اندازی را ترسیم میکند که با آنچه هست تفاوت دارد . به نظرم هدف شعر یا هر هنر دیگری رسیدن به " تفاوت مطلق "است . شبیه " کسی که مثل هیچکس نیست ." حرکت را از سمت سطح و صورت به سمت جهاتی دیگر تعریف میکنم که زیر ساخت جهانی ست منحصرکه در ذهن شاعر پی ریزی می شود. هنر راهی جز به سمت تعالی و دیگرگونه دیدن نیست .

شکوری :شعر شما علی رغم فردی بودن ولی رو به سوی یک تشخص پیش میرود و تاکید بر زن و انسان و ارزشهای آن با معاصر بینی همراه است رسیده به این تحول چگونه صورت گرفته است ؟

نصرت :شعر های من ، شعر های من هستند و زن هستند . فرق من و شعرهایم تنها در شماره ی شناسنامه هایمان است . اما شعر عرصه ایست که گمان نمیکنم بشود بدون دیدن انسان و انسانیت  پا بر آن عرصه نهاد و مرزبندی زنانه و مردانه ندارد .همچنانکه میدانیم آدم و حوا هر دو از یک گل سرشته شده و ازیک روح آکنده شدند . شعرنیز یکی از عرصه هائی ست که شاعر با وصول به آن میتواند به سادگی ضمن معرفت به خود با وجه انسانی جهان رابطه برقرار کند . متاسفانه زنان در این حیطه به دلایل گوناگون همیشه مهجور مانده ونادیده گرفته شده اند . طبیعتا من وقتی مینوسم نمی توانم نسبت به این جای خالی و فقدان بی اعتنا باشم .هرچند همیشه زمان پیش تاز تر است و آدم ها را جا میگذارد . در این بخش تمرین میکنم تا دونده ای موازی با شتاب روز افزون جهان باشم . اگر چه اغلب دلم میخواهد برگردم به همان روستای کوچک کودکی ام که آن زمان هیچ درکی از تکنولوژی و ازدحام و هیاهوی امروز در ذهن نداشت . افسوس ! بهشت کوچک من مرده است .

شکوری : تاچه اندازه دغدغه " زن معاصر " در جهان ایرانی و جهان معاصر در کارهای خودتان جدی میدانید قطعا این تحول متصنعانه نیست ؟

نصرت : حضورزن معاصر موازی با مرد معاصر است که موجودیت پیدا میکند ، ایرانی یا جهانی اش چندان باهم فرق نمیکند . بدون وحدت این دوباهم ، خطوط تعالی و تکامل انسان ها ناتمام و ناقص است . پرداختن به این وجه گمان نمیکنم چیز عجیبی باشد هرچند سالیان دراز این معضل جامعه بوده و هنوز هست ولی من شخصا  قادربه تفکیک و جدائی این دو از هم نیستم و معلوم است وقتی چیزی در جانت جذب شده باشد ، به هیئت کلمه در آید هم زن است و هم مرد . هرچقدر هم که جامعه به هر دوی این ها بی تفاوت باشد و یا نادیده بگیرد ، من به هردو یکسان می نگرم و تکامل و تعالی را بدون در نظر گرفتن این دو و جه باهم ناقص میدانم .

شکوری : دست یازیدن به عنصر روایت و نمایشی کردن شعر در بیان و ساختار( روساخت و ژرف ساخت ) و حتی ایجاز و فشردگی شعرها ، فکر میکنم جوهر شعر را تشخص بخشیده است چگونه صور اسباب و لوازم این کار تدارک دیده شده است

نصرت : از نقطه ی تولد تا مرگ ، بشر مدام در حال روایت خود است و تجربه هائی که در این رابطه با جهان پیرامون خود میکند عناصر روایت او را تشکیل می دهند . به نظر من انسان های زیادی در زوایای جهان ، شاعر زندگی میکنند ولی هیچکس آنها را نمی شناسد . طبعا وقتی قدم در مسیر تکامل و رشد نهادی ، به فراز و فرود هائی برخواهی خورد ، به تپه ماهورهائی که گاه به گودالی ژرف منتهی می شوند . چاره ای نیست برای عبور نیازمند فرو رفتن و حتی سقوط هستی تا بار دیگر بتوانی فراز آئی . شعر از تمام این گذرگاه ها تاثیر میگیرد و جراحت بر میدارد و حتی هر ازگاهی لبخند می زند .

شکوری : آیا فکر میکنید از فروغ فراروی کرده اید یا هنوز در اختفای او هستید و چه تفاوت از جان و جهان فروغ و خود میبیند ؟

نصرت : سئوال عجیبی است . من هرگز در مقام مقایسه با هیچ شاعری خود را قرار نداده و نمی دهم . به گمان من فروغ با مشعلی بردست همیشه جلو دار شاعران است ، راه را او روشن کرده است ، اوست که مدام جرئت می بخشد و جسارت ذاتی زنان را گوشزد میکند ، اوست که پرده ی ترس ها را با لبخندی شیرین کنار می زند و زنان را به پیش رفتن فرا میخواند . ترس های ما همان هائی هستند که او ذره ذره آنها را تجربه کرده است .فراموش نکنید که زنان برای یک پیاده روی ساده در مقایسه با مردان همسان خود ، از موانع فراوانی که فقط مختص آنهاست میباید عبور کنند و این انرژی بی نهایتی را می طلبد و الحق که زنان ایران پر قدرت و بی نظیر هستند . فروغ را دوست دارم و هنوز به یاد ندارم خواندن شعری از او خسته ام کند . شعر های او همیشه گویا در همین لحظه سروده شده اند ، تازه اند مثل رایحه ی نانی که تازه از تنور درآمده است .

شکوری :در شعر امروز و از میان شاعران زن اساسا چه کسی و یا کسانی را همسو میبینید ؟

نصرت : خود را با تمام زنان و مردانی که در جاده ی شعر تردد میکنند همسو میبینم ، جاده ای که عابرانش جز قلب و جان خود ، شهری یا نقطه ای را هدف قرار نمیدهند . رقابتی در کار نیست ، حتی رشد طولی هم مد نظر نیست ، عریض شدن و عمیق دیدن مهم است و معرفت به اینکه خود رامانند نقطه ای در مرکز این جهان بشناسیم و فردیت خاص خود را نسبت به دیگر اجزای جهان باور کنیم . ما میلیارد ها انسان هستیم که هرکدام به نوبه ی خود یگانه هستند .شعر اکتشاف این وجود منحصر بفرد است توسط خود شاعر.

شکوری :آیا اینگونه سرودن و رویکرد به طبیعت و انسان و معاصر بینی را در شعر دیگران چه اندازه قوی میبینید ؟و تاثیر پذیری داشته اید ؟

نصرت :شعر های من ساده اند ، نگاهشان جز به طبیعت و انسان نیست .نمی توانم بگویم تاثیر پذیر نبودم . به احتمال زیاد من از فروغ در دو مجموعه ای که منتشر نکرده ام تاثیر فراوان گرفته ام ، حتی از شاملو و سهراب . چه بسا هنوز هم ناخود آگاه تحت تاثیر این بزرگان باشم . اما میدانم اگر توقفی در بین نباشد بی شک من نیزاز شعرم تندیسی خواهم تراشید .

شکوری :آیا شمال و اقلیم آن در شعر های شما حضور دارد آنگونه که خاطرات شما از خامنه و خانه ی پدری حضور دارد ؟

نصرت :جواب خیلی ساده است متاسفانه نه !

هنوز مزرعه ی شعرهایم را گندم میکارم واگر رودخانه ای میبینم دلم میخواهد بپرم روی شانه ی افتاده ی درخت سنجد ، پاهایم را آویزان کنم به سمت آب و لختی گذر عمررا بنگرم .اما اینجا سنجد ندارد ، از نارنج و پرتقال خاطراتی دارم ، خورشیدکانی خوشبو که  در کودکی ام اغلب هدیه ی سال نو بود ند . حقیقتش را بخواهید وقتی چشمه کیله را نگاه میکنم یاد " کفتر علی " خامنه می افتم . این برایم حیرت انگیز است ولی همین هست .با این تفاوت که در آنجا کفتر چاهی فراوان بود و اینجا " جاناتان " مرغ دریائی.

شکوری :رسیدن به عناصر توصیفی و تصویری نمایشی در روایت و شعرهای شما چگونه اتفاق افتاده است ؟

نصرت : هرکجا راه رفتن ممنوع است ، توقف میکنم و مینویسم . اگر توصیف یا تصویری هست مربوط به لحظه ای است که جز نوشتن راه دیگری ندارد . اما منظور شما را از" نمایشی " درک نمیکنم . آنچه میدانم این است ، اگرمیان نوشتن مکثی برای تفکر اتفاق بیفتد ، نوشته از نظر من فاقد شعر است .

شکوری : سرریز این پارادکس های زبانی و استعارات و تصاویر ناب حاصل چه نگرشی به شعر است که دراین دفتر بسیار تازگی دارد و به شدت معاصر است ؟

نصرت : به گمان خودم محصول نگرشی ساده و طبیعی به انسان و جهان است . به نظر من جهان و انسان لبالب از چشم انداز های بکر و تعریف نشده اند . چشم انداز هائی که متاسفانه در قرن حاضر رو به اضمحلال می روند . جهان فعلی قادر نیست طبیعت را ببیند ، پس قدرت فهم انسان را نیز ندارد . او از انسان به عنوان مواد خام اولیه استفاده ی ابزاری میکند و برای پیشبرد اهداف خود قادر است به هر جنایتی دست بزند چون دوست دارد از شدت اقتدار بدرخشد . حالا تصور کنید او مثل گاو آهن انسان را خیش میکشد و من شاعر درست خلاف جهت او حرکت میکنم . دنیای من غرق بوی گل است و پونه های وحشی . شاید پارادوکس هائی که منظور نظرتان است از روزنه های میان این دو نوع نگرش است که به شعر هایم راه یافته اند . اینکه شعر ها بشدت معاصر هستند هم شاید یکی از مهم ترین دلایلش این باشد که من هنوز زنده ام .

شکوری : من فکر میکنم جهان زیستی شما همین جهان ایرانی است و آوردگاه ذهن و زبان شما حتی سرریز احساسات و عواطف و تلخکامی های شما از زلزله ی بم ، تا کشتن دختری بی گناه به لحاظ تفکر سنتی شعر " دو عا " و ....شمار را معاصر کرده است و دغدغه ی اجتماعی بودن شعرتان را نشان میدهد تا چه اندازه پرداختن به این مباحث را در تکفل شعریت شعر میدانید ؟

نصرت : درست است من ایرانی هستم و زبانم آذری و فارسی است و ایران لبالب از وقایعی ست که جهان را میخکوب خود کرده است . چه دلیلی بهتر از این ! ایران دیوار چین به گرد خود نکشیده است تازه اگر هم کشیده باشد قرن بیست و یکم ، قرنی نیست که وقایع و رخ داد ها نتوانند از هر روزنه ای عبور کنند و خود را حتی به دور ترین روستای آن سوی بلندترین رشته کوه های غرب یا شرق نرسانند . نمی شود انسان بود و برای مصائب انسان نگریست . وقایعی که اتفاق می افتند با هوائی که آن را تنفس میکنیم مخلوط می شوند ، بسته به این که چه مقدار از آن را جذب و چه اندازه از آن را به صورت کربن پس میدهیم است که این موضوع اهمیت پیدا میکند .

شکوری : آیا جریان شعر امروز را پی میگیرید { که قطعا چنین خواهد بود } چه نظری دارید ؟

نصرت : بی اعتنا به مسائل شعر نیستم ولی سایه به سایه اش هم راه نمی روم .مثل تمام جریانات روز است . بخشی در سایه ابرهافرو رفته و بخش هائی زیر نور زننده ی خورشید چشم را میزند . شعر در سایه فرو میرود ولی راکد نمی ماند .

شکوری : در سال گذشته بهترین رمان ، مجموعه داستان ، کتاب تاریخی یا فلسفی و ...که خواده اید کدام است ؟

نصرت : در یکسال گذشته و در حال حاضر سر در کتاب های شهرنوش پارسی پور فرو برده ام . جستجوی در کتاب " عقل آبی " را مرهون مهربانی دوست بسیار فرهیخته و خوبم علیرضا ذیحق هستم .این کتاب  تنها یک رمان نیست ، اقیانوسی ازکلمه است ، کلماتی که خواننده را ضمن جذب ، ناگزیر از خواندن کتابهای تاریخی ، اسطوره ای ، عرفانی ، فلسفی و روانکاوانه میکند . کتاب هائی که پایه و اساس فرهنگ سرزمین ما را پی نهاده اند .

شکوری : بهترین متن کتاب شعری که دریکسال گذشته خوانده اید ؟

نصرت : سئوال وقتی با بهترین شروع می شود دست و پایم را گم میکنم .به نظرمن بهترین آثار متعلق به آنهائی است که کوچ کرده اند . کسانی که زنده اند هنوز به بهترین های خود دست پیدا نکرده اند . در اینترنت شعر های زیادی میخوانم ولی کتابی که دستم گرفته ام ، ویس و رامین است .

شکوری : به جوانان شاعر چه توصیه ای دارید ؟

نصرت : کلمه مقدس است به بازی اش نگیرید که او بازیگری قهار است . صادقانه اگر با او رفتار کنید ، با فانوسی بر دست ، دستتان را میگیرد و چنان با مهارت از دهلیز های تودر توی تاریک عبورتان میدهد که باورتان نمی شود . او شما را به گنج خانه ی درونتان می رساند ، جائی که لبالب از کلمه است ، کلمه هائی که مال شمایند و آنهایند که رستگارتان خواهند کرد . اما اگر کلمه را به بازی بگیرید او نیز مفتخرتان ساخته ، با شما بازی میکند ، بزرگتان میکند ، مشهورتان میسازد ، صاحب مال و منال میکند و به چنان آوازه ای می رساند که بیگمان مدهوش می شوید. آنگاه چون به هوش بیائید  خود را از کف داده اید .

شکوری : مجموعه ی دیگرتان که گویا آماده ی چاپ دارید چه نام دارد و با چه تعداد شعر و در چند دفتر ؟

نصرت : مجموعه ی سومی دارم به نام " هیچ پرنده ای به درخت بریده اش بر نمی گردد " . شامل هفتادو اندی شعر است .

 

 

 شمیم شمال

خرداد ۱۳۸۹

 متن مصاحبه در ماهنامه ی مارال به کوشش  علیرضا ذیحق

فراخوان"چراغ های رابطه " برای خرید نشریه فرهنگی وهنری بخارا

 

نگاهی به کتاب تشریفات بهاره رضائی

 

 

کتاب تشریفات بهاره رضایی عاری از تشریفات است .

برای ورود به کتاب شاعر لازم است بر عکس نو آموزی در آستانه ی تشرف، تمام تشریفات معمول را کنار بگذاریم و برعکس شاعر که برای مکالمه با دنیای بیرون از خود و از واژگانش عذرخواهی میکند، ضمن ارج و حرمت به تمام واژگانش قدم به دنیای او بگذاریم.  تشریفات با این شعرآغاز می شود:

 

با یک  اتومبیل سیاه شش در آمد

من با لهجه ی تزئینی

چیزی شبیه گیلکی خفیف مادرم

که توی حلقم

ورم کرده بود

 سلام کردم.

محافظ نداشت

برای همین یک دور

توی ذهنش قدم زدم

انگار

به قسمت اشیای گمشده رفته باشی

یک خاطره از کودکی من

روی شیر سنگی

در رامسر بستنی میخورد

بخشی از ذهنم

چل تکه

خبردار ایستاده بود

و همین طور در یک اسلاید

من با خودم حرف میزدم

و روی جهنم با تو بودن آب می ریختم

آب میریختم

و تو خاموش نمی شدی

همین جا

از خودم

 ازکلمه

عذر خواهی میکنم . غاز می ش

 

 

تشریفات بهاره رضائی چهارمین مجموعه ی شعری اوست که توسط نشرچشمه وارد عرصه ی ادبیات معاصر شد. شاعر در این کتاب از پنجره ای تازه تر به دنیا و جهان پیرامون خود می نگرد. او از منظر هفت حرف تشریفات به هفت وادی بی رهگذری می نگرد که رهروانش از سر تسلیم و ترس قادر به شکستن این تابوی کهن سال نبوده و درنتیجه مدام با عدم تحقق امیال و عشق و رویاهایشان مواجه می شوند. ماشین شش درسیاه تشریفات از رهرو مترسکی بی اراده می سازد و تنها تخیل است که خارج از اراده ی شاعر جسورانه تا دیروز های کودکی می رود و توشه ای  بر میدارد و بر می گردد. زیر سایه ی این کلمه ی هولناک هیچ اتفاقی که منجر به دانائی و خلق اندیشه ای تازه باشد نمی افتد. اگر ریشه ی این کلمه را بیابیم می فهمیم که معنای دیروزش با آن که امروز خود را به همه تحمیل میکند چه اندازه وارونه و دچارکج فهمی شده است. شاعر در زیر فشاری که این هفت حرف از ابتدای تولد تا امروز بر او و ذهن و اندیشه اش وارد ساخته  پرده از راز این کلمه ی خسته کننده و کسالت بار بر میدارد. شعرهای این دفترعنوان هایی معترض و سطرهائی ساده و صمیمی دارند. بهاره رضائی برای آنکه بتواند با اطرافیان و جامعه ی خود وارد گفتگو شود چاره ای جز افشای این مانع بزرگ که اجازه ی همدلی را از همگان سلب کرده ندارد. شاعر آگاه است که بنا به تشریفات خندیدن یک زن جرم تلقی می شود پس لبخندش را نمی تواند با کسی تقسیم کند و از همه مهمتر میداند در جوامع مرد سالاری که زنان حقوقی ندارند هر رابطه ای با دلشوره آغاز و به جهنمی غیر قابل تحمل منتهی میشود و همیشه این اوست که می باید برای خاموش کردن جهنم آب بریزد. کلمه ی جهنم در شعر نتیجه ی تقسیم غیر عادلانه ی سنتی ست که زن و مرد را با انگ بهشت و جهنم و خیر و شر از هم جدا کرده است، هرچند بهشت همیشه سهم مردانیست که نه یک هشتم بلکه کل جهنم را یکجا به نام حوا و دخترانش سند زده اند.

شاعر تشریفات با هر شعر با شاعر یک لحظه ی قبل تفاوت دارد پس تعجبی ندارد اگراز دنیای رمانتیک کتاب نخست خود چنین فاصله ی حیرت انگیزی گرفته باشد. شاعر کتاب آنیتا امروز با تبسمی بر لب به کودک پیری میماند که گویا هزاران سال در زمین زیسته و سرد و گرمش را چشیده است. سطرهای شعر او با طنزی ملیح مخاطب را با خود به سفری دور و دراز از رودسر تا آفریقا، تا کانال سوئز تا حوالی دریای اژه می برد و با مهربانی او را برمی گرداند به خانه ی باستانی اش. او میداند در هیچ کجای جهان حقوقش به اندازه ی بوی باران خورده ی دیوارهای کاه گلی و سفال شیروانی های زاد گاهش محفوظ و محترم نیست. شعر های تشریفات با زبان ساده و صمیمی خود از قدرت نفوذ و خاصیت جذب بیشتری برخوردارند. مخاطب به راحتی میتواند با دنیای شاعر ارتباط برقرار کند. بهاره رضائی در لفافه حرف نمی زند و حاضر نیست مکاشفات خود را لای زرورق های تشریفاتی پیچیده به خواننده تعارف کند. در حقیقت تشریفات راه باریکه ای است که  بی هیچ حرف اضافه خواننده را به دنیای بهاره رضائی وصل میکند. شاعر فضای جامعه را با واژه های مخصوص خود تعریف و به بحث می کشد. او در این کتاب به تمام مصائب و مشکلاتی که گریبان یکایک مردم سرزمینش را در پنجه میفشارد می پردازد و در این معنا شاعری ست که ضمن آگاهی از قوانین و محدوده های آن، به بخش خفقان آورتر سهم زنانش اِشراف کامل دارد : {... اینجا دنیاست آقا ! معنای همه چیز جبری ست / تبصره / مفهوم اصلی اش را از دست داده / پس پاراگراف به پاراگراف / پیش میرویم / و گاهی شاید مجبور شویم / چند آکولاد این پرونده را / به دادگاه تجدید نظر بسپاریم .}. اول شخص شعر هایش زنی ست که میداند تقدیرش در جوامع مرد سالاری، تقدیر یک محکوم به حبس ابد است. پس یاد گرفته خودش را کنترل کند : {... هر روز شعری می آید / به ما سلام می دهد . فقط باید مواظب رفتارمان باشیم .}

بهاره رضائی در مواجه با خود و جامعه به دخترکی میماند که از پیش میداند وارد حریم بزرگ دیگری شده است پس به دلیل ارتکاب به کلمه که از دیر باز در حیطه ی زنان جرم تلقی میشود می باید بنا به تشریفات عذرخواهی کند. او با آگاهی از قلب جغرافیای سرزمین اش که در منطقه ی نیمه بیابانی میسوزد، به مدد خُلق کودکش عاشقانه ترین نشانه های تولدش را از جیب ناخود آگاهش بیرون کشیده گاه خاطرات خود را ورق میزند با هر بار مرور خاطرات ضمن آنکه غلط های انشای امروزش را اصلاح میکند فضایی تازه برای زندگی خود در محدوده ها و چارچوب های تنگ مهیا میکند. بهاره رضایی با چشمی به آسمان و چشمی بر زمین در هیئت صورت فلکی دلو بی وقفه در حال آب ریختن بر دو جهنم است. جهنم رابطه اش با دیگری وجهنمی که روی زمین در حال گر گرفتن است و هراز گاهی مانند صورت فلکی دو پیکر محبوس در قفسی، دلش را به دشت های دور دست تخیل سپرده میگذارد بادها بیایند و بذرهای عشقش را با خود ببرند : {... معرفی میکنم / از سمت راست / من / فلرتیشیای مهربان تو / تو / غول عجیب شب های من / بدون چراغ جادو هم / حاکمیت تو را / به رسمیت می شناسم...}. او در شعر « اعتراف» از جهان به اصطلاح مدرن پیرامونش به ستوه آمده است و از چشمهایی که به جای تفحص در سرزمین عجایب چشمان هم به صفحه ی مانیتورها میخ شده اند خسته است. مدرنیته ای که هر ثانیه با بمباران اطلاعات تجویزی اربابان ذهن ها را از داشته هایش تهی و با امیال خود پر و همانند می کند. قتل فجیع نفسی که بی شباهت به حمله ی اقوام بدوی نیست، حملاتی که مانند خوره ذهن را می جود چندان که پیرامونش را هم از یاد می برد : {... چشم از مانیتور برنداشتی / که ببینی / این سویت را / ویروس های کامپیوتری / از صفحه ی ذهنت / پاک کرده اند ...}. واژگان بهاره رضائی هویت او هستند. مواد خام شعر هایش مخلوط گِل شالیزارها است و اشک  خزر  که با ده انگشت کوچک و بزرگش آن را ورز می دهد و با کمک تخیل و شخصیت های آرمانی اش تندیس شعر هایش را می سازد. او از زمره شاعرانی است که کودکی اش را مانند گنجی در تُنگ سینه پنهان کرده است و سماجت نبض اوست که دست شاعر را گرفته با خود راه می برد. او با تعمیم قهرمان های دوران کودکی اش به امروز اکثریت جامعه را با دونوع نگاه بررسی میکند. آدمهائی که صورت خود را زیر نقاب زورو پنهان کرده اند وآنهائی که بطرزی اغراق آمیز خود را بزرگ و غول می انگارند، چندان که شاعر ازدیدنشان با وحشت و هراس مانند هانسل و گرتل خرده های نان را پشت سرش جا میگذارد.

