جا به جا ایستاده ام

در کانون کرت ها

نه پنیرک می روید

نه شبدر

نه شِنگ تازه

نه شیر گرم

فصل ها ورق می خورند

ماه از شاخ  گاو  طلوع می کند

در محاق کرت ها می میرد

آنسوی مادرم خاور

 بومیان آتش افروخته اند

بوی شب در شب پیچیده

زوزه می کشد گرگی که

گفته بودند

روزی جهان را خواهد بلعید

غمی نیست

زندگی با هفت اورنگِ

 رها شده از چلۀ کوچک و بزرگ

تب برودت را می گیرد

دیگر مرا نبوسید

بلور شده ام


از «پیراهنی از دریا»