بهاره رضائی موانع راهش را که هر کدام تلنگری هشدار دهنده است می شناسد و جوری قدم بر میدارد که صدای دلشوره ی گام هایش به خواننده هم منتقل می گردد. او در چهارمین کتاب شعر هایش چشم اندازی از جامعه و جهان ارائه می دهد که بی اختیار خواننده یاد مناطق مین گذاری شده ی جبهه های جنگ می افتد. حیطه ی جنگ حتی به مقطع ادبیات هم سرایت کرده و او ناچار است با وحشت جواز شاعرانه اش را به سینه چسبانده برای نجات آن که تنها عنصر حیاتی اوست لحظه به لحظه گزارش وضعیت خود را به برج مراقبت اعلام کند : « کمی خسته / مقدار متناسبی / زخمی شده ام ...جنگ سرداست این جا ! حشره های زیادی در حال نیش زدن اند...». شرایطی بحرانی که شخص را ناچار میکند هر لحظه مراقب محدوده ی خود باشد. شاعر از پیش میداند در نقطه ی کوری به دام افتاده است و هرگز هیچکس جعبه ی سیاه هواپیمایش را پیدا نخواهد کرد. او چنان در قلب سیاه آفریقای خود غرق است که هیچ رنگ روشنی جرئت نزدیک شدن به او را نمیکند. بهاره رضائی در نقطه ی زن پیشگو میداند : « این اتوبوس / سالم به مقصد نمی رسد ». شاعر بافه های بلند شعرش را با جزئیات روی تکه هایی از پوست آهوانش که از اندام خود تراشیده به رشته ی تحریر در می آورد و سپس آن را به حنجره ی شهرزادش سپرده در اقیانوس ها رها میکند. بی گمان روزی موجی بلند آن را در ساحلی دور دست به دنیا خواهد آورد. او وجه مونث شعرهایش را در محدوده ی چارچوب های موریانه خورده ی قوانین حاکم رو به زوال میبیند، ریل آزادی که بتواند با آن واگن پر از عشقش را به مقصد برساند نمی یابد و در رویایی محال پنجه بر تنگ کوچک جانش می کشد : « چقدر می خواستم / مثل یک ماهی / در مناطق حاره /میان آب ها / آزاد شنا کنم ». اما هنوز همان ماهی سفیدی است که جامعه با حدقه های گشوده او را زیر ذره بین خود نگاه داشته مبادا در یک آن بدل به ماهی سیاه کوچک شود. شعر او یک واقعیت است، صدای بلندی که انگشت سبابه ای درصدد است آن را خاموش سازد. اما صدای دیگری را نیزمیشنویم که از به هم خوردن چخماق ها در سکوت سطر هایش جرقه می زند. بهاره رضایی برای بازیافت هویت فردی اش ناچار است نقاب از روی تشریفات خود و جامعه بردارد و زیر افعال غلط و اغراق آمیز خط قرمزبکشد. او در شعر « فوتبالی که زندگی ست » به این بُعد از خود دست می یابد. زن در هیئت توپی میان دو قوای دوست و دشمن لگد میخورد و در همان حال بازی کنان با نوازش مادرانه ی او فضای تحرک بیشتری پیدا میکنند. میدانگاه های جنگ امروز را زمین های فوتبال می سازند. اما زن از دیر باز به عنوان ابزاری ناطق و کالایی که دست به دست از بازنده به برنده میرسید با گل هایی که به دروازه ی حریف میخورد تاج کاذبی برای پیشانی فرتوت و ناتوان خود ساخته است. تاجی که از او ملکه ای برای شاهزاده های هزارو یک شب می سازد. شاعر پشت پرده ی جامعه ای را که غرق در نور زننده ی نئون های کاذب است افشا می سازد. او برای ناپدید شدن دیو های سر راهش ناچار به تکرار آیه هایی ازکتاب مقدس خود است تا راه باریکه ای برای عبور فراهم آورد. در شعر« زینت شاه » رودخانه ی عمرش را برعکس طی میکند. جوانی اش را در چند وجه زنانه و مردانه مرور میکند. او با مقایسه ی خود در دو مقطع زمانی، یک جا زنی است که برای شرکت در جشن تیرگان دخترامین الدوله یک دکلته ی مروارید دوزی برای خودش می دوزد و همزمان زنی ست که پشت یقه ی بسته اش در حال خفه شدن است. « و جوانی من / در رود سن / خودکشی میکرد.» او تنها به دیدن زنان اکتفا نمیکند و وجه مذکر را در قالب جوانانی عاصی به تصویر میکشد. هرچند محدوده های زنان تنگ تر از مردان است اما تنها با حضور موازی این دو وجه در کنار هم است که پیکر انسانی جامعه شکلی کامل به خود میگیرد. اگر تمام راه های او به بن بست ختم میشود تمام راه های مردان نیز به مقصد هایی از پیش تعیین شده می انجامد. شاعر عمر خود را با بخیه زدن به لب هایش که در عطش یک جرعه آب، بوسه، لبخند و عشق می سوزد به امروز کشانده و در تمام این مدت نوبت خود را انتظار می کشد. اما محال است تاجگذاری مکرر مردان مجوز حضور به زنان بدهد، این سلسله نه سر دارد و نه انتها. شاعر به تاجی که روی دستش مانده است زل زده و نمی داند زمان تاجگذاری خودش کی آغاز میشود. او در « شبه تاریخ »  جهان را مخاطب قرار میدهد: «سلام !/ به منطقه ی ممنوعه خوش آمدید / ما در چند قدمی / یک اتفاق بزرگ قرار داریم / فرانسه شعر میخواند / انگلیس سوت می زند / روسیه پیپ میکشد و انسان اولیه از کنارم می گذرد/ بوی سنگ می گیرم / وعاشق عشق های ماقبل تاریخ می شوم .../ تحجر چه طعم خوبی دارد !». جهان بزرگی که امروز خود را آقای دنیا میداند در حالیکه از چشمه های سرزمین شاعر کوزه هایش را پر ساخته است وامروز رو در رویش ایستاده میخواهد سینه ریز او را جعل کرده به نام آقای تمدن به سینه ی رنگ پریده ی خودش بچسباند. شاعر با اعلام وضعیتی که منطقه را منطقه ای ممنوعه اعلام میکند درخت معرفت تاز ه ای را مقابل جهانیان گرفته آنان را به خوردن آن ترغیب و کنجکاو می کند. شاعر میداند درخت زیتون منطقه ی رودبار را نمی شود در سواحل جنوب کاشت و از آن صلح درو کرد. این جنگ زرگری تنها برای تاج گذاری قوی ترین مرد جهان بر پا شده است. قوی ترین مرد جهان بالطبع خردمندترین آنها نیست. بهاره رضایی با دخترشیرین کودکی هایش که میان شالیزارها می دود و از ساحل سنگ چین شده ی خزر هنوز گوش ماهی جمع میکند بال پرواز شعرهایش را می گشاید و « کتابخانه ی ایا صوفیه؛ استانبول » را هم برای یافتن عشق زیرو رو میکند و در آخر آن را از معادن بکر جان خود استخراج میکند. او بذر نهال خود را از همتای بهشتی اش وام گرفته است که با ریشه ای در قلب زمین میرود که آسمان را فتح کند. هر شعر این کتاب حکایت از پشت صحنه ی تشریفاتی دارد که شاعر نقاب ها و صورتک هایش را رونمایی کرده و هر بار به اندازه ی طول و عرض یک شعر تنها تر می شود. « من تمام مربع های ذهنم را / با همین مونولوگ ساده / مکعب کردم./من دراین جا حضور دارم / و تک صدایی خسته ام کرده .../ اگر کسی در این اتاق هست / لطفا روی کلمه ی حضور / روشن شود / من به یک گفت وگوی معمولی هم راضی ام / کسی در این اتاق هست ؟!/ هیچ صدایی نمی آید / و روی کلمه ی سکوت / صبح میشود.»

آگاهی در شعر بهاره رضائی با لمس زبری چوبی که برایش پیراهن آدم کوکیها را دوخته است آغاز می شود. او با آتش زدن پر قهرمان های کودکی هایش شروع به سوزاندن پیراهن روی خود میکند. برای نجات پرنده، گاه چاره ای نیست جز آنکه قفس را بسوزانیم. او با وانمود کردن به اینکه دختر شیرین پدراست به افشای وجه دروغگوی مردسالار می پردازد و با علم براینکه فرجام این دروغگویی و دروغ پنداشتن وجه انسانی بشر دستمال سیاهی است که زورمداران با آن چشم دیگران رامی بندند دست به گشودن چشمان خود می برد و خود را از آتشی که چند سانت با جانش فاصله دارد عقب میکشد. سوزاندن خود به خاطر بقای جان مترسک هایی که تقدیرشان سوختن است توهمی مخاطره آمیز است.او با طنزی شاعرانه میگوید: « غصه نخور پدر !/ درست است که من هیچ وقت آدم نمیشوم / و دماغم / هر روز بزرگ تر می شود / اما قول می دهم /وقتی سردت شد /خودم /خودم را / توی شومینه بیندازم.» رضائی با تجربه ی جغرافیای توندرا، تایگا و استب در شعر بلندی به نام « مناطق جغرافیایی اطراف من »، با وجودیکه هیچ منظره ی تازه ای نمیبیند باخودش می گوید : « اما هر روز / چشم هایم را لای روبی میکنم / حفاری میکنم / شیار می کشم خودم را / میدانم / چاه من / نفت خیز نیست. اما یادم نرفته / باید جوانه می زدم / گل میدادم ...» و در تایگا میداند :« بدون درخت زندگی میکنم / شوخی نیست / و می دانم / دمای تنم به حد لازم نیست / تا خورشید را تجربه کنم .» اما در خشکی مطلق و آفتاب عمودی منطقه ی استب، از جایگاه فقدان حضور دیگری که نیاز مبرم وحیاتی اوست با حسرتی کودکانه از قعر زمهریرجان می گوید: « چقدر خورشید می خواستم ...» بهاره رضائی شاعر خزر است و رد اشکهای شوراو رود زلال گونه هایش شده اند. کتاب تشریفات برش کوچکی از سرزمین شاعر است. سطر ها مرزهای آن هستند، « با تریلی های حروف / از سر سطر/ یک خط در میان / با کمپرسی های جوهری / از همین جاده ی شوسه / که رضاخان کشف حجاب کرد /کلمه قاچاق میشود ...کلمه / با هروئین ترانزیت می شود ./قاچاقچی های کلمات / سرهمه ی جمله های بی گناه را بریده اند .» حکایتی از صعب العبور ترین گردنه ها تا سهل ترین اش که سفر با اتوبوسی به آن سوی مرز است تکه های پازلی را تشکیل میدهد که چون کنار هم چیده  شوند منظره ی هراسناکی از جهان پیرامونمان را نشان میدهد. جهانی که امنیت در هیچ یک از سطر هایش مُهر نخورده و ضمانت اجرائی ندارد. زنان با دامن های مین کاری شده ی شان میان دو مرگ درهراسی بمراتب وحشت آورتر به سر می برند. بهاره رضائی با سفری در آگاه وناخود آگاهش به جهان بازگشت به زادگاه خود را دوست تر می دارد : {... باید از این جا بروم / به رودسر / شهر غمگینم / و در اتاق کودکی هایم / یک دل سیر / لیلی و مجنون بخوانم .}

 

مینو نصرت

تیرماه ۱۳۸۹

******

این مطلب را دوست خوبم نصرت درویشی در سایت ادبی چراغ های رابطه منتشر کرده اند .

*****

رندان به روز شد

 

لنگستون هیوز " بگذارید این وطن دوباره وطن شود "

ترجمه : احمد شاملو

 

بگذارید این وطن دوباره وطن شود
بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود.
بگذارید پیشاهنگ دشت شود
و در آن جا که آزاد است منزلگاهی بجوید.
این وطن هرگز برای من وطن نبود.
بگذارید این وطن رویایی باشد که رویاپروران در رویای خویش داشته اند.
بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوان عشق شود
سرزمینی که در آن، نه شاهان بتوانند بی اعتنایی نشان دهند نه ستمگران اسبابچینی کنند
تا هر انسانی را، آن که برتر از اوست از پا درآورد.
این وطن هرگز برای من وطن نبود.
آه، بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن، آزادی را با تاج گل ساخته گی وطن پرستی نمی آرایند.
اما فرصت و امکان واقعی برای همه کس هست، زنده گی آزاد است
و برابری در هوایی است که استنشاق می کنیم.
در این «سرزمین آزاده گان» برای من هرگز نه برابری در کار بوده است نه آزادی
بگو، تو کیستی که زیر لب در تاریکی زمزمه می کنی؟
کیستی تو که حجابت تا ستاره گان فراگستر می شود؟
سفیدپوستی بینوایم که فریبم داده به دورم افکنده اند،
سیاهپوستی هستم که داغ برده گی بر تن دارم،
سرخپوستی هستم رانده از سرزمین خویش،
مهاجری هستم چنگ افکنده به امیدی که دل در آن بسته ام
اما چیزی جز همان تمهید لعنتی دیرین به نصیب نبرده ام
که سگ سگ را می درد و توانا ناتوان را لگدمال می کند.
من جوانی هستم سرشار از امید و اقتدار، که گرفتار آمده ام
در زنجیره ی بی پایان دیرینه سال
سود، قدرت، استفاده،
قاپیدن زمین، قاپیدن زر،
قاپیدن شیوه های برآوردن نیاز،
کار انسان ها، مزد آنان،
و تصاحب همه چیزی به فرمان آز و طمع.
من کشاورزم ــ بنده ی خاک ــ
کارگرم، زر خرید ماشین.
سیاهپوستم، خدمتگزار شما همه.
من مردمم: نگران، گرسنه، شوربخت،
که با وجود آن رویا، هنوز امروز محتاج کمی نانم.
هنوز امروز درمانده ام. ــ آه، ای پیشاهنگان!
من آن انسانم که هرگز نتوانسته است گامی به پیش بردارد،
بینواترین کارگری که سال هاست دست به دست می گردد.
با این همه، من همان کسم که در دنیای کهـن
در آن حال که هنوز رعیت شاهان بودیم
بنیادی ترین آرزومان را در رویای خود پروردم،
رویایی با آن مایه قدرت، بدان حد جسورانه و چنان راستین
که جسارت پرتوان آن هنوز سرود می خواند
در هر آجر و هر سنگ و در هر شیار شخمی که این وطن را سرزمینی کرده که هم اکنون هست.
آه، من انسانی هستم که سراسر دریاهای نخستین را
به جست وجوی آنچه می خواستم خانه ام باشد درنوشتم

من همان کسم که کرانه های تاریک ایرلند و دشت های لهستان
و جلگه های سرسبز انگلستان را پس پشت نهادم
از سواحل آفریقای سیاه برکنده شدم
و آمدم تا «سرزمین آزاده گان» را بنیان بگذارم.
آزاده گان؟
یک رویا ــ
رویایی که فرامی خواندم هنوز امّا
آه، بگذارید این وطن بار دیگر وطن شود
ــ سرزمینی که هنوز آن چه می بایست بشود نشده است و باید بشود! ــ
سرزمینی که در آن هر انسانی آزاد باشد.
سرزمینی که از آن من است.
ــ از آن بینوایان، سرخپوستان، سیاهان، من،
که این وطن را وطن کردند،
که خون و عرق جبین شان، درد و ایمان شان،
در ریخته گری های دست هاشان، و در زیر باران خیش هاشان
بار دیگر باید رویای پرتوان ما را بازگرداند.
آری، هر ناسزایی را که به دل دارید نثار من کنید
پولاد آزادی زنگار ندارد.
آه، آری
آشکارا می گویم،
این وطن برای من هرگز وطن نبود،
با وصف این سوگند یاد می کنم که وطن من، خواهد بود!
رویای آن
همچون بذری جاودانه
در اعماق جان من نهفته است.
ما مردم می باید
سرزمین مان، معادن مان، گیاهان مان، رودخانه هامان،
کوهستان ها و دشت های بی پایان مان را آزاد کنیم:
همه جا را، سراسر گستره ی این ایالات سرسبز بزرگ را ــ
و بار دیگر وطن را بسازیم

نیازی نیست سنگ ها را بشمارم

از رد کبودشان

بر پیشانی

بر حاشیه ی لبخند

میتوانم حدس بزنم

چند نفر سار شده اند

 


دلواپسی نطفه هایی تاریک می زاید


 حوض آبی  می دانست


ماهی سرخ طعم کدام بازی را به عشق می بازد


حالا از آخرین ستاره ی آسمان مادر


چهار حرف بیشتر نمانده است


لا ادرکنی

حالا اگر جای پائی از من را روی خاکی دیدید

به اولین کلانتری اطلاع دهید

ادامه ی شعر  

.

.

 در سایت ادبی رندان ماه مارچ

 


 

***

 

نگاهی به شعر : راستی چه بود آخر آن خط؟

سروده ی نصرت اله مسعودی

در رندان

 

جهان به افق چشمها

قطره ایست  

که به دهان نمی رسد

هزارو یک شب

چپ اندر غلط

راز درختان سر بریده را افشا میکند

جنگل از تاریکی برق می زند

شیر های پیر

تماشاگران را از حلقه های آتش عبور می دهند

با هر تب یک درجه

 پیشانی ام گود می شود

سیاره ی دلم را از شیر میگیرم

 یک سال نجومی عقب نشینی میکنم

دریا هم روزی به قتلگاهش بر می گردد

 

***

تاسیان

ویژه نامه ی  فروغ فرخزاد بروز شد. 

.

تنها صداست که میماند

اینجا

 

***

 

 رمان " طوبا و معنای شب " شهرنوش پارسی پور

از نگاه مینو نصرت

در

ماهنامه ی مارال

و

ماه مگ

 

 

 

حیدر بابایا سلام

شهریار

 

حيدربابا ، ايلديريملار شاخاندا
سئللر ، سولار ، شاققيلدييوب آخاندا
قيزلار اوْنا صف باغلييوب باخاندا
سلام اولسون شوْکتوْزه ، ائلوْزه !
منيم دا بير آديم گلسين ديلوْزه


حيدربابا ، کهليک لروْن اوچاندا
کوْل ديبينَّن دوْشان قالخوب ، قاچاندا
باخچالارون چيچکلنوْب ، آچاندا
بيزدن ده بير موْمکوْن اوْلسا ياد ائله
آچيلميان اوْرکلرى شاد ائله


بايرام يئلى چارداخلارى ييخاندا
نوْروز گوْلى ، قارچيچکى ، چيخاندا
آغ بولوتلار کؤينکلرين سيخاندا
بيزدن ده بير ياد ائلييه ن ساغ اوْلسون
دردلريميز قوْى ديّکلسين ، داغ اوْلسون

حيدربابا ، گوْن دالووى داغلاسين !
اوْزوْن گوْلسوْن ، بولاخلارون آغلاسين !
اوشاخلارون بير دسته گوْل باغلاسين !
يئل گلنده ، وئر گتيرسين بويانا
بلکه منيم ياتميش بختيم اوْيانا

 

ادامه ی شعر را با ترجمه اینجا بخوانید .

 

***

فروغ فرخزاد به روایت پوران فرخزاد

اینجا

 

*** 

 

 

دهمین شماره ی  ماهنامه ی مارال به کوشش علیرضا ذیحق منتشر شد .

 مینو نصرت /شهرنوش پارسی پور

مجموعه شعر"برهوت آبی رنگ" مینو نصرت از نگاه شهرنوش پارسی پور


مینو نصرت، متولد ۱۳۴۰ شاعر با ذوقی ست که می‌داند با واژگان چگونه بورزد. او در کتاب برهوت آبی رنگ در مقدمه می‌گوید:
«به یاد می‌آورم روی برگ‌های خشک و قهوه‌ای و زرد باد آورده قدم می‌زدم به شوق یافتن گردو و می‌دانستم چرا.
به یاد می‌آورم لابه‌لای آب‌رفت‌های برجای مانده رودخانه «کفترعلی» نگاهم خیره می‌شد به سنگ‌های رنگی آب آورده و دستانم می‌چیدند صیقل یافته‌ترینش را ولی نمی‌دانستم چرا.
به یاد می‌آورم در حاشیه خزر وجد گام‌ها و دستانم را در چیدن گوش ماهیانی که در سفر طولانی با امواج به ساحل رسیده و لبالب از موسیقی اعماق بودند، مشت مشت در جیب‌هایم می‌ریختم و نمی‌دانستم چرا.
حالا با هر نگاه به افت و خیز زندگی، از قلم دستانم بی‌وقفه می‌ریزد راز گردوهای زیر برگ‌های خزان، نرمی قلوه سنگ‌های رودخانه کفترعلی و آوای گوش ماهیان خزر...
انگار در برهوت زیسته بودم
انگار از برهوت چیده بودم‌شان
در خود مچاله شده، برشته و هنوز تشنه
لاجرم نام این فوج بال و پر ریخته
شد برهوت کاهی رنگ»
از این آغاز درمی‌یابیم با شاعر حساسی رودررو هستیم. او از نوع انسان‌هایی است که در خاطرات خود زندگی می‌کنند، و در چرخش مدام در این میدان به کشف و شهود نوینی دست پیدا
می‌کنند.
در شعر شماره ۱۰۴ می‌گوید:
شاعر که می‌شوم
چشمان خاک می‌جوشد
آهوان، پونه‌ها را از خواب بیدار می‌کنند
پونه‌ها، جهان را
شاعر که می‌شوم
هیچ‌کس بوی مرده نمی‌دهد
خواب‌ها زنده به دنیا می‌آیند
و
در همه فصل‌ها می‌توان برهنه شد
شاعر که می‌شوم
سخت ساده است زندگی
و من فراموش می‌کنم
آدم‌ها را
که با رنگ‌ها محدود شده‌اند
و مرزها را
که با آدم‌ها
شاعر که...

به این دلیل ساده می‌توان باور کرد مینو نصرت، شاعری است که کلمات در شعر او پوسته نوینی پیدا می‌کنند، و این وجهی از حضور شعرگونه شاعران است که کلمات را کشف می‌کنند. در هر کلامی که حس کشف و شهودی در باب کلمه وجود داشته باشد، حس شعر نیز خانه کرده است.
در شعر شماره ۱۰۹ می‌گوید:
نیامدنت
شکل باد را
وقتی حول اندامم می‌پیچد
تغییر نمی‌دهد
هم‌چنان که انتظار من ذائقه جهان را
به زمزمه‌ای
زنبق گیسوانم باز می‌شود
بازوانم بوی بهشت می‌گیرد
وقتی از پهلویی به پهلوی دیگر می‌غلتی
نگاه روی شانه زندگی
گل سرخ می‌نوشد
مینو نصرت به صراحت عاشق است و عشق را پنهان نمی‌کند. او در جستجوی کلامی که عاشقانه باشد از تجربه‌ای جسمی به تجربه‌ای ذهنی روی می‌آورد. البته اشعار او فاقد وزن و قافیه هستند، اما می‌توان باور داشت که از وزنی درونی برخوردارند.
در شعر شماره ۱۱۸ می‌گوید:
نخستین رویای آدمی
غوطه‌ور شدن در برکه‌ای بود
که او اقیانوسش می‌پنداشت
آخرین رویای آدمی
فرو شدن در اقیانوسی است
که او برکه‌اش می‌پندارد
این شعر مرا به یاد مفتون امینی می‌اندازد که در جایی می‌گوید:
تو با آن چشم سبز خود یک برگ را یک باغ می‌بینی... و بعد همان‌طور پیش می‌رود و تمامی لحظات باغ را کشف می‌کند و عاقبت به اینجا می‌رسد ...و تو آن‌گاه یک باغ را یک برگ خواهی دید.
به راستی روشن نیست که کدامین حال عارفانه‌تر است: برگ را باغ دیدن و یا باغ را برگ.
چنان‌چه برکه را اقیانوس دیدن خود یک مرحله کشف و شهودی‌ست و اما اقیانوس را برکه دیدن انسان را به تامل وامی‌دارد.
اقیانوس را زمانی می‌توان برکه دید که انسان رسیده باشد به این حال قال که هر قطره به سهم خود اقیانوس است. پس اقیانوس در اقیانوسیت خود می‌تواند برکه‌وار تجلی پیدا کند.
در شعر ۱۱۹ می‌گوید:
کجاست؟
راهی که در آن ناپدید می‌شدم
و بوی پونه تنها حرفی بود
که آن‌جا با صدای بلند فریاد می‌کشید
کجاست؟
آن سوار همیشه
که می‌آمد و دختران کوچک را
از صلیب قبیله‌ها باز می‌‌گشود
و «دوعا» را نیز
باروت خنده‌هایم را
چخماقی نیست تا بیفروزد
این تاریکی
ادامه شب اول است
در پانوشت این شعر می‌آید که «دوعا» دختر نوجوان کرد یزیدی‌ست که به خاطر دل سپردن به مردی مسلمان در هفتم آپریل ۲۰۰۷ توسط مردان خانواده و ایل و تبارش در شهر بشیقه عراق سنگسار شد.
برای من روشن نشد کدامین سوار باید بیاید و دوعا را نجات دهد. این سوار ظاهرا باید در ذهن هر انسانی زندگی کند.
دیروز نیز نواری دیدم ار مراسم قربانی کردن یک دوشیزه در تایلند. هر ساله یک دوشیزه باکره در این منطقه وحشی تایلند قربانی می‌شود. خونش را همه باهم می‌خورند و جسدش را وا می‌گذارند تا در مدت یک سال و تا دور بعدی و کشتن باکره بعدی روی زمین بپوسد.
زن‌کشی احتیاطا یک میل قدیمی است. میلی برای تسلط یافتن بر جهان. از آن‌جایی که جهان پیرامون ما زنانه به چشم می‌آید با کشتن زن بر جهان مسلط می‌شوند. کمتر دیده می‌شود مردی را به دلیل عاشق بودن تنبیه کنند.
شعر ۱۲۸ اما اعلامیه‌ای علیه جنگ است. می‌گوید:
دیگر سفر به ابتدای سلام
از مد افتاده است
کسی به خاطر صلح
مقابل عمارت جنگ
خود را آتش نمی‌زند
امروز
هسته‌ی تمام زردآلوها
پر از باروت است
باید خود را بپوشانم
و به چشمانم دزدگیر بزنم
می‌توانیم بپذیریم که در پایان عصری هستیم که انسان بسیار خودمختار بود. امروز اما دیده می‌شود که او شیئی متحرک است که هرکجا باشد می‌تواند مورد هجوم قرار گیرد. پس شاید به راستی سفر به آغاز سلام از مد رفته باشد. حالت کمی بر جهان غلبه می‌کند و حالت کیفی پس می‌نشیند.
دیگر نمی توان عالم داشت، بلکه اما هر یک از ما صاحب محیطی است با کمیت‌های روشن و حساب شده. انسان دارد به مکانیسمی تبدیل می‌شود.
در شعر ۱۳۳ وحشت خانه کرده است. می‌گوید:
کرکس‌ها که هجوم آوردند
هرکس خودش را
در گنجه خانه پنهان کرد
تنها گوزن مهربان پرده
که نوزادش را می بویید
در جنگلی از وهم و گمان گم شد
شعر موجز و زیباست، اما درنیافتم این همه ترس از کرکس از کجا نشات می‌گیرد. سپهری در جهت عکس مینو نصرت حرکت می‌کند و در حیرت است که چرا مردم در قفس‌هاشان کرکس نگه نمی‌دارند، و من در حیرتم که چرا مردم قفس دارند. اما حالت زیبای گوزن مهربان پرده خواننده را شادمان می‌کند.
در شعر شماره ۱۳۸ در جایی میان عاشقانه بودن و فلسفیدن سیر می‌کند:
گاهی شب با خیال تو
چشمانم را کور می‌کند
کاش
پیراهن خوابم را
در بیداری نمی‌پوشیدم
پشت پای مردگان
پنچه بر گونه‌های جهان می‌کشم
از این قصه
هیچ مرده‌ای
زنده بیرون نخواهد رفت
چرا حس مرگ در این قطعه تا این حد قوی است؟ آیا تجربه مردن در زندگی شاعر رخ داده است؟ و یا که او مرگ را این چنین صریح و عریان تجربه می‌کند، چرا که مرگ همیشه حس شدنی است.
اما قطعه شماره ۱۴۶ زیبا و سهل و ممتنع است:
اگر زلال بودم
اگر آسمان در من بود
سبویت را با کدام پر می‌کردی؟
آب
آسمان
یا من
که گودالی بیش نیستم
شعر زیبایی است. حضور زنانه‌ای در آن به چشم می‌خورد. زلالیت در ترکیب با «تهیب» زنانه می‌رود. سبودار اما چهره عاشقانه‌ای را در معرض تماشا می‌گذارد.
در شعر شماره ۱۵۲ با حالتی عصیانی روبرو هستیم که از ماهیت شاعرانه‌ای برخوردار است. می‌گوید:
خواب رفته است
رویا بیاورد
گل‌ها پژمرده
و باغچه دارد با تشنگی قد می‌کشد
من ته‌نشین شده‌ام
انگار
هیچ نیاموخته‌ام
جز بستن چمدانی که همیشه خالی‌ست
شعر پر است از تشنگی و خالی در جهت منفی. خالی حالت خوبی است. خالی بودن مرحله‌ای است که انسان را به اوج بی‌نیازی می‌رساند. اما بستن چمدانی که همیشه خالی است باعث اندوه می‌شود. همچنان که ذهن خالی از غرض انسان را به اوج می‌رساند، اما چمدان که حالت پر بودن کیفیت واقعی آن را عرضه می‌دارد خواننده را مضطرب می‌کند.
در شعر ۱۹۰ شاعر باز در میدان‌های خاطره بازیگوشی ترسناکی می‌کند که باعث تشویش ذهن می‌شود. می‌گوید:
آن روزها که مادرم چشمه
پر می‌کرد جیب سپیدارهای خیابان را
از رویایی زلال
تکه ابری کوچک
کفایت می‌کرد سبوی خواب‌های‌مان را
امروز
در جوی‌های خیابانی
زنی برهنه جاریست
که گلویش را بریده‌اند
دورتر نمی‌روم
می‌ترسم
درختان سیب از سکه بیفتند
بله، می‌توان شاعر نوسرایی بود و در جایی زندگی کرد که جسد در جوی‌های آبش پیدا می‌شود. این واقعیت زندگی است. در زمانی که حافظ شعر می‌سرود، امیر تیمور از سر آدم‌ها، مناره می‌ساخت



ادامه...

شهرنوش پارسی پور از رنجی صحبت میکند که در طول رمان جان تمام شخصیت ها را در برمی گیرد. شاهزاده با کشتن زن درون خود به نوعی روح مردانه اش را دیوانه کرده بود. حال به  جای خالی بزرگی شباهت داشت که نه از او تاثیر می گرفت و نه اطاعت می کرد. آن جای خالی نم نم پر می شد از احساس سرد و زمهریر روح بیابان و شاهزاده  در هبوطی پی در پی در خود تحلیل می رفت. شاهزاده گیل جای خالی یک فقدان بزرگ را با اقتدار و استبدا پر کرده بود، همچنان که طوبی.

همسو با شاهزاده گیل و طوبی ما با طیف تازه ای آشنا میشویم. واسطه ای که  شبیه آسایشگاه روانی، گولان را پناه می دهد. گولان زنان و مردان جوانی هستند که فردیت شان مورد هجوم و تجاوز قرار گرفته است و اگر به دست خود رها شوند " سنگ روی سنگ بند نمی شود ". پس طیف دراویش به عنوان پیر جای پیران کهنسال را می گیرند  تا تسکین روح آنها باشند و در عین حال مانع ویرانی خود. طرز تفکری که در فصل های بعدی طوبی را افتان و خیزان با خود می کشد. طوبی به عنوان زن، از معنا تهی شده است و به همین دلیل برای آنکه شاهین میزان میان خاله های  گول و دیوانه ی خود باشد نیاز دارد به گدا علیشاه پناه ببرد تا بتواند فرزندان خود و رعیت را به نهی از حرام و حرامیان  وادارد. نخستین تصویر این طایفه را شیخ محمد خیابانی در ذهن او پر ساخته است. او نخستین پرهیب نورانی بود که در کنار گور مشترک برای طوبی حرف زد « آخوند می گفت علت  گرسنگی جهل است نه فقر» .(ص.۴۳)   نطفه ی حضور حرامیان وقتی به بار می نشست که شاهین میزان ترازو قادر نبود تعادل دو کفه را حفظ کند.

قشر درویش در این مقطع همچون سایه ی عقابان، نسل سوخته را زیر بالهاشان میگیرند. آنها با آرمان های الهی شان برای خود بارگاهی می سازند زیر سایه ی شاهان تا بر غلامان و کنیزکان نیمه جان اربابی کنند. « پیر می گفت عشق مجازی را باید قربانی عشق حقیقی کرد و مردمان دنیا به عبث  به مجاز دل خوش می دارند .» (ص. ۱۸۹)، گفت : «  در بخارا وقتی برای عاشقی وجود ندارد، اما در روم برای این کار وقت بسیار هست و از آن گذشته پیر دخترک را تا دروازه مرگ برده بود اما باز گردانیده بود.» (ص. ۱۹)، سپس گفت : « آن کس که عشق را نمی شناسد نمیتواند بجنگد. برای جنگیدن احساس نفرت لازم بود و نفرت را کسی صاحب می شد که عشق را صاحب باشد » ( ص.۱۹۱) ، « و گفت  حضور چنگیز مملو از عشق است اما عشقی بیمار گونه که از سرزمین های بایر و خشک  بر میخیزد، از این روی نفرت او اینهمه مخوف و خونبار است .» (همانجا). طوبی  نیز زمانی در مورد  حس خود به آقای خیابانی بر این پندار بود زیرا « عشقی که به آقای خیابانی داشت از مقوله عشق به شوهر نبود. چیز دیگری بود. این از آن عشق ها بود که آدم را واله و دیوانه به خیابان می کشید، نه برای  رسیدن به معشوق که برای غرق شدن در معشوق ».(ص. ۱۲۰) شاهزاده گیل با روایت از پیر و مرشد خود، طوبی را که نیمه ی  سلاخی شده ای از اوست روانه ی بارگاه  گداعلیشاه میکند.

لیلا، نماد زن متمرد و اثیری است. او همسر شاهزاده گیل است و قدمت او را دارد. در اسطوره ی آفرینش  لیلیت اولین زن آدم است  که با او یکسان خلق می شود و از اتحاد این دو باهم است که ناگهان دیوخشم زاده می شود. لیلیت در زناشوئی با آدم دچار اختلاف می شود و چون نمی خواهد در موقعیت تسلیم قرار بگیرد، زیرا هیچ تفاوتی میان خود و او نمی بیند پس با اختیار از بهشت بیرون می رود و خدا حوا را از دنده ی چپ آدم خلق میکند تا همیشه مطیع و همراه او باشد. به تعبیر ی دیگردر جوامع آغازین که بافتی کاملا متفاوت از جوامع امروزی داشتند، به دلیل اینکه زن و زمین، هر دو  سرچشمه ی زایش و باروری هستند از حرمت فراوان برخوردار بودند. این احترام به مرورزمان بنا به اصل قدرت و سلطه ی مردان بر زنان از بین رفت و طیف زنان مستقل و آزاد اندیش که همسان مردان در جهت تحقق غرایز و آرزوهایشان گام بر می داشتند تحت عناوین اهریمن و روسپی و شیطان به پستو ها و اندرونی ها رانده شدند و روح کمال جوئی آنها در نطفه خفه و بدل به اندام زایش و تولید رعیت و برده شد که آینه ی حضور اقتدار مردان بود. صورت مثالی لیلا که در کنار گیل قرار دارد، میان الهه ـ خدای اسطوره یعنی " مدوزا" ونخستین زن آدم " لیلیث " درنوسان است. بنابه اسناد مربوط به سومری ها لیلیت همان شیطان مادینه ی درون  " درخت مقدس زندگی " است همانی که گیل گمش اورا بیرون می راند و به بیابان می فرستد. در داستان های آفرینش سامی او شهربانوی شب است.  تثلیثی ست از انسان، الهه و اهریمن. زنی که به سبب تمرد از آدم خود بهشت را ترک میکند و با هیولاها می آمیزد. « اسطوره های الهه های بزرگ، شفقت در قبال کلیه ی موجودات زنده را یاد می دهند. در این اسطوره ها است که به درک تقدس واقعی خود زمین می رسید، زیرا زمین پیکر الهه است ». (۴) لیلا نیز نماد الهه های عهد مادر تباری است که بمرور با سلطه ی دین به پدر سالاری تغییر شکل می دهد . « مسلما در روز گار کتاب مقدس ، عبرانیان پس از ورود، الهه ها را جارو کردند. اصطلاحی که در عهد قدیم برای الهه ی کنعانی  به کار رفته  (( نجاست )) است » .(۵) بنا به تحقیقات جوزف کمبل، « پیش از مردوک، خدای بابل، یک الهه- مادر تمام عیار در آنجا وجود داشت ». (۶) بنا به همان منبع، « تمدن غرب اساسا در دره های رودخانه های بزرگ متولد شد – نیل، دجله و فرات، سند و بعد ها گنگ. مکان هایی که ذکر شد دنیای الهه ها بود.  مثلا رودخانه ی گنگ ( گنگا) نام یک الهه است». (۷)

لیلا ماه شب چهارده است و نیز قربانی همان شب. او بخش پنهان زنانی ست  که روزنه ای برای ظهور و ابراز وجود ندارند. او روح عاصی و سرکشی است که همچون نسیمی دلنشین از شرق با برآمدن ماه طلوع میکند و سایه ی حضورش نوازش است و بته جقه ای را که در دومین دیدار بر پیشانی دارد نشان تواضع ایرانی  و شاهی اوست که قدمتی دیرینه دارد. زنی که از ده هزار سال تا نوزاد به دنیا نیامده ی فردا را شامل می شود، با حضوری اثیری و مخملی کم حرف است و نماینده زنی ست رانده شده به بیابان.  این لیلاست که نام  طوبی را  به شمس الملوک ترجیح میدهد و به او می گوید : « میدانی طوبی درختی است در بهشت ؟ ... بله، نه، البته درختی است که ریشه هایش در بهشت و شاخه هایش در خانه پیغمبر است ...زن، لیلا، همین طور است، در خانه ی پیغمبر و د ر تمام خانه ها. اما ریشه هایش کجاست او ...هو ».(ص۱۲۷) لیلا همیشه در حال رقصیدن و خندیدن و در جمع مردان است، «رقص ظریفی را شروع کرده بود که به وزش نسیم در گندمزار می مانست  به چرخش باد در پرده های حریر. این رقص از نوع رقص دار و دسته مروارید نبود، حتی همچنین به رقص درویشان که طوبی را مجذوب کرده بود نمی مانست. گوئی ماه آرام آرام از شرق بالا می آمد که همچنین نیز بود. نور ماه اتاق را در بر می گرفت و وهم رقص زن همانند سوزنکهای برق در تن حاضران فرو می رفت. زن رقص راتمام کرده بود، بیرو ن رفته بود و جامه اتاق در حس رقص مانده بود ، گوئی ادامه داشته باشد ». (ص.۱۲۹). او نماینده ی زنانی است که شاهان حاضربودند به آنها سواری بدهند تا در ازایش بتوانند نوک یک رشته از موهایش را ببوسند. کاری که فریدون میرزا همسر شمس الملوک انجام داده بود.  صدای او شبیه صدائی است که  از اعماق جان طوبی برمی آید آنجا که دنبال روحانی انقلابی بود واز او تمنا می کرد « آقا مرا دوست بدارید !»(ص.۵۱) صدای  او همان صدای مولای روم است که با حیرت از شاهزاده  گیل می پرسد «چه میکنی ای پسر آدم ؟» (ص. ۱۸۲) و وقتی در کودکی اسماعیل  بر او ظاهر می شود  به او می گوید « پسرانسان مرا دوست بدار تا در اندوه تو غرق شوم ».( ص.۲۶۰)

لیلا نماد تمرد، قدرت و مقاومت زنانه است و ظاهر شدنش بر مردان در طول شب های بی خوابی و هذیان برای انتقام زنانی است که در طول تاریخ زیر سلطه ی ستم و استبداد مردان جرئت هیچ واکنشی را نداشتند. لیلا یا لیلیت بر اساس نامش مادر شب است او رویاهای شبانه ی مردانی ست که بتدریج  او را به نام های آل، هیولا و روسپی خطاب میکنند . لیلا خدابانوی هنرمندان و شاعران است. تثلیث شاهزاده گیل و لیلا و طوبی با هم طیف روشنفکران و نویسندگان و انقلابیون را خلق میکند. مردان و زنانی که به سبب داشتن روح مالیخولیائی نشآت گرفته از فقدان آن نیم دیگر، برای التیام زخم های روح خود به رویاهاشان چنگ می اندازند و مدام از فرازی به فرودی و از فرودی به فرازی می خواهند تصویر آرمانی خود را تحقق بخشند. لیلا در اولین دیدارش با طوبی، با اجرای یک خیمه شب بازی نخ قدرت شاهان قاجاررا در دست گرفته وچهره ی واقعی آنها را به نمایش میگذارد. او در جایگاهش هنرمند جسوریست که با نگاه طنز و منتقدانه اش نقاب ترس ملت را از برابر چشمانش بر میدارد. این نمایشنامه تنها یک تماشاگر دارد  که طوبی است او نماینده ی وجه مونث ملتی ست که  با ترس تشنج آمیزی فرمان مشروطیت را به سمت محمدعلیشاه پرتاب میکند و خود میخواهد بگریزد.

طوبی و خانه اش در طول رمان به مقبره ای متحرک بدل می شود.  گور مشترکی ازروح  جسد پسرک گرسنه  و ستاره ی چهارده ساله، که به دست دائی اش میرزا، مباشر شاهزاده در شبی کشته میشود و طوبی او را در کف پاشیرغرق درخون می یابد. میرزا به  طوبی می گوید : « دختر در تشنج گریه برای او گفته بود که در روز حمله به خانه شان در زیر زمین مورد هتک حرمت  چند نفر از افراد قشون  قرار گرفته است ». (ص. ۲۳۶). میرزا با فکر نطفه ای حرام در زهدان دخترک دیوانه شده و او را خلاص کرده بود. طوبی بی آنکه خود بخواهد و بداند متولی این مقبره است و خود را گناهکار میداند. جسد بی گناه ستاره با زهدانی بارورپیچیده  به ریشه ی درخت اناری ست که ازقلب مشترک پسرک و طوبی تغذیه می شود. طوبی همان بار سنگینی را که شاهزاده گیل بعد از کشتن همسر امین بر دوش خود کشیده را برشانه احساس میکند. او از بی گناهی آنها برای خود شفاعت می طلبد و روح سرگشته ی خود را به شاخه ی درخت انار دخیل بسته ایمان دارد بکارت ستاره و بی گناهی پسرک از حریم خانه در مقابل حمله ی بیگانگان حفاظت خواهد کرد. او چندان غرق بار گناه خویش است  که قادر نیست لحظه ای چشم از درخت  بردارد و و قایع پیرامون خود را ببیند و بفهمد.سما

بچه هایش بزرگ می شوند، ازدواج میکنند، همسرش دختری چهارده ساله می گیرد و این بار، این طوباست که همانند حاجی شاهزاده را طلاق می دهد. زن اینک خانه ی کهنه ای است با پسرکی مرده بر زهدان ستاره اش که به ریشه های درخت انار چسبیده ، هرروز یک قرن روی شانه های طوبی  سنگین تر و  قوز روح اش را خمیده  تر می کند . داستان در نسل بعدی با جنینی از نسل پیشین که مثل قلبی در مرکز دایره ی تازه می طپد ادامه پیدا میکند. خون گلوی ستاره که در گذشته های دور تشت های سنگی را پر می کرد  تا حاکمان با نوشیدن آن دعای باران خوانده  زمین را بارورسازند،   حالا منبع تغذیه ی درخت انار است و گواه بی گناهی طوبی که روزی برای برگرداندن او به درختش در بهشت شهادت خواهد داد .

شهرنوش پارسی پور در این کتاب همگام با تولد طوبی و سیر مراحل رشد او، به کالبد شکافی سرزمین اش و زن می پردازد. جامعه ی بر خاسته از بطن استبداد را تجزیه و تحلیل میکند و گره عوامل روانی، اقتصادی و سیاسی اش را باز می گشاید. آنچه بر طوبی می رود همان است که بر سر مملکت آوار می شود. در هر فصل همراه با افول و عروج شاهان و به تناسب اقتداریا ضعفشان ما شاهد اوج و فرود های در زندگی طوبی هستیم. همزمان با فروپاشی شاهان، خیل روستائیان به شهرها کوچ میکنند و این ترک خانه و زمین مصادف است با هجوم آواره گان جنگ از کشورهای همسایه و بدنبال این دو، قحطی و گرانی. نویسنده هوشمندانه با هر فصلی که ورق میخورد ضمن پرداختن به مظاهر و تهاجم فرهنگی، مشکلات ناشی از تضاد های قومی و قبیله ای را بررسی میکند و دلایل بروز آنها را  شرح میدهد. همراه با تکنولوژی نو نسل تازه ای ساماندهی می شود. تضاد فاحش فرهنگی و برخورد عقاید  موجب حقارت ها و نقصان های روحی غیر قابل علاجی می شوند که قانون پدر سالار اجازه ی بروز و بیان عقاید به این نسل را نمیدهد.  بنابرین در خود متراکم و بدل به هسته های مقاومت ، سازمان های سیاسی  و مراکزی تازه می شوند. این مراکز به تدریج جایگزین دامان پیران و درویشانی می گردند که زمانی گول و دیوانه را مجذوب خود میکرد.  

در فصل سوم علیرغم میل طوبی که اینک خود بدل به سایه ی مردواره ای سترگ شده است، زهدان دخترش مونس با عشق به اسماعیل، پسر خاله ترکه و برادر ستاره، بارور می شود و این در حالی است که اسماعیل آن قربانی همیشه ی تاریخ به جرم سیاسی دستگیر می شود و کودک نازاده ی فردا با دستان نامرعی طوبی و اندیشه ی سنتی اش سقط می شود. اسماعیل از طیف همان مهاجران روستاها ست که هنگام حمله ی قزاقها به تبریز برای دستگیری خیابانی و پیروانش به  خانه ها حمله میکنند. دائی اسماعیل، میرزا، که خود از هواداران خیابانی بود آنها را در برده و به خانه ی طوبی می آورد. اسماعیل به علت فاصله ی کاذبی که میان فرزندان طوبی که عنوان شاهزاده را گرفته اند وریشه های روستائی و رعیتی اش، خود را چنان حقیر می پندارد که برای تسکین آن ناچار است به طیف دوستان سیاسی اش بپیوندد .

خواننده همچنان که گفته شد با تثلیث مکرر مواجه است. شاید به نوعی همان  پدر، پسر و روح القدس یا « مثلث خدا، شاهزاده و طوبی ».(ص.۱۵۵). طوبی آن تثلیث را از نسلی به نسل دیگر می آورد. شاهزاده گیل از یک طرف روح اسطوره است و از طرف دیگر روح مرد سالار حاکم بر جامعه. او همانقدر از استبداد خاطره دارد و آن را میشناسد که نیمه ی گمشده اش را. او همانقدر آداب جمعی و فردی را میداند که شاهزاده بودن مادر زادی خود را و این ناچاری را خارج از حیطه ی قدرت های درونی خویش می داند « زین و یراق ترا کسی مثل خودت می سازد و افسارت را آن سومی نظیر شما دو تا و سپس من سوارتان می شوم، ...تو خدا را  کشته ای تا خودت را از شر من رها کنی اما آنی را نمی فهمی که همان طبیعت مادی مورد اعتماد و اعتقاد تست که مرا اینگونه آفریده. چرا به این قانونمندی احترام نمی گذاری ؟» .(ص. ۱۷۶)، او میگوید : « خودم نیز از دست خودم خسته ام و نمی دانم چرا اینطوری ساخته شده ام اما بنحو مرموزی همیشه از راز سوار شدن بر او باخبر می شوم  - دست خودم نیست که این قانونمندی را می شناسم ».(ص.۱۷۷) او شبیه آئینی باستانی است که از دوران گذشته می آید ، خود را تحمیل میکند و میتواند ذهن همه را بخواند چون قانون هایش را خود اختراع کرده است. اوبه  ناخود آگاه جمعی و تابو و قوانین حاکم بر آن شباهت دارد. پس میتواند روح بیابانی چنگیز مغول باشد که دلایل غارت او را ناشی از گرسنگی میداند .«در مغولستان هر مردی که می مرد زنان و دختران و کنیزانش را به خان می بخشید. خان بمرور زمان صاحب حرمسرائی می شد که نه قدرت سیر کردن شکم های گرسنه ی آنها را داشت و نه نیازی به آنها. زمینی نبود که این موجودات عاطل شخم بزنند و نانی نبود که بخورند. آنگاه زمانی که آن مرگ خان فرا می رسید تمامی این زنان را بر روی گور او قربانی می کردند. صد ها شکم گرسنه به خان می پیوست تا همراه او به آسمان برود. مغول بدین گونه درنده خو شده بود . » نویسنده با گشودن هر تار از گیسوی طوبی علت و معلول ها را در هیئت یک جسم و دو روح  سرگشته  باز می گشاید. همچنان که ماه بدر نماینده ی حضور لیلا است، درخشش شیر گونه ی شاهزاده گیل را میتوان درغلظت تاریکی شب احساس کرد. هر دو روح اثیری رانده شده از یک جسم هستند.

شاهزاده و طوبی بمرور فصل ها بر اساس جمله ی مشیرالدوله « یا باید  فرنگی شد یا نوکر فرنگ »، هردو به قدرت های بزرگ از درون پوسیده ای بدل می شوند که خود نقشی درآن ندارند. یکی آئین و قدرت را پیش می برد و دیگری عامل آن است و این دو ضمن آنکه مقابل هم ایستاده اند، مجبور به تعامل با هم هستند. طوبی که ازهفت سالگی ذهن  کودکانه اش را در اختیار پدر قرار داده از آن پس زنی است که  نقش های خود را دهان به دهان می شنود و ناچار است آن را بازی کندن. او به جز زمانی که  تشنج رویاها و کابوس های شبانه اش را در نقش قالی طراحی میکند  صاحب اندیشه ای نیست. اندیشه ی او از دورها می آید. طوبی طیف زنانی را پیش می برد که  نمادی از تسلیم و سرکوب و جهل هستند و شاهزاده گیل در کنار این طیف به نیمی از حضور جهان میماند  که نماد قدرت است، نماد تمدن است، نماد پیشرفت است و  آئینی که بر اساس آداب از پیش تعیین شده  نیازمند رمه ایست تا  تجلی روح آسمانی خود  را از پیشانی حضور او بداند و بخواند و تسلیم تقدیر ازلی اش گردد.

در طول رمان، شاهزاده گیل چهار بار بر طوبی ظاهر می شود. یک بار در غوغای مشروطیت که مواجه است با به توپ بستن مجلس و متعاقبش کشته شدن خیابانی، بار دوم در زمان جنگ جهانی دوم و حمله قزاقها به کشور که همزمان است با  کشته شدن ستاره، بار سوم بعد از قتل مریم و بار آخر در خیابانی نشسته روی نیمکت. او با طی سه  فصل کامل  گویا در ابتدای زمستان عمرش ایستاده است. هرباربعد از مرگ دختران طوبی بر او ظاهر می شود. او که از نخستین دیدار  پله پله درذهن طوبی عروج میکرد اینک بمرور در حال نزول است و طوبی در حال صعود از آن و نقطه ی برخورد این دو صاعقه ی حضور لیلاست.

از فصل سوم که مصادف با افول شاهان قاجار و حضور رضاشاه است، گیل از روح باستانی و اسطوره ایش تهی شده بدل به ماشین قدرتی می شود که واسطه ی حضور بیگانگانی است که تکنولوژی مستهلک شده خود را وارد مملکت کرده و فرهنگ تازه ای را به ملت تحمیل میکنند وهمچنان که خود اعتقاد دارد : « البته این مجلس نطفه آغاز مجالسی از این قبیل در ایران است. ما چو ن دیر از راه رسیده ایم  مجبوریم بسرعت حرکات و رفتار دیگران را تقلید کنیم، بنا بر این اگرعمراین مجالس در آنجا بپایان رسیده اشکالی دیده نمی شود تا در اینجا بازبشود، خوش باشید . »(ص.۱۷۰) هنوز ارابه با اسب مسافر می کشد که آسفالت می رسد و بی آنکه نطفه ی مدنیت درزهدان خاک شکل گرفته باشد صورت واندامش فرنگی می شود. ناگهان حجاب حرمسرا ها و اندرونی ها و زنان با سر نیزه برداشته می شود و متعاقب آن نیز معنویات تازه ای طراحی می گردد که ناشی از همان استبداد مرد سالار دگمی است که اجازه ی حضور انسانی را از زنان جامعه با پرداختن و مشغول ساختن آنها به ظواهر امرگرفته است. از دل همین جمعیت  است که زنانی مانند مونس متولد می شوند که در طیف پیش تازان قرار دارند و همانند مادر از سنت شکنان عصر خود محسوب می شوند. اما هنوز نطفه ی عشقشان حرامی قلمداد می شود و بناچار قربانی همان گناهی هستند که طوبی پای آن یک عمر نوح را سرگشته و سرگردان  گذرانده و چون روحی آواره اینک در پی حقیقت است بی آنکه خود را که منبع زایش و نماد زمین است به عنوان ذره ای حقیقت دریابد.

 در زهدان نسل بعدی که از تکه های جنین مونس بارور است ، مریم خلق می شود که این بار او صلیب تثلیث را بردوش می کشد. همزمان پدر، مادر و کودک است. اوبه نوعی تداعی کننده ی " سردار مریم بختیاری" است در زمان مشروطیت که می گوید :« ای کسانی که روزنامه مرا مطالعه می نمایید، اگر در عصر شما " ایران" وطن عزیز مرا و خودتان [ را ] دیدید به دانش و علم نورانی و مشعشع شده و قدم در راه و خاک آزادی گذاشتید یا در سایه علم و تمدن زندگانی نمودید از من بیچاره که یگانه آرزویم تمدن ایران است، یادی بنمایید. آیا ساعتی که من در قعر گور خوابیده ام شما ایرانی های بدبخت، آزادید؟ با کمال سرفرازی قدم های شمرده شمرده می زنید ؟» (۸) مریم در جستجوی حقیقت و انتقام از استبداد تفنگ بر دست گرفته  با گلوله ای بر سینه  و جنینی در شکم  به ستاره ی ریشه های انار می چسبد و متعاقبش نسل پنجم است که سر در بیابان می نهد مانند مغولان گرسنه تا انتقام خود را از دیوار چین بستاند.خر او زن شهرنوش پارسی پور درست در لحظه ای که طوبی مانند مسیح بر صلیب که نماد زمین است تنها مانده، دیگر شهرنوش نیست او همچنان که زن است، زمین است، او طوبی، لیلا و تمام زنان جهان است.

            خاطرات طوبی ورق میخورد، او مانند گنگ ها ناگهان از اعماق تنهائی اش سر بیرون آورده نمی فهمد چرا امروز رهایش کرده اند! به گداعلیشاه پناه می برد می فهمد که او به ادعا اول صف ایستاده ولی در رفتار و کردار ته صف است و حقیقت در پیش او رشته ی حرف های ناتمام شیفتگان درگاهش هست که هر کدام به نوعی نیمی از آن را وا می گویند و سرگشته و حیران آن نیم دیگر، سر بر دیوار معما ها می کوبند. گداعلیشاه نیمی از زنان را میداند و نیمی از مردان را. ولی نمیتواند آن ها را یکپارچه کند.  او خود روح سرگشته ی مردی است که شیفته ی چشمان سیاه زن اثیری گمشده اش از روستا به شهر آمده است  و چشم به دهان مریدانش دوخته است تا او را از آنها بشنود. طوبای سرگردان،  خیابان را با خود بیگانه می یابد و دیگر خود را نیز به جا نمی آورد. هذیانات روح عاصی اش را صدای شاهزاده گیل قطع میکند. جبه ی شاهزادگی گیل اینک تا حد کلاه شاپو و پاشنه ها ی کشیده ی داش ها ولات ها تنزل کرده است، او همانند  شاهان، آهسته از اوج سلطانی اش سقوط کرده و با ظهور سلسله ی تازه ای از استبداد که این بار چکمه بر پا دارد به مریدی بدل شده است که برای نجات شریعت، بار دیگر در نقطه ی مادر و زن کشی ایستاده است. این بار اما میخواهد  لیلا را بکشد، به نظرش می رسد که زن لکاته شده است و حالا وقتش شده که بمیرد. «شاهزاده برخاسته بود، حالا کشاله می کرد، هیچ تفاوتی با لاتها نداشت. گفت : « امروز یا فردا می کشمش » طوبی پرسید « چرا خودتان را نمی کشید ؟» شاهزاده گویا خوب نشنیده باشد ابروهایش را بالا انداخت، شگفت زده به طرف زن برگشت تا با دقت به او نگاه کند. پرسید  « چه گفتی ؟ »زن خیلی شمرده تکرار کرد، « گفتم چرا خودتان را نمی کشید ؟» شاهزاده گویا درست نشنیده باشد به حالت استفهام لبخند زد و بلافاصله لبخند روی لبهایش خشک شد و سرتاپای زن را نظاره کرد. ناگهان قشر عظیمی از یخ روی چشمهای شاهزاده راپوشاند. بی رحمانه لبخند زد. طوبی حس می کرد دندانهای او آهنی است، به آدم شباهت نداشت. ماشین مخوفی را می مانست که می توانست هر موجود زنده ای را زیر بگیرد و خورد کند. مرد بی کلمه ای حرف به راه افتاد. طوبی ترسیده بود اما در دل احساس رضایت می کرد. عاقبت چیزی را گفته بود که همیشه دلش میخواست بگوید. یک آن از اندیشه ی جسد مریم و معنای حقیقت رها شده بود».(ص.۴۸۱ )

            طوبی ازسنگینی بار اجساد و خانه ی کلنگی رها شده، مانند رعد می خروشد و صاعقه میزند و شروع به چرخیدن در مدارهستی خود کرده وارد خانه می شود. زندگی خود را از کودکی مرور می کند و هیچ نمی فهمد « به کدامین گناه  ؟».   ناگهان درخت انار صدایش می زند. شاخه هایش لبالب از انار است و خمیده. طوبی بر میخیزد و انارهارا در سفره ای می بندد و سه تارش که فقط یک تار آن باقی مانده است را بر میدارد به خیابان و میرود تا  حقیقت را میان مردم قسمت کند برایشان همچنان که روزی در خاندان شاهان باخود عهد کرده بود تار بزند و برقصد. پسران به او تف میکنند و مردان او را هل می دهند. می غلتد در آب لجنی جویبار وسط کوچه و آب تا کمرش بالا می آید.  خالی و سبک به خانه اش بر می گردد و با لیلای اثیری خود روبرو می شود. لیلا زیر پوشش چادر برآن است خود را از شاهزاده گیل پنهان سازد.او مانند زنی که سرنوشت محتوم خود را میداند برای پنهان کردن خود به طوبای بهشتی پناه آورده است، او زن اثیری و دست نیافتنی مردان است، آنها چون قائل به آزادی او نیستند ناگزیر از کشتن او می شوند.  در فصل پایانی ما با حضور دیگر گون زنان و مردان مواجه هستیم. این بار کفه ی چپ ترازو سنگین تر است وشرایط زنان از زمان کودکی طوبی زمین تا آسمان فرق کرده اند.

شهرنوش پارسی پور با  نگاه شهرزاد گونه اش، چنان هنرمندانه به شخصیت پردازی در رمان پرداخته است  که در پایان کتاب، خط حضور اندیشه ی والایش ذهن مخاطب را به جستجو و تفحص درخود  ترغیب میکند. او شاهزاده گیل را با همان دشنه ای میکشد که گیل همسر امین چوپان را کشته بود و لیلا را با همان دشنه ای قطعه قطعه میکند که  مرد بوف کور زن لکاته اش را. شهرنوش پارسی پور با کتاب طوبا و معنای شب، و انتخاب اسم های رمزآلود شخصت ها و نیز سودجوئی از منظومه ی " لیلی و مجنون " درپرده ی خانه ی طوبی که مجنون را در احاطه ی مردان عرب نشان میدهد، شاهکاری خلق میکند که بر پیشانی ادبیات معاصر ایران می درخشد. اندیشه ای که به گمان من بر این باور است که زنان و مردان تنها در شرایطی قادرهستند در مسیر تعالی و کمال بیفتند  که شاهین میزان این دو همزمان که آهسته،  پیوسته بال بزند و بتواند از آسمان به زمین فرود آید و از زمین به آسمان صعود کند. رابطه ای همسان حرکت ماه که از شرق طلوع میکند و از هلال تا بدر، از بدر تا محاق را طی می کند و باز در نقطه ی هلال تازه متولد می شود. جدائی زن و مرد از هم همان قدر آسیب پذیرشان میکند که به هم چسبیدنشان و تسلط نیمی بر نیم دیگر ماحصلی جز تدارکی  تازه برای استبداد و قدرت نیست. کتاب با بخش دلپذیر پایانی اش دلایل جدائی لیلا و طوبی را شرح می دهد، دلایلی که گویا ناگزیر از آن بودند  واین جدائی تا زمانی که شاهزاده گیل هم بنا به گفته ی لیلا مایل نباشد خود را در موقعیت امروزی اش نابود کند حضور خواهد داشت  و مجالی برای سرودن انسان جز درزوایای دنج  تنهائی مهیا نخواهد شد. طرز نوشتاری طوبا ی روی جلد کتاب در داخل رمان بدل به طوبی میشود و قامت بلند و رعنایش می شکند. روح قوز کرده ی زنی نشسته در تاریکی و ظلمات جهان، در پایان به حضور زنی می انجامد که با ریشه های  قامت درخت اناری اش، اعماق زمین را در می نوردد. ریشه هائی که نبض هستی اش در کویری ترین خاک جهان هم اگر گوش بسپاریم سبز و معطر می طپد. شهرنوش پارسی پور دراین معناست که بذر اندیشه ی خود را منتشر میکند. او میداند تا زمانی که قادر به فهم  و درک حضور زن و مرد درون خود نباشیم، نمی توانیم  به درک روح جهان و قانونمندی هایش نائل شویم. این دو خورشید که یکی از قعر زمین میتابد و دیگری از اعماق آسمان تا زمانی که حضور بی فاصله و با فاصله ی خود را نشناسند،  نخواهند توانست زمین حضور خود را باعشق و زندگی  بارور سازند.  

اینجا شهرنوش پارسی پور با فروغ همصداست :

 

«ما به خواب سرد و ساکت سیمرغان، ره یافته ایم

ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم

در نگاه شرم آگین گلی گمنام

و بقا را در یک لحظه ی نامحدود

که دو خورشید به هم خیره شدند »

 

مینو نصرت

دیماه 1388

 

پی نوشت :

۱/ برگرفته ازصفحات ۹۳و ۹۴  کتاب قدرت اسطوره / جوزف کمبل / ترجمه عباس مخبر

۲/ بر گرفته از صفحه ی ۸۶۵ کتاب تاریخ هیجده ساله ی آذربایجان یا سرنوشت گردان و دلیران نوشته  احمد کسروی

۴تا ۷/ برگرفته از کتاب  قدرت اسطوره  جوزف کمبل ( صفحات ۲۵۱/۲۵۷/۲۵۹(

 8/ بر گرفته از خاطرات سردار مریم بختیاری، بی بی مریم بختیاری، ویرایش: غلامعباس نوروزی بختیاری، انتشارات آنزان، تهران،  ۸۸۱۳خورشیدی.

نگاهی به طوبا و معنای شب

نوشته

 شهرنوش پارسی پور

 

کتاب طوبا و معنای شب روایت چند دهه از تاریخ ایران در زندگی دختری ست به نام طوبا که  شهرنوش پارسی پور آن را ازنگاه او بازخوانی میکند. نویسنده با اندیشه ای ممتاز وانسان گرایانه روایت را از بزرگترین و کشنده ترین قحطی و خشکسالی ایران آغاز میکند که همزمان است با جنگ جهانی اول.  

کتاب شامل چهار فصل است و اینگونه آغاز می شود :

 

از پی هفت سال خشکسالی اینک دیوانه سه روز بود مدام می بارید و طوبی با جارو به جان حوض افتاده بود تا لجن چسبناک و خشکیده ی هفت ساله را از دیواره هایش بتراشد و سطل سطل آب را به پاشویه بریزد تا به باغچه برود و باغچه را پر کند، و خاک، خاک تشنه در اسارت رویای آب اینک در رحمت آب غرق شود.( ص.۹)

 

آغازیست بهت آور که خواننده را به ابتدای آفرینش می کشاند. گوئی این چند سطرعصاره تمام کتاب است.  

 

بهشت کودکی طوبی

طوبی از پدری ملقب به ادیب و مادری بی سواد و ساده متولد می شود. پدر مرید اندیشه ی ملاصدرا و از برگزیدگان دربار مشیرالدوله است. ادیب پسر ارشد خانواده است که مطابق سنت بعد از مرگ  پدر وارث او و زنان بافنده ی خانه شده و در رتق و فتق امور آنها، تا پنجاه سالگی ازدواج نمیکند. همه چیز در خانه ی او با صدای تلپ تلپ زنان بافنده  که همانند آهنگی ست برخاسته از زیر زمین سر جای خود قرار دارد. او با احساس رضایت روزگار را با بحث کردن با دوستانش میگذراند. بزرگ ترین دلمشغولی اش گشودن معمای ملاصدراست. ادیب در طلب دانش در سنین بلوغ و اندکی پس از بلوغ براین باور بود که :«  آسمان شوهرزمین است  » (ص. ۱۹) ، «  و بی آنکه اعتراف کند از او می ترسید. از قانون مندی های پر هرج و مرجش و از قحطی هایش می ترسید . »  (ص.۲۲) او در پنجاه سالگی با زنی بیسواد که میداند تنها بایک نگاه میتواند او را سرجای خود بنشاند ازدواج میکند.

زمان، زمان غوغای جنگ است و مکان خانه ی پدری طوبی. روزی، ادیب که غرق در کشف معمای ملاصدرا بود  ناخواسته باعث رم کردن اسب مردی انگلیسی می شود و تازیانه ی انگلیسی صورت او را زخمی میکند. کمی بعد از این حادثه و به واسطه ی مشیرالدوله، انگلیسی با انگشتری الماس نشان به رسم هدیه به همسر ادیب و عذرخواهی از او وارد خانه اش می شود. « زن حاجی بی اختیار برگشت و به طوبی نگاه کرد. میخواست بداند گیس های دخترش روشن تر است یا مال انگلیسی » .( ص. ۱۵)  و حاجی به کشف بزرگی نائل می شود که زمین گرد است . 

            ادیب ناگهان از آرام گاه خود ساخته اش هبوط کرده و به معرفتی تازه می رسد .« حاجی از نفرت لبهایش را به هم فشرد. با قاطعیت تصمیم گرفت، بله زمین گرد است، زنان می اندیشند و به زودی بی حیا حواهند شد. » (  ص. ۲۶) اینگونه بود که ناگهان چشمان نافذ ادیب متوجه گندمزار طلائی موهای طوبی می شود. ذهن سنتی اش تصمیم میگیرد قبل از انگلیسی ها طوبی راکه آن همه باهوش بود و مدام پرسش های شگفت انگیز می کرد آگاه کند. حضور انگلیسی به ناگاه در ذهن او واقعه ی جنگ هرات زمان پدر و حمله ی حرامیان وحشی را تداعی کرده بود. یقین داشت حال که یک انگلیسی توانسته به ذهن او نفوذ کند و وارد حریم چهارگوش و امن خانه اش شود چه بسا بزودی دخترش طوبی را هم که موهایش همرنگ موهای اوست اشغال کند. حال برای تمام اجزای زمین وآسمان و حتی مورچه ها نیز نوعی اندیشه قائل بود .

 ادیب یاد حرف مشیرالدوله میافتد که برایش توضیح داد:  « که وضع خیلی خراب است. یا باید فرنگی شد و یا نوکر فرنگی». ( ص. ۱۸)

پدر با توجه به حضور بیگانه در خاک و خانه و وحشت از حوادث قریب الوقوع،  کمر به تعلیم دختر می بندد و با منطق خاص خود دژ محکم و غیر قابل نفوذی حول روح  کودکانه ی طوبی می کشد. «از قرآن شروع می کردند  وهمراه با آن الفبا، در جوارش گلستان می خواندند و نخستین  جمله ی فارسی  که دختر آموخت و برای همیشه در ذهنش ماند این بود  « طوبی درختی در بهشت است ». ( ص. ۲۷)  طوبی فهمید زمین گرد است و آموخت « در دنیا مردانی بودند که به آنها الهام می شد، اینان در شکم زنانی رشد می کردند که پاکیزه خو و نجیب بودند، مثل مریم عذرا. حاجی مریم را به عنوان زن نمونه در بین زنان مقدسه برگزید ه بود. این او بود که حتی بارداریش در بکارت  محض رخ میداد  - عین زمین همسر آسمان ( و این در ذهنش بود ) » (  ص. ۲۸) به نظر می رسد که ادیب در این جا خود را نمادی از عیسی مسیح میداند و در نقطه ی "من و پدر یکی هستیم " قرار دارد. جوزف کمبل در این مورد می گوید :  « براساس روش معمول تفکر در باره ی دین مسیحی، ما نمی توانیم خود را با عیسی مسیح یگانه کنیم ، بلکه باید از او تقلید نماییم ، بیان این عبارت که " من و پدر یکی هستیم " ، آن طور که عیسی مسیح گفت ، برای ما کفر است. اما در انجیل توما که حدود چهل سال قبل در مصر کشف شد، عیسی مسیح می گوید، "کسی که از دهان من بنوشد، همان خواهد شد که من هستم، و من او خواهم بود" . این گفته دقیقا بودیسم است. همه ی ما تجلیات آگاهی بودا، یا آگاهی عیسی مسیح هستیم، فقط بر این مطلب وقوف نداریم. واژه ی بودا به معنای " کسی است که آگاه شد" » .(۱)

حاجی سوره ی مریم را پنج بار برای طوبی خواند و در ازای پنج سکه ی طلا از او خواست آن را از بر کند. به نظر میرسد او به گونه ای روح دختر را در ازای پنج سکه به عنوان مهریه به اسارت خود در می آورد. طوبی در هفت روز سوره  را حفظ کرد. طوبی تا چهارده سالگی که بنا به سنت، زمان ازدواج دختران بود تمام ساعات روز را یا پشت دار قالی می نشست که قالیچه ای برای جهازش ببافد یا دراز می کشید و منتظر بود فرشته ی خدا بیاید و نطفه ی الهی را در دلش بنشاند. هفت سال قحطی و خشکسالی آغازین کتاب همزمان است با مرگ پدر طوبی وسپس خواستگاری پسر عموی زن مرده و پنجاه و دو ساله اش حاجی محمود از مادر. حاجی بعد از مرگ پدر مسئول نظارت و تامین مخارج خانه بود . روزی به مادر طوبی می گوید :  « این مسئله ی رفت و آمد دائمی به منزل حاجی ادیب در بین مردم تاثیر خوبی ندارد و خانم اگر مایل باشند می توانند به همسری او در آیند تا امر محرمیت پیش آید و اداره ی امور آسان تر شود .»  (ص. ۳۲).  طوبی برای نجات مادر که  خواستگاردیگری دارد  ناچارمی شود خودش را قربانی کند و خلاف مرسوم جامعه  از حاجی خواستگاری میکند و صیغه ی او می شود، بدین ترتیب چهار سال به جرم زبان درازی وارتکاب به عملی که جایز نبود و نیز به خاطر داشتن موهای طلائی که زیبائی اش را دو چندان می کرد به حکم حاجی به سیاره ی منجمد زندگی مشترک هبوط میکند. تصرف بکارت طوبی توسط حاج محمود انگار اولین و آخرین دلیل ازدواج پیرمرد با او بود که همزمان با غوغای مشروطیت، حضور انگلیسی ها و جنگ جهانی رخ می دهد و طوبی بنا به منطق کور حاجی علت تمام بلاهای وارده  و معنای قحطی و خشکسالی  قلمداد می شود. خانه ی چهارگوش حاجی محمود با سه آب انبار و حوضی هشت ضلعی و باغچه هائی مستطیل شکل  دومین محرابی ست  که قرار است روح  شکننده ی دخترکی چهارده ساله را در انزوا بجود.

 

تثلیث  

            اساس رمان بر مبنای تثلیث است و خواننده مدام با سایه ی حضور یا تجسم فیزیکی نفر سوم مواجه هست. در میان هر رابطه به نظر می رسد چشمها و گوش هائی حاضرند. بخصوص در زمان هائی که طوبی با عضو مذکری از خانواده تنها میشود  حتما باید چشمی این دو را بپاید. جایگاه طوبی در طول رمان به حوای  بعد از خوردن میوه ی ممنوعه  شباهت دارد که  با یوغی بر گردن از چند سو مدام  کشیده می شود تا مبادا به خوردن دوباره ی آن تهییج شود، « حاجی از سه کس نفرت داشت از انگلیس ها، از روس ها و ازطوبی »(ص.۳۳). طوبی همچون مسیح که با مصلوب شدن خود گناه قومش را خرید، بر اثر القای حاجی خود را مسئول تمام تباهی های خانه و جامعه میداند و برای سبک تر کردن بار گناهش خود را در معرض تحقیر های روز افزون حاجی قرار میدهد. در واقع خود را مستوجب عقوبت دانسته و با هرعذاب و تحقیری  وجهی از هویتش را در مهراب جانش قربانی میکند.

زمان رمان، زمان حکومت  شاهان قاجاراست، شاهانی که  خود زنباره هائی  نیازمند حامی اند.  انگلیس،  روس و آلمان قدرت های برتر جهان هستند که  کبریت جنگ را زده اند و کشور را انبار مهمات و غلات خود کرده اند و این همزمان است با بروز تغییرات جوی و خشکسالی و قحطی بزرگ. پادشاهان فاسد و شهوتران قاجار که از یک طرف خود جیره خوار انگلیسی هایند، تازیانه ی اربابی بر سر رعیت  گرفته اند و از طرف دیگر تازیانه خور اربابان بیگانه اند. آنها همچنان که مردم را در جهل و نادانی و زیر تیغ خود نگاه داشته اند، خود به شوره زاری در حسرت باران می مانند که تسلیم غرایز شهوانی قدرت شده و در این معامله  ملک و ملت را رایگان به بیگانه ها وانهاده  و گنج هایش را باج می دهند. طوبی در چنین وضعی محکوم است به چهار سال زندان در خانه ی زمهریر حاجی محمود. غرایز طبیعی طوبی توسط پدر سرکوب و با همسر به زهدانی نازا و ملعون  تبدیل می شود. دختر این فقدان را  نخست با اوهام فرشته ی خدا، سپس با تصویر خیالی روحانی انقلابی " آقای خیابانی " پر میکند. این شخصیت  که همچون صاعقه  در آن برهه  از زمان محصول  اصابت قحطی با جهل است، طیف انقلابیان زمان خود را سامان می دهد. بنا به روایت تاریخ :

 

آنچه ما میتوانیم گفت اینست که خیابانی همچون بسیار دیگران آرزومند نیکی ایران میبود و یگانه راه آنرا بدست آوردن سررشته  داری ( حکومت ) میشناخت که ادارات را بهم زند و از نو سازد و قانونها را دیگر گرداند . چنانکه در همان هنگام میرزا کوچک خان در جنگل بهمین آرزو می کوشید. آنان نیکی ایران را جز از این راه نمی دانستند. از آنسوی خیابانی این کار را تنها با دست خود میخواست و کسی را باخود به بازی نمیپذیرفت. نیر خواهیم  دید که یکراه روشنی در اندیشه نمیداشت و چنین میدانست که چون نیرومند گردد و رشته را بدست آورد هر نیکی را که بخواهد در توده پدید خواهد آورد . » (۲)

طوبی که تصادفا روزی برای کاری از خانه بیرون می رود بادیدن  چهره ی مرگ در قعر چشمان پسرک گرسنه ای که آونگی تکان میخورد و می گفت  « گشنه، گشنه »، ناگهان دژ غیر قابل نفوذ کودکی اش پر میشود از حس مردن  و احساس میکند دختر بچه ی جانش همراه با کودک  گرسنه ی مرده  در گوری مشترک است  وناگهان میفهمد « بزرگ شده است ». روح مالیخولیائی اش را می سپارد به اوهام شبانه و برای ادامه ی تقدیر از پیش تعیین شده اش  شروع به خلق  تصاویری آسمانی میکند. او فصل به فصل بدل به ادیبه ای می شود که تن به عرفان ملاصدرا داده و باحرکت آونگی ذهنش  میان قضا و قدر، گناه و توبه و سرزنش و خشم این سو و آن سو می شود. سپس به این یقین می رسد که به دلیل  خواستگاری از حاجی محمود مرتکب گناه بزرگی شده است  گناهی که مکافاتش  مرگ پسرک گرسنه  بود و نیز خشکسالی و نابارور ماندن زهدان خودش. ذهن او که به سبب نادانستگی هایش سخت ساده بود  به سرعت یاد میگیرد باور کند  که مردان سایه ی خدایند و هر حکمی از دهان آنها  صادر میشود باید بدون  چون و چرا اطاعت  گردد. اما ذهن کودک طاغی طوبی او را بدون اجازه ی همسر برای دفن پسرک به گورستان می کشاند و همانجاست که آن پر هیب  نورانی " آقای خیابانی " را می بیند و همزمان با این آشنائی، واژه ی " حرامیان " را برای اولین بار در عمرش می شنود. خیابانی طوبی را از دست دو مرد مست نجات میدهد و بدین ترتیب تصویر زمینی معشوق در اعماق جان آشفته ی دختر نطفه میبندد.

شهرنوش پارسی پورهمزمان با هیجده سالگی طوبی "خیابانی" را وارد رمان میکند، سنی که فرد به عنوان جزئی از جامعه مسئول اعمال خویش است و بالغ محسوب میشود. روحانی به واسطه ی حائل شدن میان زن گناهکار و خدای زمینی اش حاجی محمود، شهامت کوتاه مدتی را در جان طوبی بر می انگیزد که باعث فرو ریختن دیوار های ترس او از شوهر می شود.  طوبی که مر گ پسرک را با چشمان خود دیده و جانش از نفس زمهریری مرگ لبالب است، ناگهان کینه چهارسال حقارت را یکجا همچون دشنه ای بر قلب حاجی می نشاند و جای خالی تحقیر هایش را احساس غرور و برتری کاذبی پر می سازد. حاجی او را سه طلاقه میکند. طوبی که تصمیم  گرفته بود با نخوردن و گرسنه ماندن بمیرد ناگهان سبکبال و با اشتیاق، دوران عُده ی بعد از طلاق را با دل دادن به اوهام معشوق خیالی سپری میکند و در کوتاه زمانی  صاحب خانه واندیشه ی موروثی حاجی محمود میشود. به رسم خانه ی پدر دارقالی بر پا میکند واین بار او ست که  بر متن قالی  بذر های پنهان جانش را می پاشد وگیسوان طلائی اش را به ریشه ی گلهایش گره می زند.

طوبی در مقایسه با زنان هم عصر خود متفاوت خلق شده است، گوئی مرغ آبی ست در میان مرغان خانگی. خدمتکار حاجی، زهرا با صدائی مغرورانه او را اینگونه توصیف میکند که : « خانمش کم کسی نیست. او دخترادیب است که از مشایخ دربار بوده و خراج هفت اقلیم را به او داده بودند که نپذیرفته بوده است  چون در کار علم و جستجوی کمالات بوده است، و دختربه عینه سیبی که از میان دو نیم شده باشد به پدر بزرگوارش شبیه است . مسئله می گوید و پاسخ شرعیات می دهد و همه عالم از فضل و کمالات او انگشت حیرت به دندان مانده اند . »(ص. ۷۰) اینک طوبی شبیه شاهان مملکت، در خانه اش شاهی میکند، ازیک طرف ارباب زنان جاهل تر از خویش است و از سوی دیگر رعیت زنان اشراف جامعه. این گونه است که هفت شبانه روز باران آغاز می شود. حال بعد از هفت سال خشکسالی طوبی افتاده بود به جان حوض و میخواست لجن محصول هفت سال را که به دیواره هایش چسبیده بود بتراشد، گویا طوبی در حال پاکسازی و کورتاژ رحم خود بود. رحمی که چهار سال نابارور مانده است و گناهش به گردن زیبائی، جوانی و موهای همچون گندمزارش است.  موهائی که به  چهل گیس بافته می شود تا برای گشودن راز خاندان شاهان، روح گمشده ی خود را احضار کند.

 

طوبی، میرزا کاظم، شاهزاده میرزا

فصل دوم رمان با مثلث طوبی، میرزا کاظم و شاهزاده فریدون میرزا شکل میگیرد. بنا به آداب آن روز ها زن کالائی بود که مرغوبیتش در حمام محک زده میشد. طوبی نیز همانند یک رعیت در حمام محک زده میشود و بی هیچ چون و چرائی، حتی وقتی تصمیم گرفته بود باقی عمرش را به جستجوی خدا سپری کند به فاصله ای کوتاه عروس شاهزاده فریدون میرزا می شود. میرزا کاظم، پسر عمه ی طوبی  که بانی بر پا ساختن دار قالی  شده  بود و از همان ابتدا طوبی را ملک شخصی و همسر خود می پنداشت با به هم خوردن  توازن قدرت به نفع شاهزاده، حقارت نادیده گرفته شدنش را توسط دختر دائی با  کینه از شاهزاده  پر میکند  و تصمیم میگیرد وارد گروه "خیابانی" شود.

اکنون زندگی طوبی  برشی از سرزمین  و حیطه ی شاهان است. او هفت شبانه روز شادمانی در ازای تحمل جهنم  حاجی محمود از شاهان هدیه می گیرد، هدیه ای شبیه انگشتر الماس نشان مرد انگلیسی در زمان پدر.  دوستان همیشگی شاهزاده نیز سه نفرهستند موسوم به قلندران که اتحادی ست در سیرت علیه زنان و در صورت خواهان آنها .رأس مثلث شاهزاده است و اضلاعش یکی به طیف میانه روهای چپ مایل است و دیگری طیف راست و درویش مسلک. هر ضلع ضمن وابستگی به ضلع دیگر در کل مطیع ارباب است و نوکر بیگانه. طوبی که از طیف شاهان نیست بعد از شش ماه به خانه ی مستقل شاهزاده کوچ میکند  و بعد از فرار شاهزاده با محمد علیشاه  به روسیه، به نقطه ی اول و ابتدای قطحی بر می گردد ودوباره ساکن خانه ی موروثی خود می شود این بارهمراه با چهار بچه ی قد و نیم قد، نوکر و کنیزی بنام الماس و یاقوت که هدیه ی شاهانند و خانه ای که از ظواهر تجدد یک تلمبه برای کشیدن آب ازآب انبار به آن اضافه شده و مستاجرینی برای گذران زندگی .

            طوبی جای خالی مردش را میگیرد و همزمان به خاطر ارادت به پیران و درویشان نقش سه گانه ای را ایفا میکند. او بار دیگر برگشته به نقطه ی حرکت آونگی اش و اگر چه جای پرهیب نورانی را  تصاویری از اروس و پروس و ویلهم و انگلیس و هیتلر پر ساخته ولی او همچنان میان خشم و گناه در نوسان است. از مرتضی  دوست درویش مسلک  شاهزاده  نواختن تار را آموخته است، مولوی می خواند و سماع می کند. حال با تجربه ی  تازه  از دو سو کشیده می شود :  از یک سو با نیروی عظیم غرایزش مواجه است که توسط شوهر بیدار شده و از دیگر سو بدنبال تسکین احساس گناه  ناشی از ارضای شهواتش به سوی پیران و درویشان کشیده می شود. برآیند این دو نیرو تولد زنی مقدس مآب است که برای روح بیمار و آشفته ی خود و اطرافیان سفره ی پیشگوئی ووعظ می گشاید.

موازی مصائب طوبی نویسنده دو شخصیت باستانی را  که حامل روح اسطوره هایند  وارد داستان میکند. شاهزاده گیل وهمسرش لیلا که هر کدام در مقطعی شاهین میزان دو کفه ی ناموزون ترازوی ذهن طوبی می شوند. شاهزاده گیل نماد اقتدار روح جمعی، هویت باستانی و اسطوره ای حاکم بر جامعه است. او به "گیلگمش"  قهرمان  سومریان  میماند در شهر باستانی و مادر تبار " اروک ". قهرمانی  که دوسوم حضورش خدائی و یک سوم آن انسان است و چون با نیم غریزی ومونث خود  "انکیدو" می آمیزد صاحب قدرتی مضاعف  میشود و بدنبال آن  به جنگ خدایان رفته، الهه ی جنگل سدر را نابود میکند و مقابل الهه ایشتار می ایستد.  گیلگمش در آینه ی چشمان الهه پی به حضور نیروهای اهریمنی خود برده، علیه خود قیام میکند و گاو آسمانی را می کشد و نیم مونث خود را از دست  میدهد. او بعد از مرگ "انکیدو"  با هفت کفش آهنی تا دنیای مردگان وکوه  قاف سفر میکند و در پایان مرگ را به عنوان تقدیرش می پذیرد.

در واقع به نظر می رسد که شاهزاده گیل نماد شاهان رأس هرم است و مظهر مرد سالاری. قدرتی که  نیمه ی حضور انسانی اش را کشته است و به  آدمی میماند که در کنار همسرش حوا مدام  حسرت روح اثیری زنش را دارد. او به  زخم التیام ناپذیری شباهت دارد که محصول دشنه ی جهالت و نادانی خودش است. پس ناچاراست برای ارضای روح خود زنان را در حرمسراها و اندرونی ها و پشت روبنده و پستو نگاه دارد تا صاحب سایه ی پرهیب غول آسائی شود که در جای خالی عشقش نشسته است و انتقام روح عاصی او را از دیگران میگیرد. او شاه شاهان دربار است که با زنان حرمسرای دوست و زنان بور بیگانه می آمیزد و همزمان که آنها را برده و بره می خواهد در عین حال از خالی حضور حقیقی شان در جان خود رنج می برد و بالطبع قادر نیست نقش شاهان حمایت گر را بازی کند. نخ حضور بیمارگونه ی او توسط قدرت های بیرون از خود هدایت می شود. او نماینده ی مردانی است که اقتدارش را جز با سرکوب زنان جامعه  قادر نیست حفظ کند و این « ابتدای ویرانی است » .

روح اسطوره ای این زوج، شاهزاده گیل و لیلا، خود را به روح عصیانی طوبی تحمیل میکند. این سه در پیوستن به هم است که به وحدت می رسند. روایت آنها موازی تقدیری است که خط حضورآن را طوبی با مردانی که در زهدان خود و خانه اش می پروراند رقم می زند. شاهزاده گیل و طوبی اززخم یک تازیانه رنج می برند با این تفاوت که شاهزاده  برای حفاظت از قدرت خود  که آن را ابدی میداند و برای اثبات آن سرگذشت هزاره ها ی تاریخ را برای روان مذکر(انیموس) طوبی روایت کند. او خود را پدر و پسر می داند و طوبی را مریم عذرا و به گونه ای بره ای از حواریون خود. تصویر و تعبیری نمادین از شام آخر مسیح در رمان منعکس شده است. در اولین دیدار طوبی با شاهزده گیل، او « جام شرابی به فریدون میرزا تعارف کرد. پرسید آیا زن شراب میخورد. طوبی بشدت به علامت انکار سرش را به اطراف پرتاب کرد و شاهزاده بدون نگرانی جامی  به سوی او دراز کرد و گفت، « بخورید !»  لبخندی بر لب داشت و طوبی بی اختیار دست هایش را دراز کرد و جام را بدست گرفت. شاهزاده گفت، « معنی ندارد شوهر بخورد و زن نخورد ». (ص .۱۲۶) به نظر می رسد که طوبی همسر شاهزاده فریدون میرزا، روح زنانه یا آنیمای شاهزاده گیل هم است. از نگاه دیگر میتوان اینگونه دریافت که شاهزاده با دادن شراب به طوبی و انتظار کشیدن لحظه ای که او ناگهان آن را می نوشد به نوعی پرده ی  میان خود و او را کنار میزند وگاه او  آ راز جاوانگی اش را با زنی در میان میگذارد که " راز گندم را میداند و با قلب باز حرکت میکند". چنین به نظر می رسد که شاهزاده گیل  تجربه ی تاریخی وقایعی است که منجر به جمعیتی از زنان و مردانی با روحی قوز دار شده است. خانه ی شاهزاده گیل  تمثیلی از معبد هندیان است.

 

در هندوستان، متداول ترین نماد غائی، آلت نرینگی یا به گفته ی خود انها لینگام خدای آفریننده است که در واژن، یا به  گفته ی انها، یونی الهه وارد می شود. تامل کردن در باب این نماد، تامل کردن در باب لحظه ی زایش کل زندگی است. تمامی رمز و راز زایش زندگی، به گونه ای نمادین در این نشانه مورد تامل قرار گرفته است. (۳)

آئین این گونه معابد، مراسمی ست موسوم به ازدواج جادوئی و هدفش اتحاد دو نیروی از هم گسیخته ی زن و مرد است که با نام های آنیما و آنیموس به وحدت نخستین باز می گردند. دایره ی تکوین ماه در ایام مهمانی و حضور در خانه ی گیل همیشه کامل است و بدر. ماه نماد بکارت  و جذبه ی زن است، نماد زایش که از هلال تا بدر آبستن مهتاب است. گیل از هفتصد سال پیش می گوید و طوبی را گاه به زمان مولوی می برد و زمانی تا شیخ صنعان که در پیر سالی با عشق دخترکی ترسا، شراب خوار می شود و خوکبانی میکند و زنار می بندد. پیر او نماد آئین کهن تری است که بنا به روایت  شاهزاده گیل باید نابود شود. متعاقب  حمله ی مغول ها روایت میکند : « ما قوم و خاندان هایمان را به حال خود گذاشتیم و پای پیاده راهی روم شدیم. به هرجا رسیدیم گفتیم که آمدند، بردند، سوختند، اما مقصد پیر بود، این مقصد از دست رفته و از پوسته تهی شده »(ص. ۱۸۰). اینجا به نظر می رسد اشاره به  پیر، اشاره به جامعه ی بدوی و مادر تباری نخستین است که در آن زن به عنوان  نماد زایش و زندگی از احترام خاصی برخوردار بود. گیل می گوید :  «عزم جزم کردم تا دخترک را بکشم. باید به پیر نشان می دادم که حجمی از خون و گوشت و پوست نمی تواند این همه ارزشمند باشد ».(همانجا) و ادامه میدهد: « به درستی نمیدانم در کجا بود که انها را دیدم . زنی و مردی، در حقیقت پسرکی هیجده  نوزده ساله و دخترکی چهارده پانزده ساله که در شب زفافشان از حمله ی مغول جان بدر برده بودند. پدر آسیابان پسرک، بنا به گفته خودش زوج را در شب زفاف تا آغل گوسفندان در کوهپایه هدایت کرده بود.  او یک هفته  فرصت  به آنها داده بود تا زن و شوی شوند و گفته بود تا قدر این یک هفته را بدانند که از پی آن رنج و حرمان زندگی آغاز خواهد شد .» (ص.۱۸۴)

خواننده در روایات شاهزاده گیل با وجه دیگری از آفرینش در هفت روز مواجه می شود. درروایت فوق آنچه امین و همسرش را در برابر مغول ها ایمن میکند یکپارچگی و وحدت آنهاست گوئی سیاره ای تنهایند در جستجوی انسان و درست در همان لحظه است که شاهزاده گیل با نفرتی که از پیر وقطب عالم خود در دل دارد، برای تسکین خود همسر  امین را میکشد. در روایت  پیر و مولا، شاهزاده گیل از آئین و فریضه حرف می زند. گوئی او نماد شریعتی است که در مقطعی از تاریخ ذهن مردم را تسخیر کرده است. او برای نجات پیر تصمیم به قتل دختر میگیرد. « شش هفت روزی ردش را گرفتم تا عاقبت یافتمش. در خمخانه ای می رقصید. بی حد زیبا و بی حد بیرحم بود. اما من میتوانستم او را بکشم. شاید برای اینکه میدانستم  نمیتواند مال من باشد » .(ص.۱۸۱) « فقط ایمان آورده بودم که باید دشنه را در قلبش فرو کنم. میدانی یک نوع ایمان سرد و یخزده، یک جور فریضه  بود شاید که داشتم می رفتم تا بانجامش برسانم ».( ص. ۱۸۲) در واقع سیاهی  چشمان دختر از زیر روبنده  که در مهتاب برق می زند، نمادی از روح اثیری زنانه است که شیخ صنعان را در پیرسالی  به سوی خود خوانده است. چندان که برای او  خوکبانی کند و خرقه در آتش اندازد، شراب خورده و زنار ببندد. اصولی که خلاف طریقت آن روزگار است و حرام. شاهزاده گیل که قادر به مقابله با قدرت ازلی پیر نیست و در مقام او هم نیست  به جای دختر ترسا، با دشنه ی آخته ازکینه و نفرت، همسر امین چوپان را می کشد و او را که با زن خود یکپارچه بوده در انتها شبیه گول و دیوانگان بر دامان مرشدی رها میکند و خود از شدت نفرت بدل به مرگ شده به جستجوی زن اثیری  رو به بیابان میگذارد.شاهزاده گیل در سفر خود از جنگل های پر نیلوفر هند سر در می آورد و از آنجا ناگهان وارد شهر باستانی ری شده با لیلا زن اثیری خود آشنا می شود اما قادر نیست  به نیمه ی حضور مونث خود زندگی ببخشد . در این بخش نویسنده با اعجاز فوق العاده ای از زبان امین به توصیف پیکر کامل انسان می پردازد. در واقع شاهزاده نمیتواند اندیشه هایش را به روح عاشق امین تحمیل کند چون امین « پس از پایان هر وعده سخنرانی می گفت: « اما آخر او زن من است  » و « گویا دخترک زنده باشد همیشه بصورت حضور زنده از او صحبت می کرد ». (ص. ۱۸۷)  شاهزاده می گوید : « راستش  از پی کشتن دخترک سخت وابسته این پسر بودم. گویا ملک شخصیم باشد و از اینکه نمی توانستم روی او تاثیر بگذارم رنج می بردم ».(ص.۱۸۸)

نگاهی به مجموعه شعر (( برهوت کاهی رنگ ))مینو نصرت

 

علیرضا عباسی " یکدیگری " 

                                

 

مجموعه شعر ((برهوت کاهی رنگ)) متشکل از 153 اثر مجموعه ای ست از سروده های مینو نصرت که در سال 1387 توسط نشرثالث به چاپ اول رسیده است.

این مجموعه شامل آثاری ست که با نگاهی کلی می توان اشتراک در معنا مداری و نزدیکی به سلامت نحوی و روانی موسیقایی را از آنها استنباط کرد و گرایش سروده ها به ژانر شعر کوتاه قابلیت ورود به دغدغه های مولف برگرفته از جهان بینی شاعرانه اش را به نحو قابل توجهی افزایش داده است .

وجود اندیشه ی خارج شده از وضعیت شخصی و قابل انطباق با خرد عمومی برای همذات پنداری و نیز امکان دریافت شاخصه های شعریت از برخی آثار مجموعه سطح توقع مخاطب را در جایگاه روبرو شدن با شاعری قرار می دهد که از قابلیت های  درونی ، اکتسابی و عمومی خاصی برخوردار است که ممکن است مربوط به تجربه های حسی ، زیستی و یا ذهنی وی باشند .

(اگرزلال بودم/اگرآسمان در من بود/سبویت را باکدام پرمی کردی؟/آب/آسمان/یامن/که گودالی بیشتر نیستم.)ص62

(بیا برهنه شویم /ویک فصل تمام/خیره به چشمان هم/بیاد بیاوریم/نسل منقرض شده مان را)ص85

معنا محوری قابل درک از آثار بر اثر نظام مندی عناصر ، انسجام در ساختار با حفظ یکدستی فضا و دریافت نشانه های دال و مدلولی رخ داده است و شیوه ی بیان مولف ، زبان را در خدمت معنا قرار داده است.

(نخستین رویای آدمی/غوطه ور شدن در برکه ای بود/که او اقیانوس اش می پنداشت/آخرین رویای آدمی/ فرو شدن در اقیانوسی است / که او برکه اش می پندارد)ص28

اگرچه معمولا در آثاری که به سادگی در زبان گرایش دارند و نیز ویژگی اندیشه گری در آنها از مرتبه ممتازی برخوردار است ، ممکن است با افت محسوسی در گسترش فضا ، سیالیت ذهن و آنیت های شاعرانه مواجه باشیم اما در مجموعه ی ((برهوت کاهی رنگ)) وجود عمق در تصاویر و گاهی تخیل نافذ در واقعیات به تشخص شعریت آثار روح تازه ای بخشیده و معمولا خواننده با فضایی استعاری نسبت به واقعیات قابل درکش روبروست.

(محکوم شده ام/به تکه ای خاک/آسمان/چه ابری/چه آبی/چاره ای جز سبز شدن ندارم)ص72

بدلیل گرایش سروده های این مجموعه به ژانر شعر کوتاه معمولا با استحکام قابل توجهی در وجه تلنگر و کشف در پایان بندی ها روبرو هستیم و عصاره ی معنایی در روند عمودی به پایان بندی ارجاع داده می شود که تیز هوشی و تجربه ی مولف امکان خروج از گرفتار شدن در نتیجه گیری را ایجاد کرده و تعلیق معنایی را برای خواننده محفوظ داشته است. 

وجود آشنا زدایی در برخی سطرها به زیبا شناختی هنری اثر کمک شایانی کرده اند.

(...تنگ ها به عادت هرساله/ آنقدر زنده می مانند/ تا ماهیان بشکنند.)ص43

در کنار ویژگی های برجسته ای که می تواند این مجموعه را به توفیق رسانده باشند و تا حدودی به آنها اشاره شد ، می توان با دقت نظر به آسیب پذیری های متوجه برخی آثار و کلیت آن اشاره کرد.

نکته ای که مربوط به کلیت مجموعه می باشد تفاوت فضای سروده ها به لحاظ برخورداری از نگاه تازه و عناصر نو می باشد ، اینکه تقدم تاخر سرایش آثار در چیدمان آنها در مجموعه قابل استنباط است ، به نظر می رسد که آثار آغازین مجموعه از پختگی بیشتری در تجربه و نگاه نوتری در پرداخت برخوردارند و با جلورفتن مجموعه ذهن مربوط به دوره های گذار مولف برجسته تر می شوند که از نشانه آن بکارگیری عناصر آرکائیک (شرحه شرحه،رکعت،چینه دان،هرم،کفایت،...) ، ترکیبات و تتابع اضافاتی هستند که حامل ذهنیت کلاسیک (نشان مهر سکوت، یوسف پیراهنم، سینه ریز جمله های صمیمی ، طلوع  صدایت،و...) نسبت به عمده ای از دیگر آثار در ابتدای مجموعه می باشند.

برای نمونه ای قیاس در فضا شعر به صفحه 40 و شعر صفحه 151 توجه کنیم:

(درحاشیه ی جهان ایستاده ام/به حادثه ی عظیمی که به من انجامید/طوری نگاه می کنم /که انگار در برابر چهارراه/ به ناپدید شدن/پرنده ای کوچک/زیر چرخ های تریلی.) ص40  ، شعری دارای ظرفیت های تصویری ، تخیلی و معنایی با نگاهی مدرن و عناصری امروزی.

(تا این موهای ریخته / بر شانه ها/ بوی لیلی دارند/واین چشم ها /بوی کبوتر/محال است/این مجنون عاقل شود.)ص 151 ، شعری دارای فضای کلیشه با نگاه کلاسیک و عناصر کهنه .

نکته ی قابل توجه دیگر در ابتدا و انتهای مجموعه ، قیاس تجربه در فضاهای ذهنی،عینی که به صمیمیت ارتباطی و دریافت زیبایی هنری کمک می کنند با تجربه های انتزاعی که به فضای معلق برمی خورند و خواننده چاره ای جز عبور ازآنها را ندارد، می باشد.

به شعر صفحه ی 102 و شعر صفحه ی 155 توجه کنیم:

(اگر پرنده بودم/ هرگز/ بر/ زمین/ فرود/ نمی آمدم.)ص 102 ، شعری دارای فضای عینی ملموس و دارای قابلیت تاویل در به چالش کشیدن تناضات در واقعیات.

(زیر رگبار بوسه هایت / یک جفت کبوتر چاهی / بهت زده /آسمان کبود را می نگرند/ آمده بودی / تا دهان سیب شاید/ بوی ما را بگیرد.) ص 155 ، شعری دارای سطرها و کلیت انتزاعی که به فضای معلق بر می خورد.

و آخرین نکته ی قابل ذکر در برخی آثار قابلیت فرود شعر می باشد که در مقاطع مختلف اثر احساس می شود  و گویی مولف در آنها قانع نشده و برای ادامه ی شعر کوشیده است و نیز در برخی آثار احساس می شود ، پایان بندی  صورت گرفته نیازی به پیش دادهای مولف و فضاسازی ما قبل خود ندارند.

شعر ص 15 می توانست در سطر (...همچنان که انتظار من ذائقه ی جهان را...) فرود مناسبی داشته باشد.

و شعر صفحه 49  بدون 3 سطر پایانی نیز به پایان بندی مناسبی  رسیده است.و یاشعرصفحه ی 125

دارای همین قابلیت می باشد.

در شعر صفحه ی 22 دو سطر پایانی زیبایی و قابلیت یک اثر کوتاه و کامل را در خود دارند.

(...هیچ کس برای گشودن پنجره / به زمستان نزدیک نمی شود.)

و یا پایان بندی شعر صفحه ی 27 (.../اینجا هیچ چیز جز / رنگ پیراهن تو و/ نام خیابان ها / عوض نمی شود.) ظرفیت های یک اثر کوتاه را بطور مستقل از بیش داده های اثر دارد.

در پایان باز هم به ظرفیت های تصویری ، خیالی و معنایی آثار در مجموعه ی ((برهوت کاهی رنگ )) و نیز تجربه ی شاعرانه ی مولف برای  خروج از وضعیت های شخصی در فضای رمانتیسم ،  اعتراضی و یا مفهومی بعنوان نکته ی قابل تحسینی اشاره و تاکید می شود و بهمین نسبت سطح توقع خوانندگان این مجموعه برای مجموعه های بعدی  خانم نصرت افزایش خواهد یافت.

 

 

محکوم شده ام

به تکه ای خاک

آسمان

چه ابری

چه آبی

چاره ای جز سبز شدن ندارم

 

***

پرنده ای خوش آواز این شعر را با زبان آلمانی میخواند :

 

Gefesselt an ein stück erde


Verurteil an diesem ort auf ewig

Ein himmel

Ob wolkig

Oder heiter

Lässt mir keine ausweg und keine wahl

Grüne muss ich sein und wachsen

 

ترجمه : پرستو ارسطو

 

***

 

نگاه آزاده دواچی به " برهوت کاهی رنگ "

در سایت  ادبی پیاده رو

 

رندان اکتبر به روز شد

ماه مگ

ترتیزک

 

آثار راه یافته به مرحله ی داوری دومین دوره ی خورشید

 

 

راه که  می افتم

قیامت از کف پاهایم بیرون می زند

از خواب می پرند مرده گانم

روی کمر خمیده ی پل

چینوات

دردرازی دستان زیبایش

مدام  نازک تر می شود

زنی در گرد و غبارجا میماند

سایه اش را بر میدارم

می پیچم دور گردنم

اینجا در داغ ترین روز ها هم

نه تگرگ  اجازه می دهد

به آسمان برگردی

نه زمهریر تعارف میکند  ته نشین شوی

 

***

محمد مراد یوسفی نژاد

تلواسه 

در مکاشفات ماورائی ، انسان  مفتون همواره به دنبال گم گشته های زمینی خویشتن خویش طی طریق میکند . جهان بعد در همه ی مذهب و آئین ها ، تصوریست از زیبائی های جهان فعل ، افتادن پرده های رنگ و ریا ، وجود نوشیدنی های گوارا ! چشم نواز ها و گوش نواز های زمینی ، آرامش روح و تن کالبدی و اثیری ، محظوظ شدن از تلذذات نفسانی  زمینی !! و ...

در واقع جهان ماورا ، همان جهان گمشده ی میان تولد و مرگ ماست ، همان معبود دست نایافتنی زمینی ، انسان همواره رد آنچه درزمین به آن دست نمی یابد را در جهان بعد می جوید .

با این شعر بانو نصرت که راه می افتی ، پاهایت چشمه ی قیامت می شوند و ارتباطت با جهان قطع می گردد، عصای لاهوتی ات را به دست میگیری و از گردنه های صعب میرسی به کمر کش پل صراط که از بار گناه زمینیان  کمرش خمیده و هر لحظه باریک تر می شود ، باید عبور کنی در حالیکه همه ی مردگان  بپا خواسته اند  ، همه ی تصاویر ترسیم شده  اشاره به محشری دارد که همواره دل بندگان خیر و شر از آن لرزیده و ترسیده !

راوی در ساحتی لاهوتی ترا میبرد تا دقیقا نقطه ای برزخی ، مات و مبهوت رهایت میکند همانجا که میگوید : نه تگرگ اجاز میدهد به آسمان بر گردی / نه زمهریر تعارفت میکندته نشین شوی /آنجا که دیگر راه باز گشتی نیست و مقابلت هم طریقی جز مانده با اندوخته های زمینی ات .

سراینده با سیر و سلوک ماورایی خود در این شعر برگ دیگری بر نوسانات و معلق ماندن انسان در جهانی که هست با انچه دوست دارد باشد ، می افزاید.

مینو نصرت بر تجربه ی مکاشفات خود بار ها بر شهود زمینی  و عینی پای فشرده است  : " زخم ها عمیق تر می شوند / و مرهم معجزه می خواهند / حرفی از پیامبری که می آید / نیست / شاعر با امید مرهم و وحی و معجزه دل خود را خوش کرده  ، اما ناگاه مانند کسی که از خواب برخاسته باشد ، چشمانش را می مالد و پس از بتن کردن پیراهن زمینی  میگوید : " برای گرفتن زندگی از دستان مرگ / ترفند ی تازه باید آموخت  " یا آنجا که قاطعانه  چراغی بر میدارد : " کجاست ؟/ آن سوار همیشه / که می آمد  و دختران کوچک را /از صلیب قبیله ها باز  می گشود / و  "دوعا "را نیز/

او با چیدمانی زیبا و قرار دادن "آن سوار همیشه" تکلیف خود را با ناجیان آسمانی روشن و بدنبال همان سواران همیشگی زمینی ، فانوسش را می چرخاند .

او در همین طریق است که میسراید:"باروت خنده هایم را چخماقی نیست/تا بیفروزد/
این تاریکی /ادامه ی شب اول است . !!؟

شاعر بدون آنکه نیاز به توضیح بیشتری باشد مخاطب را با یک علامت سوال بدون مجهول مواجه میکند ، هم تاریخ را بزیر علامت سوال میبرد هم جبر طبیعت را !؟

و اینها همه در هاله ای از یاس و نومیدی خواننده را رها میکند ، اساسا خانم نصرت شاعریست که مخاطب را زیر تابش و گرمای شعرش ودر حالیکه عطش سرتا پایش را فرا گرفته رها میکند تا خود برای مجهولاتی معلوم تصمیم بگیرد و این چیزی نمی تواند باشد جز سخاوتمندی فطری شاعر.

اوج عرفان زمینی بانو نصرت را میتوان در این سروده یافت:"بی خیال می چرد آهو دشت را /آه...از پلنگی که به کمین نشسته/مرگ وضو میگیرد / و رنگ از رخسار زندگی می پرد/
و بدینگونه مینو نصرت زمین را بدرستی مرقد محتوم ساکنانش میداند ، زیباییها ی اندیشه و نگاه حقیقت محور نصرت بدین سیر و

سلوک زمینی آنجا هویدا تر می شود که می گوید :" در حاشیه ی جهان ایستاده ام / به حادثه ی عظیمی که به من انجامید / طوری نگاه میکنم / که انگار در برابر چهار راه / به ناپدید شدن / پرنده ای کوچک /زیر چرخ های تریلی

مینو نصرت در نوسانات سهودی خود گاه در لاک تفکرات نیچه ای بسط می نشیند و جهان را از رواق خیام نظاره میکند و گاه ساقی کوثر است و تشنگان این سرا را به آن انهر گوارا بشارت می دهد در حالیکه از روی چینوات با دلهره عبورت می دهد .

او در برهوت کاهی رنگ بر سبیل و طریق خیامی چنین می سراید :

"مینگرم /نمودار عمرم را /نه سود / نه زیان/سنگی ست پرتاب شده از دستانی دور /افتاده در دنجی بی ثمر / نه شیشه ی چشمی را شکسته / نه بال پرنده ای/ نه بر سنگسار !!/ نه بر گنجشکی قرود آمده بر درخت بادامی/بی هیچ ردی ورازی / .......
فقط به قصد شکستن اعتبار مترسکی در مزرعه ی گندمی/

وخیام چنین گفته :
ازآمدنم نبود گردون را سود
وز رفتن من جاه و جلالش نفزود
وز هیچکسی نیز دو گوشم نشنود
که ین آمدن و رفتنم از بهر چه بود ؟
یا
یک قطره ی آب بود و با دریا شد
یک ذره ی خاک با زمین یکتا شد
آمد شدن تو اندرین عالم چیست؟
آمد مگسی پدید و نا پیدا شد

البته باید اعتراف کرد که مینو نصرت در آخرین سطر شعرش یک قدم از خیام پیشی میگیرد و به کشفیات زمینی زیبایی نائل میشود ، او در فرود این سروده ی خیامی انسان را به رسالت ابراهیمی اش ، ظريف و زيبا ، متذكر ميشود.

از شاعري خرد گرا كه بايد و ميتواندبا المانهاي زميني و ناسوتي پيوند محكمتري ميان خود و شعرش با مخاطب برقرار كند ، همواره اتنظار ها بالاست اما به زعم من آنچه اين شاعر نو پرداز را گاهي به كلاف بلا تكليفي مي كشاند شوريدگي بي حد و حصر اوست اگرنه :
مدح اين آدم كه نامش ميبرم
قاصرم گر تا قيامت بشمرم

 

**

 

دوشعر دیگر در

رندان

 

**

تاملی بر مجموعه ی " برهوت کاهی رنگ "

سعید نصار یوسفی

 


نگاهی به مجموعه شعر

برهوت کاهی  رنگ  نوشته مینو نصرت

آزاده دواچی

 

مجموعه شعر" برهوت کاهی رنگ " نوشته مینو نصرت از مجموعه اشعار معدودی ست  که نویسنده ی آن  توانسته خط فکری و اندیشه خود را از همان ابتدا مشخص کرده  و پختگی خود را در طول مجموعه به اثبات برساند . از ابتدای خوانش این مجموعه خواننده می فهمد که شاعر هویت حقیقی خودش را اعلام می کند که شاعری  واقعی است و رسالتش همان رساندن صدای انسانیت به مخاطب خود می باشد . شاعر بر محیط زندگی خود اشراف کامل دارد ، و از  ورای  مرزهای معمول اذهان  سخن می گوید ؛ او  مخاطب خود  را  به دیدن و گواه گرفتن آنچه که دیگران پس زده اند ، دعوت می کند   . شاعر با فلسفه خاصی در لابه لای هر سطر  پیش می رود . نگاه اش به رموز طبیعت و اکتشافهایش از نایافتنی های گم گشته و پیرامونش عمیق است . او جهانی را به تصویر می کشد که گویی تنها برای او خلق شده  و دردستان اوست ، پیش می رود و در حین  خلق دنیای   آرمانی اش ، رمزهای زیادی را آشکار می سازد .

 

شاعر که می شوم

هیچ کس بوی مرده نمی دهد

خواب ها زنده به دنیا می آیند

و

در همه فصلها می توان برهنه شد

شاعر که می شوم

سخت ساده است زندگی

و من فراموش می کنم

آدمها را

که با رنگها محدود شده اند

 

شعرهای این مجموعه اغلب کوتاهند و شاعر با همین سروده های کوتاه  به خوبی با مخاطب خود ارتباط برقرار می کند . و همین کوتاه بودن اشعار و جملات  شعر را قصارتر کرده است  ، که  اگر شاعر می خواست با طویل کردن اشعار، شعر خود را پر رنگ تر کند ،  چه بسا از شدت  تأثیرش بر  مخاطب  کاسته می شد .   فضای بیرونی و درونی شعر با هم آمیخته و نوعی یگانگی را در موضوعیت شعر به نمایش می گذارد . شاعر از آب گذشته از کشف کوچکترین جزء از هستی پیرامونش نمی گذرد

 

از نخستین روز آمدنم

تاکنون

در انتظار شعاعی نازکم

که بیاید

بنشیند

و نپرسد

 

مینو نصرت با پیرامونش نوعی رابطه عاطفی برقرار کرده و به تمامی عناصر طبیعی دلبستگی خاصی دارد . فلسفه ی زندگی شاعر که از نگاه محرض و مشخص  و عمیق وی به زندگی و حیات شکل گرفته است در بستر شعر مدام در جریان است . شاعر بیشتر از آنکه دل نگرانیهای خاص خود را داشته باشد ترجیح داده است تجربه زندگی انسانی اش را در سطور شعر به تصویر بکشد . تجربه ی او از نوع تجارب تعریف شده ی معمولی نیست  ، بلکه با سمت و سوئی مشخصاّ فلسفی و اجتماعی شکل می گیرد و در نتیجه روند اجتماعی شعر را پر رنگ تر می سازد . طیف وسیعی از شعرهای شاعر، بازگشت منکسر و متداوم به طبیعت است . به عبارت دیگر طبیعت در بازی های زبانی و نگاه شاعر نقش ممتازی را بازی می کند . برداشت شاعر از طبیعت پیرامونش و انتقال آن به خواننده نوعی گیرایی  در چیده مان شعر به وجود آورده است ، و  روایات تاریخی  با ارجاع آنها  به طبیعت در سطر های شعر تکرار می شوند .

شمعدانی ها سوخته ایوان

به شبتاب ها خیره اند

من

به آخرین ستاره ای

که روزی

روی طلوع آن

با زندگی شرط بسته بودم

 

نگاه فلسفی شاعر به دنیا ،  به مرگ ، تولد و حدیث نفس ، نگاهی  عمیق و اگاهانه است ، شاعر باظرافت و با دقت خاص هر کلمه را انتخاب  و بار معنایی هر کلمه را با شیوایی تمام منتقل می کند . تولد و مرگ ، زندگی و عشق به هستی از بن مایه هایی هستند که شاعر به وفور در پرداخت به آنها موفق بوده است تصویرهای متفاوتی که وی از هریک از این بن مایه ها ترسیم کرده است ، گستره ذهنی وی را عمیق تر  ودر نهایت این وسعت دید را با مخاطب خود نیز به اشتراک می گذارد . شاعر در حین سفر فلسفی خود با مخاطب خود در تجارب زندگی اش همدردی می کند و به او پیشنهاد می کند که در این اکتشافات با او همراه شود . شاعر مخاطب را به دنبال خود می کشد و فضای بیرو ن و درون شعر  را درهم می آمیزد .

رؤیای مسخره ایست تولد

خطی سیاه

که عین مردن یکنواخت کشیده می شود

و کوتاهترین خط جهان است  انگار

کابوس مسخره ای است مرگ

 

نوعی یأس شیرین در لابه لای سطور شعر فوق  به چشم می خورد که این یأس تلخ نیست و اما  یأسی ست که باری از واقعیتها را به دوش می کشد و مخاطب را در فضایی ملموس از محیط پیرامونش قرار می دهد. همچنین این یأس و پریشانی ، تجربه ی " من ِ " شاعر نیست بلکه همان تجربه اندوه و حسرت  عمیق بشر است که مدام در طول شعر  تکرار می شود .  دل نگرانیهای شاعر از روایتهای جداگانه زندگی اش این نکته را روشن می سازد که وی درگیر بایدها و نبایدهای روزمره خویش است و چاره آنها را با نوعی اعتراض  در شعرهایش بیان می کند . گذر زمان و نگاه به آن از فرآیندهای قطعی شعر مینو نصرت است ، به گونه ای که خواننده خود را در تقابل و در برابر جهانی از پیش تعیین شده می بیند .

 

حصیر اشک بر پنجره ها آویخته است

با این منقارهای کج

اهلی تر از آنند

این پرندگان

که بن بست را بشکافند

دیگر از این پرده های یأس

نوری عبور نمی کند

نگاه شاعر نسبت به محیط پیرامونش دوگانه است  و در تضاد با هم . شاعر هم امیدوار است و هم نا امید . دنیای او مجموعه ای از این تناقضهاست که روح شا عرانه ی او را تحت تأثیر قرار داده و او این دو را به هم آمیخته و به مخاطب خود انتقال می دهد . همچنین  اتکا بر روایت  نیز در خطوط شعری به چشم می خورد و شاعر با نگاهی  به گذشته ، حال و آینده و انعکاسشان بر شرایط خود را محکمتر بیان می کند

 

کجاست ؟

آن سوار همیشه

که می آمد و دختران کوچک را

از صلیب قبیله ها باز می گشود

و دوعا را نیز

باروت خنده هایم را

چخماقی نیست تا بیفروزد

این تاریکی

ادامه شب اول است

 

کلمات در ترکیبات و سطرهای شعر به خوبی جای می گیرند ، هر سطر از شعر معنایی واحد و جداگانه را در خود دارد که در بعضی از موارد می تواند به تنهائی  یک شعر  محسوب شود . هم نشینی واژگان با یکدیگر و توصیف آنها از دیگر مشخصه های شعری اوست .

کنار هم می نشینیم

کسی را وسط نمی آوریم

حتی ، نیم واژه ای  را

که دلش برای جمله شدن

لک زده باشد

 

شاعر درد کشیده  و رنج زمان را با چشم خویش دیده است ، آنچه  او می نویسد بازتابی از رنجهای بشر است  . شاعر نگران چنین  سرنوشتی  ، گویی همچون پیامبری  میخواهد ، لحظه های انسانی را به مخاطب خود یاد آوری کند . طبیعت ، زمان و روایت در بستر شعر جاریست ، گویا شاعر به گونه ای شعر اعترافی نوشته و در حاشیه از تجارب شخصی خود نیز بهره برده است ،  سرگذشت اخلاقی و نگاه تجربی و ویژه ی او به صورت باری از تجارب در مقابل مخاطب  قرار داده شده است .  شعر او تنها برای ذکر و یا روایت خاصی از زمان و با زبان خاص نیست ، بلکه واگویه ای است از تجارب بشری و توصیه های عالمانه ای که مخاطب پس از خواندن شعر در مورد سرگذشت و هستی خود به فکر فرو می رود .

 

دیگر سفر به ابتدای سلام

از مد افتاده است

کسی به خاطر صلح

مقابل عمارت جنگ

خود را آتش نمی زند

امروز هسته تمام زردالوها

پر از باروت است

 

 

بیشتر بخش روایی شعر که به نوعی شعر های معترض این دفتر است ، مربوط است   به دل نگرانیهای شاعر از محیط پیرامونش  ، واژگانی  که شاعر به کار می برد اکثرا دارای بار مثبت معنایی هستند اما این بار مثبت در بعضی از سطرهای شعر نوعی بار تردید و یأس را بر دوش می کشند و فضای تازه ای  را خلق می کنند .

 

چادر سیاه

ما ل مادرم

سفید و گلدار

مال تو

دلت که تنگ شد

سرکن و بچرخ

به یاد باغچه ای که بی اختیار

خنده اش بر گونه ها می غلتد

و چاک سینه را داغ می کند

 

هرچند که شاعر می کوشد ، تا جهان بینی  و در عین حال واقع بینی  مخصوص به خود و  زندگی  اش را ارائه دهد، اما با این حال جنیست وی در بعضی از اشعار آشکار است ، هرچند که این تظاهر در جنسیت تغییری در باور پذیر بودن شعر و تأثیر آن بر مخاطبش نمی گذارد .

بلند شوید

تا سکوت بنشیند

خسته می شود

وقتی شبیه حروف اضافه

وزن مهربانی را برهم می زنید

و روی این همه دل راه می روید

 

کلمات میان مرز تخیل و واقعیت سرگردان هستند  . او  تا جائی در واقعیت پیش می رود و بعد آن را با تخیل و تجارب شخصی خویش در هم می آمیخته ، نگاهی مختص  خود  را درشعر هایش  بیان می کند . واقعیت گرایی به عنوان اصل در اکثر شعر ها  هویداست  ، واقعیتی که تا مرز تخیل فاصله چندانی ندارد . واقعیت گرایی و تلفیق آن با تصویر سازی های درونی  ، فضاهائی خلق کرده ، که  شعر ها را ملموس تر و جذاب تر  کرده است  . شاعر به  عنوان انسانی  از جامعه خویش ، مرزهای گوناگونی را در نوردیده  و بیشتر از آنکه در برابر این واقعیتهای تلخ طغیان کند  ، آنها را به چالش کشیده است  .

 

قرار نبود

مقابل این همه آب بی سرگذشت

تشنگی را شوخی بگیریم

از آن روزی که

بالها را قیچی کرده اند

دیگر

بوسه ها پرواز نمی کنند

نماز این صف طویل هم

رنگ کبود مرده ام را بر نمی گرداند

 

تصویر سازی قوی و استفاده از کلماتی که فرم و محتوایی جامع وروشن و در عین حال سنگین دارند شعر شاعر را غنی تر   ساخته است  . شاعر از من حقیقی خود فاصله نمی گیرد بلکه آن را بی آنکه زیاد و یا کم کند در سطور شعری اش به تصویر می کشد . شاعر نشان می دهد که نگاهش  به جهان پیرامونش نگاهی مادی گرای نیست و برعکس عمیق و معنی گرای و ژرف اندیش است .سطرهای مختلف شعر وی بی آنکه خودنمایی زبانی را به رخ مخاطبش بکشند و بدون ارجاع مستقیم به وقایع ،حاوی نشانه های مشخصی از عقاید و باورهای او می باشند .

 

اینجا شب است

ایستگاه تمام رؤیاهایی

که هنوز به مقصد نرسیده ند

و خواب

آن مهاجم همیشه که چشم ها را تصاحب می کند

و من

که چونان پلی خمیده هنوز

آرزوهایم را برپشت می کشم

 

شاعر در اجرای خطوط  شعر، خطی از خاطرات خود را برمی دارد و آن  را با مخاطب خود قسمت میکند . هر قطعه از شعر رجعت به گذشته دارد  ونشان از رویکردهایی  دارد  که در گذشته به وقوع پیوسته اند . شاعر گذشته اش را دوست دارد و تنها خاطرات خوبی از آن را  بر میدارد تا زیباییهای زندگی خود را با مخاطب شعرش به صورتی رازگونه  در میان بگذارد . گذر زمان و حسرت بر آنچه که از دست رفته نیز از سطور شعری او هویداست.  تمامی تلاش شاعر برقراری ارتباط با خاطرات و هویتش است . مینو نصرت هویتی منحصر به فرد دارد و هرگز در فکر آن نیست که از هویت واقعی خودش فاصله بگیرد . در واقع  با اجرای هر کلمه هویت خودش را برای مخاطب به آشکار می کند  . ارجاع او به گذشته و بازگشت و حرکت در این مسیر ،شعر را روایی کرده و نگاه او را ثابت تر از قبل می کند . شکل روایی مرور خاطرات و فضای واقعی که ایجاد کرده به مخاطب خود این باور را می رساند که تمامی من روایی شعر به جای شخصیت پردازی خود ِ واقعی شاعر است  ، در واقع من ِ موجود در شعر او همان منِ جهانی و جامعی است که هر انسانی در ناخودآگاه خود تجربه میکند . شاعر در بیشتر اشعارش از ضمیر اول شخص استفاده کرده  تا با این من  خویشتن  خود را در طول شعر پررنگ تر سازد .

 

سالهاست که از تو می گذرد

هر شب برای یک مشت رؤیا

مسافتی طولانی راه می روم

صورتم دیگر شبیه دخترکی نیست

             که دیروز

در گندم زار چشمانت می دوید

و بوسه هایش را بر لب جا می گذاشت

 

شاعر رموز شخصیت خود را با توصیفات و دگردیسی هایی که در شعرش به وقوع پیوسته  نمایان می سازد هرچند که این رمز و رازها خیلی واضح نیستند ولی  با این حال وجود اصلی شاعر از فضای میان کلمات مشخص می شود . نمایه های ذهنی وی کاملا منطبق بر هویتی است که وی می خواست به مخاطبش منتقل کند .

دل ها هم صدا می خوانند

دست ها هماهنگ می نوازند

آب می شود

قندیل ها

و بدن سپید بوم

با آسمان یکی می شود

 

در نهایت کتاب با ترازدی مرگ پایان می پذیرد . شاعر در انتهای کتاب می گوید که آمده بود و حرفی برای گفتن داشت و در نهایت آنچه را که می خواست به مخاطب خود رساند ه است  . شاعر از تولد و زندگی و مرگ گفت و شعر را در نقطه ای تمام می کند که گویی حرفی برای گفتن نمانده است :

 

به پیوست این شعر

خود را

در باقی مانده کاغذ سپیدی می پیچک

بگو

حضرت مرگ بیاید

دیگر زندگی شعر تازه ای ندارد

 

مینو نصرت در این کتاب توانسته است جایگاه خود را به عنوان یک شاعر محکم کند . کلمات و واژهایی که در طول شعر تکرار شده اند نشان از تجربه وتوانایی شاعر در انتقال عینتهای زبان و زمان می باشند و شاعر با هنرمندی وزبانی محکم ،هرچند ساده توانسته است مخاطب خود را پیدا کرده و با آن ارتباط عمیقی پیدا کند . در پایان می توانم بگویم آنچه در این کتاب خواندم به مفهوم واقعی شعری است فلسفی که بهتر از این فلسفه زندگی نمی توانست از مرزهای کلمات بیرون بیاید و جهان شاعر را با کلامی آهنگین به مخاطبش منتقل کند .

 

اگر پرنده بودم

هرگز

بر زمین

فرود

نمی آمدم

    تاملی بر مجموعه شعر " برهوت کاهی رنگ "  سروده مینو نصرت

          

                            خطی جداشده از ریل آدم ها

                                                         

 

تشدید رویکرد زبانی شاعران از اواسط دهه هفتاد به بعد باعث غفلت

 عده کثیری از انان از محتوا گردید چنانکه بداهه نویسی وحذف معنا

 در ساختمان بندی های خاص محل توجه شاعران شد که تعدد

تولیدات از این دست وحتا تا کنون  خود شاهد بسنده ای

بر این مدعاست حال اینکه استعمال مولفه های مشترک وشباهت

نوشتاری ومتعاقبا حذف فردیت ها در ملازمت فقدان معنا ، سلب

اعتماد مخاطبان را به همراه داشت با این همه عده ای از شاعران

 نیز خویشتن داری کرده وبا عنایت واشراف بر حدود وثغور شعر

معاصر وبحران مخاطب ونیز درک ودریافت تمنیات مخاطب با کنکاش

در روزمرگی ومظاهر وجوانب اکناف خویش در تلفیق والتقاط تاریخ

واسطوره ونیز اشنایی زدایی ازمضامین مطرود و  رفتار مالوف کلمات به

برساختن شعری تاویل مند اهتمام ورزیدند : 

 

گیجم می کند /تردی موهایت / گاه یهودایم ، زمانی مریم / یوسف

پیراهنم را دریده اند/ برهنه پا وبرهنه جان / بوسه بر گونه های

افق می زنم / بغل سرزمین وامانده / وخود را می پوشانم / از

یاجوج های ایستاده بر شانه  هایم / از بی پناههی / پناه به عمق

چشمان تو می برم /  گیج می خورد چشمانم واز حال می رود /

زنی بر برهوت اندامم.

 دیگراینکه شاعر برهوت کاهی رنگ در استراتژی پی جسته اش با

اشراف برحوصله مخاطب ونیز اجتناب از اطناب وعطف توجه به ایجازی

که در ذات ونفس سروده ها نهفته است به تواتر از آن در ایماژه ها

ومفاهیم وتصاویر بکر مدد می گیرد که تداوم رویکرد شاعر به

این صنعت ماهیت گزیده گوی خویش به نمایش می گذارد:

 

 بزن رگ زلال لحظه را / شنا کنیم / خواب یک پیاله آب / 

 اکتفا نمی کنند

 

***

 

سراب را سر می زنم  / رودخانه از گلویش می جوشد /

اندام کویری ام / غرق پونه های وحشی می شود.

 

 واضافه براین رعایت آغازینگی وپایان بندی های خاص ،  چنانکه

 از کلیت مجموعه نیز مبرهن است شاعر با دقت خاصی به انجام

وفرجام سروده ها تاکید می ورزد وشعرهایی دست می دهد که به

باور این قلم از فردیتی بی شائبه برخوردارند :

 

پلک چشم افتاده / طرحی به جز کلاغ نمی روید /  فصل /

فصل ناسپاسی چشم هاست.

 

ونیز با همین رویکرد می گوید : 

 

 صدایم درد می کند /  رنگ موهایم پریده ودلم می خواهد /

 شیب های عمرم را سربه هوا بروم/ کجاست

**** 

آن ماهی سرخ کوچکی که / برای رسیدن به دریا / قرار بود

نهنگی شود.

 

واز سویی دیگر شاعر با تزریق هرچه بیشتر احساس وتقویت بار

رمانتیک سروده ها با هرچه برجسته سازی وجه زنانگی وتقابل آن

با مفاهیم دیگر ممارستی مجدانه داردوبه تکرار در تلفیق زنانگی

با ایماژه های مختلف دست می زند  وشعر هایی بر می سازد

که بی امضای شاعر نیز جنسیت خویش را گواهی می دهند : 

 

 سردم شده / کنار تلفن دراز می شوم  / گوش ها زنگ می زنند /

گوشی را برمی دارم / خطوط منهنی / موازی اند / زنی از زمستان

اندامم بر می خیزد / وآهسته / گهواره ام را تکان می دهد.

 

***

 

چادر سیاه / مال مادرم بود / سفید وگلدار / مال تو / دلت که تنگ شد/

سرکن وبچرخ / بیاد باغچه ای که بی اختیار / خنده هایش بر

گونه ها می غلتد/ وچاک سینه را داغ می کند.

 

 

وعلاوه تر اینکه تنوع طیف مضمونی وترکیبات درهم تنیده وارکان و

 گزاره ها به گونه ای است که نه شعریت گذاره ها را پس می زند

ونه تکنیک برشعر غالب می شود ونه شعریت حتا . بلکه مجموع

عناصر شعری درتوازی تکنیک ونیز در تعامل تعدد مفاهیم در وحدتی

 یکپارچه ، نصرت را به شاعری معنا گرا بدل کرده است وهم از

این روست که دوست منتقدم بهمن ارجمند می گوید:

 

 (( اراده ی مسئولانه شاعر در گزینش واژه ها وخلق انسجام

وترکیب سامان مند تصاویرقابل توجه است.به نظر می آید شاعر

 متعهدی را که در هنگام سرودن بیان می کند در وجودش از

شفافیت ووضوح رسیده وانگاه سعی می کند سطحی از مفهوم

را که قابلیت ظهور دارد به مدد واژه ها بیان نماید . از این منظر

باید شاعر مجموعه (( برهوت کاهی رنگ )) را شاعری معناگرا

دانست که بداعت های نسبتا کاذب روزگار ما فاصله می گیرد و

همین امر باعث می شود که مخاطبین عام نیز بتوانند با شعرهای

 این مجموعه با توجه به تلاش شاعر در خلق تعابیر و مساعی وی

در مضمون پردازی های نیکو ومستحسن ارتباط برقرار نمایند واین

 امتیازی است برای این مجموعه .))

 

وباید اضافه شود که تمهیدات تحت تعقیب شاعر محدود ومنحصر

نمی شود وبه تکرار در کنش های زبانی خویش بی که مرعوب

دست انداز های اپیدمی شده ویا ورطه لفظ ولفاظی مستغرق

گردد در عامدیتی هدفمند به صراحت وسیالیت خویش مجال

ومیدان می دهد وبعضن شعرهای دست می دهد که از وجهی

اروتیک برخوردارند:

 

بیا برهنه شویم /  ویک فصل تمام  /  خیره به چشمان هم / 

به یاد بیاوریم / نسل منقرض شده امان را.

 

 

****

 

آهسته زشت می شویم / تا ماه نشنود شب چگونه روی

بدن های برهنه /  تخم می گذارد.

 

 

از سویی دیگر شاعر با دقت وظرافت خاصی از مفاهیم اجتماعی

در معیت طنزی که به چاشنی گرفته است به نفع شعر خویش

سود می جوید که به باور این قلم این رویکرد که ماحصل ماهیت

فتوژنیک وممارست نوعی ودر عین حال درک ودریافت ذائقه مخاطب

واجتماع حول خویش است در شعرهای همه پسند رخنمون می کند:

 

 آقا جانم وقتی دلتنگ می شود / قلبش از کار می افتد / مادرم وقتی

دلتنگ می شود / خونش شیرین تر می شود / من اما وقتی

دلتنگ می شوم / زندگی از دستانم می افتد/ برسنگفرش /

تا خم می شوم واژه ها را جمع کنم / باد زیر پیراهنم قایم می شود /

 پارچه ای سفید برایم دست تکان می دهد/ و صدای خفیف

سرفه های زیگ زاگ / امانم را می برد.

 

 وخود در رویکردش به شعر اجتماعی می گوید :

 

  (( این که شعر رسالتی اجتماعی دارد و متعهد است وبا

حادثه ای دردرون . برمی گردد به شاعرواندیشه وافکار ونوعی

 وجهان بینی اش به نظرمن شعر قبل از هرچیز یک اشتیاق وعشقی

 عظیم است به انسان وجهان. شعر نتیجه ی معاشقه شاعر با کلمات

است ، حسی بالنده ومتعال و محال است حسی بالنده باشد ودر

اجتماع وفرهنگ جامعه تاثیر نداشته باشد .مثل عبادت است

ونمی تواند خلق وخوی فرد و رابطه اش با جهان بیرون موثر نباشد .))

 

ونکته اخر اینکه طبیعت گرایی شاعرنیز به تکرار در کلمات تسری

می یابد وبعضا در التقاط مفاهیم عاشقانه ورمانتیک موجد رهیافت

شاعر به شعرهایی درخشان می شوند :

 

 همیشه جا می مانم / وسط مزرعه گندم / میان دایره

مترسک های همیشه جا می مانم / درحاشیه رودخانه ای خشک /

روی پشت بام کاه گلی / دراخرین چهارشنبه سوری سالی /

که هرگز/ سفره ای برایش پهن نکردیم / جا می مانم / در پیچ

کوچه های خاکی / وسیبی که افقش / دریایی شورتر از کویر است

/ می مانم / زیر گره بقچه مادرم / لای گلهای محمدی / گوجه های

 سبز / وپنجه های مو/ من / جا می مانم /زیر کرسی / در اخرین

 زمستان کودکی / ومرا  برنمی گردند حتی / شیهه تنها اتوبوس

روستایمان / به جاده ای که / مشایعت کنندگانش ردیف درهم

درختان سوخته بادام است / وسنجد های واژگون / همیشه جا

می مانم / پشت دکمه های بسته پیراهن گل گلی ام .

 

****

 

لای تاک های مهربان / خوابیده خوشه ترد / پاییز / کنار می ایستد /

 تاحادثه بوسه ای کوتاه / ان را شیرین کند/ زمستان / در راه است /

 توشه ای ترانه ای / غزلی .

 

منابع:

ماهنامه مارال-گفت وشنودی با مینونصرت-علیرضا ذیحق

بهمن ارجمند -وبلاگ

راه که  می افتم

قیامت از کف پاهایم بیرون می زند

از خواب می پرند مرده گانم

روی کمر خمیده ی پل

چینوات

دردرازی دستان زیبایش

مدام  نازک تر می شود

زنی در گرد و غبارجا میماند

سایه اش را بر میدارم

می پیچم دور گردنم

اینجا در داغ ترین روز ها هم

نه تگرگ  اجازه می دهد

به آسمان برگردی

نه زمهریر تعارف میکند  ته نشین شوی

 

***

محمد مراد یوسفی نژاد

تلواسه 

در مکاشفات ماورائی ، انسان  مفتون همواره به دنبال گم گشته های زمینی خویشتن خویش طی طریق میکند . جهان بعد در همه ی مذهب و آئین ها ، تصوریست از زیبائی های جهان فعل ، افتادن پرده های رنگ و ریا ، وجود نوشیدنی های گوارا ! چشم نواز ها و گوش نواز های زمینی ، آرامش روح و تن کالبدی و اثیری ، محظوظ شدن از تلذذات نفسانی  زمینی !! و ...

در واقع جهان ماورا ، همان جهان گمشده ی میان تولد و مرگ ماست ، همان معبود دست نایافتنی زمینی ، انسان همواره رد آنچه درزمین به آن دست نمی یابد را در جهان بعد می جوید .

با این شعر بانو نصرت که راه می افتی ، پاهایت چشمه ی قیامت می شوند و ارتباطت با جهان قطع می گردد، عصای لاهوتی ات را به دست میگیری و از گردنه های صعب میرسی به کمر کش پل صراط که از بار گناه زمینیان  کمرش خمیده و هر لحظه باریک تر می شود ، باید عبور کنی در حالیکه همه ی مردگان  بپا خواسته اند  ، همه ی تصاویر ترسیم شده  اشاره به محشری دارد که همواره دل بندگان خیر و شر از آن لرزیده و ترسیده !

راوی در ساحتی لاهوتی ترا میبرد تا دقیقا نقطه ای برزخی ، مات و مبهوت رهایت میکند همانجا که میگوید : نه تگرگ اجاز میدهد به آسمان بر گردی / نه زمهریر تعارفت میکندته نشین شوی /آنجا که دیگر راه باز گشتی نیست و مقابلت هم طریقی جز مانده با اندوخته های زمینی ات .

سراینده با سیر و سلوک ماورایی خود در این شعر برگ دیگری بر نوسانات و معلق ماندن انسان در جهانی که هست با انچه دوست دارد باشد ، می افزاید.

مینو نصرت بر تجربه ی مکاشفات خود بار ها بر شهود زمینی  و عینی پای فشرده است  : " زخم ها عمیق تر می شوند / و مرهم معجزه می خواهند / حرفی از پیامبری که می آید / نیست / شاعر با امید مرهم و وحی و معجزه دل خود را خوش کرده  ، اما ناگاه مانند کسی که از خواب برخاسته باشد ، چشمانش را می مالد و پس از بتن کردن پیراهن زمینی  میگوید : " برای گرفتن زندگی از دستان مرگ / ترفند ی تازه باید آموخت  " یا آنجا که قاطعانه  چراغی بر میدارد : " کجاست ؟/ آن سوار همیشه / که می آمد  و دختران کوچک را /از صلیب قبیله ها باز  می گشود / و  "دوعا "را نیز/

او با چیدمانی زیبا و قرار دادن "آن سوار همیشه" تکلیف خود را با ناجیان آسمانی روشن و بدنبال همان سواران همیشگی زمینی ، فانوسش را می چرخاند .

او در همین طریق است که میسراید:"باروت خنده هایم را چخماقی نیست/تا بیفروزد/
این تاریکی /ادامه ی شب اول است . !!؟

شاعر بدون آنکه نیاز به توضیح بیشتری باشد مخاطب را با یک علامت سوال بدون مجهول مواجه میکند ، هم تاریخ را بزیر علامت سوال میبرد هم جبر طبیعت را !؟

و اینها همه در هاله ای از یاس و نومیدی خواننده را رها میکند ، اساسا خانم نصرت شاعریست که مخاطب را زیر تابش و گرمای شعرش ودر حالیکه عطش سرتا پایش را فرا گرفته رها میکند تا خود برای مجهولاتی معلوم تصمیم بگیرد و این چیزی نمی تواند باشد جز سخاوتمندی فطری شاعر.

اوج عرفان زمینی بانو نصرت را میتوان در این سروده یافت:"بی خیال می چرد آهو دشت را /آه...از پلنگی که به کمین نشسته/مرگ وضو میگیرد / و رنگ از رخسار زندگی می پرد/
و بدینگونه مینو نصرت زمین را بدرستی مرقد محتوم ساکنانش میداند ، زیباییها ی اندیشه و نگاه حقیقت محور نصرت بدین سیر و

سلوک زمینی آنجا هویدا تر می شود که می گوید :" در حاشیه ی جهان ایستاده ام / به حادثه ی عظیمی که به من انجامید / طوری نگاه میکنم / که انگار در برابر چهار راه / به ناپدید شدن / پرنده ای کوچک /زیر چرخ های تریلی

مینو نصرت در نوسانات سهودی خود گاه در لاک تفکرات نیچه ای بسط می نشیند و جهان را از رواق خیام نظاره میکند و گاه ساقی کوثر است و تشنگان این سرا را به آن انهر گوارا بشارت می دهد در حالیکه از روی چینوات با دلهره عبورت می دهد .

او در برهوت کاهی رنگ بر سبیل و طریق خیامی چنین می سراید :

"مینگرم /نمودار عمرم را /نه سود / نه زیان/سنگی ست پرتاب شده از دستانی دور /افتاده در دنجی بی ثمر / نه شیشه ی چشمی را شکسته / نه بال پرنده ای/ نه بر سنگسار !!/ نه بر گنجشکی قرود آمده بر درخت بادامی/بی هیچ ردی ورازی / .......
فقط به قصد شکستن اعتبار مترسکی در مزرعه ی گندمی/

وخیام چنین گفته :
ازآمدنم نبود گردون را سود
وز رفتن من جاه و جلالش نفزود
وز هیچکسی نیز دو گوشم نشنود
که ین آمدن و رفتنم از بهر چه بود ؟
یا
یک قطره ی آب بود و با دریا شد
یک ذره ی خاک با زمین یکتا شد
آمد شدن تو اندرین عالم چیست؟
آمد مگسی پدید و نا پیدا شد

البته باید اعتراف کرد که مینو نصرت در آخرین سطر شعرش یک قدم از خیام پیشی میگیرد و به کشفیات زمینی زیبایی نائل میشود ، او در فرود این سروده ی خیامی انسان را به رسالت ابراهیمی اش ، ظريف و زيبا ، متذكر ميشود.

از شاعري خرد گرا كه بايد و ميتواندبا المانهاي زميني و ناسوتي پيوند محكمتري ميان خود و شعرش با مخاطب برقرار كند ، همواره اتنظار ها بالاست اما به زعم من آنچه اين شاعر نو پرداز را گاهي به كلاف بلا تكليفي مي كشاند شوريدگي بي حد و حصر اوست اگرنه :
مدح اين آدم كه نامش ميبرم
قاصرم گر تا قيامت بشمرم

 

                                                                  

همیشه اینگونه می شود

تا می آیم رویای تورا ببافم

باد رنگ موهایم را می برد

من می مانم

و این سنگواره نشسته

در حاشیه دریاچه ای آهکین

که می خواهد ماهی عشق بگیرد

باران خطوط صورتم را می شوید

این گونه می شود همیشه

تا می آیم خطوط ابروانم را.....

باران می بارد

من می مانم و این برهوت کاهی رنگ

 

*برگرفته از مجموعه "برهوتی کاهی رنگ"، تهران : نشرثالث 1387 صص117-116

 

نگاهی به مجموعه شعر"برهوت کاهی رنگ"

در  اغلب شعرهای شاعر آنچه بیش از همه برجسته به نظر می آید تمرکز معنای اشعار بر دیالکتیک زوال و بقای جاری و مستتر در بطن زندگی است که در متن شعر با تصاویر خود را عینی می سازند.در مجموعه ی مذکور بسیار به نوعی مستقیم یا غیر مستقیم از "مرگ" و نمادهای آن  سخن به میان آمده است .همچنین وفور عناصر مذهبی :  پیامبر،بهشت، نماز، قنوت،مُهر،ریاضت،رکعت،وضو،رکوع،عبادت،کعبه ، سجده و..... مؤید دلالت های روانشناسانه و جامعه شناسانه است.این سیر مرگ به مذهب و یا مذهب به مرگ معنا دار است.

 بسامد یک واژه یا حروف اگر چه  می تواند دلالت های روانشناسانه و جامعه شناسانه داشته باشد اما باید با جوهرو پشتوانه ی ادبی همراه گردند. در یک اثر  نکته قابل اهمیت ترکیب دلالت های روانشناسانه، جامعه شناسانه یا فلسفی  با  جوهر  ادبی است. این اراده در برخی از شعرهای  شاعر دیده می شود :« در حاشیه جهان ایستاده ام/به حادثه عظیمی که به من انجامید/طوری نگاه می کنم/که انگاردر برابر چهارراه/به ناپدید شدن/پرنده ای کوچک/زیر چرخ تریلی».شاعر بی آنکه در مصراع های مذکور مستقیماً از "مرگ" سخن گوید آن را به صورت تکان دهنده ای به تصویر کشیده است.

اراده ی مسئولانه شاعر در گزینش واژه ها و خلق انسجام و ترکیب سامان مند تصاویر قابل توجه است.به نظر می آید شاعر مفهومی را که در هنگام سرودن می خواهد بیان کند در وجودش به سطحی از شفافیت و وضوح رسیده  و آنگاه سعی می کند  سطحی از آن مفهوم را که قابلیت ظهور دارد  به مدد واژه ها بیان نماید.از این منظر باید شاعر مجموعه "برهوت کاهی رنگ" را شاعری معناگرا دانست که از بداعت های نسبتاً کاذب روزگار ما فاصله می گیرد و همین امر باعث می شود که مخاطبان عام نیز بتوانند با  شعرهای این مجموعه با توجه به تلاش شاعر در خلق تعابیر و مساعی وی در مضمون پردازی های نیکو و مستحسن  ارتباط برقرار نمایند و این امتیازی است برای مجموعه . نمونه ای از تعابیر و مضمون پردازی ها که می توان آنها را به خاطر سپرد : « اینجا جایی ست/که دختران به سرعت پیر می شوند/بی آنکه بدانند/از خرمن گل سرخ/چگونه گلاب می گیرند.»،« مردن/آیا/در سرزمینی که گورهایش را/خیال انگیزتر از رویاهای من می سازند/اتفاقی عاشقانه نیست؟»،« پرمی ریزد آسمان ام/از سقف موریانه خورده اتاقی/که ورود رویا به آن ممنوع است»،«نه مگر/راه بهشت از لابلای اجسادی می گذرد/که تما آنها با چشمانی بسته/هنوز خواب زندگی می بینند»،« هیچ پری از آسمان نمی افتد/برکف دستان به قنوت ایستاده ام/نشان مهر سکوت را بر پیشانی فریادم بنگر/و خیال کن/مرده ای خاموش/زبان گفت گویش همیشه کفن پیچ است/باری/این جسد/باقیمانده پیکری ست/که روزی زیبایی اش/فریادی بود.» و....

شاعر در عین تمرکز به آفرینش مضامین و توجه به معنا به شکل و  دقایق و ظرایف ادبی بی توجه نبوده است و به نوعی شاهد اتحاد شکل و معنا در برخی از  اشعار شاعر هستیم . به عنوان نمونه شعر 161 ص 78  ، تحلیل رفتن راوی با تحلیل رفتن ترجیع بند شعر همراه است . ترجیع بند این شعر ابتدا مصرعی است با گزاره ی : " همیشه جا می مانم" . در ادامه شعر،  این "جا ماندن" ِ راوی همراه می گردد با  جاماندن ِ مرحله به مرحله ی بخشی  از همان  ترجیع بند . خواننده در طول شعر درمی یابد که ترجیع بند ِ  "همیشه جامی مانم" نیز در طول شعر به تحلیل می رود و به تعبیر دیگر از شعر جا می ماند . در بخش بعدی شعر از آن ترجیع بند فقط " جا می مانم" باقی می ماند و در ادامه از آن ترجیع بند تنها "می مانم" به ظهور می رسد و بقیه مصرع  نمی توانند خود  را با شعر همراه کنند  و در نهایت از آن ترجیع بند فقط  "من" باقی می ماند و کل ترجیع بند نیز مانند راوی  جا می ماند =  همیشه جا می مانم........جا می مانم...........می مانم..........من...........( از این نوع مهارت ها  می توان به  شعری دیگراز مجموعه  استناد کرد.ن.ک.صص135-134 ) 

از دیگر نمونه های شعری که می تواند مؤید توجه شاعر به ظرایف ادبی باشد ، ظهور توأمان "کنایه" و "ایهام" در دو مصرع است که  چنین برخوردی  با واژه ها  در شعر شاعران نوجوی روزگار  بسیار دیده می شود .به عنوان نمونه : 1-  کنایه ی "آفتابی شدن" در این مصراع ها : « خورشید رو می گیرد/ وقتی تو آفتابی می شوی.»- ص123- در همان حال می توان ایهام تناسب آفتاب و خورشید را در این دو مصرع  دریافت.2- مجاز ِ "آفریقا" و ایهام ِ "چین" در این مصراع ها : « درآفریقای چشمانت/دختران بومی می رقصند/در چین پیشانی ات/دیواری بی انتهاست.» - ص199-    

 در برخی از شعرهای مجموعه ی "برهوت کاهی رنگ"  نکته ای دیگر ی که توجه نگارنده را جلب کرد ، توارد است و این نشان دهنده زندگی شاعر است با شعر شاعران پیشین که این چنین ناخودآگاه به شعر شاعر راه یافته اند :

1-  «بوس/بوس/بوس/هزاران گنجشک بر شانه هایت می نشست» که یادآور این شعر "شاملو" است : بوسه های تو/ گنجشککان پرگوی باغند».ن.ک.از هوا و آینه ها ص 199

2-   « پرده را باد می برد/تا زیبایی ام حرام نشود» که یادآور این شعر "فرشته ساری" است : « تو در ساعت موعود می آیی/تا زیبایی من حرام نشود» ن.ک.تربت عشق و جمهوری زمستان.ص60

3-  « دست برگونه های شب که می کشم/انگشتانم سیاه می شوند» که یادآور این شعر "فروغ" است : « به ایوان می روم و انگشتان را بر پوست کشیده شب می کشم »  

 

بررسی شعر

 

در شعر فوق راوی در آغاز با لفظ "همیشه" یأس ناگزیر و اجتناب ناپذیر و پایدارش را درمیان می نهد :

 

همیشه اینگونه می شود

تا می آیم رویای تورا ببافم

باد رنگ موهایم را می برد

 

 

لفظ "باد" بنا به ذهنیت مرسوم مخاطبان ادبیات بر ویرانگری دلالت دارد .اما بداعت این مصرع در نسبتی است که شاعر سعی می کند  بین "باد" با "رنگ موها" برقرار نماید. وزش باد ، "رنگ موها" را می برد."بردن رنگ موها" نیز تصویری از زوال و پیری است.

هرچند ابتدا نمی توان بین "بافتن رویا" با مصرع : "باد رنگ موهایم را می برد"  نسبتی برقرار کرد اما در ادامه این نسبت با مصراع ها ی بند بعد روشن می شود:

 

من می مانم

و این سنگواره نشسته

در حاشیه دریاچه ای آهکین

که می خواهد ماهی عشق بگیرد

 

در ترکیب "بافتن رویا"  لفظ "بافتن" اگرچه باز تأکیدی بر همان حرمان و یأس ناگزیر است و بر امری وهمی و غیر واقعی و آرزویی محال اشاره دارد.واقعیتی که به زوال گراییده و آرزو و ایده آلی که همچنان جوان مانده است.( تقابل اشتیاق و امتناع . اشتیاق از درون و امتناع در برون . به تعبیر دیگر مؤید فاصله ی واقعیت است با آرزومندی.) اما بافتن رویا در نسبت است با گرفتن "ماهی عشق". تور را می بافند تا ماهی صید کنند. اما چنین امکانی دست نمی دهد چرا که استعاره ی  باران حایل می گردد  . "آهکین" بودن دریاچه نیز مؤید زردی و پیری و زوال است.

در ادامه شعر مصرعی می آید که به نوعی تکرار مصراع نخستین است اما با ساختاری متفاوت :

 

 این گونه می شود همیشه

 

چه تفاوتی است بین مصرع نخستین : "همیشه اینگونه می شود" با این مصرع :این گونه می شود همیشه"؟ چرا شاعر همان مصراع را با همان ساختار و ترکیب تکرار نمی کند ؟ می دانیم تکرار برخی از مصراع ها  ترجیع بند شعر نام می گیرند و موجد موسیقی اند و گاه خواننده  با تکرار یک مصرع از لذت بهره می برد  و با آن تداوم و  اتصال  و پیوند شعر را درمی یابد.اما شاعر شعر فوق چنین نکرده است.چرا ؟ نگارنده معتقد است چنین عزیمتی را در شعر  می توان در عزیمتی کلی اراده ای دانست  که  از هرچه تکرار می پرهیزد . گفتیم که راوی شعر درپی  تغییر و دگرگونی از وضعیت پیشین است و قصد تحول و دگرگونی دارد و می خواهد " رویا ببافد" ، می خواهد "ماهی عشق" صید کند ، می خواهد "خطوط ابروان" را ......این همه تلاشی است در جهت پرهیز راوی از ملالت ِ یکنواختی زیستن  که در این مصرع  ، این پرهیزکلی  خود را  در پرهیز از ملال تکرار مصراع اول نشان داده است.به عبارت دیگر پرهیز از تکرار مصراع اول  بازتاب دل زدگی از ملال تکراری است که راوی در پی گریز از آن است.

راوی در ادامه  به عزیمت خود به تغییر اشاره می کند اما باز هرگونه تلاشی بیهوده به نظر می رسد :

 

این گونه می شود همیشه

تا می آیم خطوط ابروانم را.....

باران می بارد

من می مانم و این برهوت کاهی رنگ

 

"جای خالی"   در مصرع دوم بند فوق مر تبط است به بارانی که می بارد و امکان کامل کردن جمله را از راوی می گیرد.همچنین از آن "دریاچه"  ی آغازین ،   در پایان شعر تنها برهوتی باقی می ماند .برهوتی کاهی رنگ."رنگ کاهی" ِ برهوت تعبیر ی دیگری از "آهکین"  بودن ِ دریاچه است. اگر چه در ترکیب پیشین ( دریاچه آهکین) هنوز "دریاچه" ای مانده است - هرچند آهکین-  اما در ترکیب متأخر (برهوت کاهی رنگ)  آن دریاچه  به برهوت تبدیل می شود و این یعنی گسترش یأس و حرمان مضاعف و غلبه پیری و زوال و پذیرش آن. 

        

چند نکته

 

1- وجه  سلطه جویانه ی عشق ِ راوی نکته تأمل برنگیز در این شعر است ؛ چنانکه عنصر رهایی بخش اراده ی راوی در شعر مفقود است.برای مقایسه نگارنده متمایل است  تصویر و نوع نگاه متعالی و رهایی بخش عزیمت  را در این شعر شاملو یادآور شود : "آه ای یقین گمشده ، ای ماهی گریز/دربرکه های آینه لغزیده توبه تو!/من آبگیر صافیم-اینک- به سحر ِ عشق/از برکه های آینه راهی به من بجو! " در شعر شاملو تمنای راوی در همراه شدن با "ماهی"ی مورد نظر، امکان ِ حیات ِ "ماهی" را فراهم می آورد .چنانکه راوی می گوید من"آبگیرصافیم".آبگیر ِ صافی برای ماهی ، حیات بخش است. در حالی که در شعرفوق  عشق از ویژگی رهایی بخش به ویژگی اسارتبار تغییر ماهیت داده است.با رویکرد نشانه شناسی درمی یابیم  که "صید" ِماهی ِ عشق انعکاسی است از اراده سلطه جویانه و ماهیت غیر متعالی عزیمت راوی.

 

2- تاریخیت شعر درزنانگی راوی( ابرو و رنگ موها) و بودن در جغرافیایی معین با عناصری چون " تور، دریاچه ،ماهی،باران" عینی می شود  اما این تاریخیت در شعر با توجه به هستی های متراکم شاعر ، این که ایرانی است ، این که روشنفکر است ، این که متعلق به طبقه معین است ، این که شعر در دهه هفتاد و هشتاد سروده شده   و..... چندان نماد و نمود نمی یابد. 

 

3- گفتیم که موضع کلی شعر مبتنی بر پرهیز از ملالت تکرار است.چنانکه راوی برآن است طرحی نو دراندازد ( این که می خواهد رویا ببافد، این که می خواهد ماهی عشق بگیرد ، این که می خواهد خطوط ابروان را....) ،  آیا  استعاره ی  متعارف "باران" برای اشک  و ترکیب "ماهی عشق" نوعی عدول از موضع کلی شعر و نامتجانس با روح حاکم بر اراده ی نوجویانه   راوی   نیست؟